نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
بازدید از سایت
امروز : ۱۴ آذر ۱۳۹۵
بازدید امروز : 1558
بازدید دیروز : 2536
تعداد نظرات : 3276
تعداد مطالب امروز :1 عدد
تعداد مطالب : 1741
کل بازدیدها : 8422183
خروجی فید امروز : 30
ورودی گوگل امروز : 72
افراد آنلاین :14 نفر

آقای رحیم احمدجوی کپورچالی

خاطرات زیادی در زندگی انسانها وجود دارند که در پستوهای ذهن گم شده اند که گاهی با یه اتفاق ، کلمه ، عکس ویا چیزهایی کوچک ناگهان به یاد ش می آوری و این خاطره یکی از آنهاست که در ورقهای اتفاقی نوشته هایم که بیش از دو دهه پیش به صورت پیش نویس نوشتهام را پیدا کردم و دیدم تا آماده شدن خاطرات یک دوره از زندگی ام که در حال نوشتنش هستم و احتمالاً تا آماده شدن و ارسال جهت درج در این سایت ممکن است زمان بر باشد این خاطره را می نویسم تا در زمانی دیگر آن یکی آماده گردد:
من از اون آسمون آبی می خوام – من از اون شبهای مهتابی می خوام. من می خوام یه دسته گل به آب بدم – آرزوهامو به یک سراب بدم …… یهو صداش افتاد به خرخر و قطع و وصل شدن ، باور کنید رادیوی خوشگلی بود ، شبیه سوسک .۴۵ تومان (۴۵۰ ریال) خریده بودمش. مادر بزرگم که خدا رحمتش کنه بنده خدا هی غر می زد :آخه این هم شد رادیو، یه چیز درست و حسابی می خریدی.در سال ۱۳۵۴ که وارد اول دبیرستان که به آن می گفتند پایه نظری به همراه خواهر بزرگترم و مادر بزرگم که به عنوان بزرگترمان و پخت و پز همراهمان شد در بندر انزلی و من که به دبیرستان فردوسی رفتم.پول تو جیبی اندکم جمع شده بود و آن رادیو را خریده بودم و قبل از آن و بعد از آن و برای همیشه به دنبال چیزهای متفاوت بودم و هستم ، شاید یک جوری می خواستم متفاوت باشم ،شاید یک نقص می تواند باشد اما من از این کار لذت می برم و همیشه به دنبال چیزهای متفاوت و نو هستم. بگذریم ، در ادامه بگویم ترانه ای را که گوش می دادم در کنار دریا بود و اواخر بهار بود و پایان امتحانات سال سوم دبیرستان (نظری) که داشتم برای خودم دلی دلی کنان کنار ساحل قدم می زدم و این آهنگ را گوش می کردم که این خرخر و قطع و وصل شدن صدا مرا به خاطرات دو سال پیش کشاند که رادیو را تازه خریده بودم که باعث دردسر زیادی برایم شده بود .مادر بزرگ می گفت : حیف آن همه پول که بابت این قورباغه دادی. گفتم : اولاً این رادیو هستش ، دومش شکل قورباغه نیست و شکل سوسک هستش و خیلی هم قشنگه. لامصب دم مغازه خوب می خواند ، نمی دانم چه مرگش شده>مادر بزرگم گفت : زود برو عوضش کن و یک رادیو بخر.خواهرم گفت ننه جان (ما به مادر بزرگ پدری مان می گفتیم ننه) این که رادیو هستش ، فقط شکلش اینجوریه.مادر بزگم گفت خدا به دور دوره آخرالزمان یعنی همین دیگه ، رادیو هم مگه این شکلی میشه؟ خواهرم گفت : ننه دنیا در حال پیشرفته ، این حرفا چیه که می زنی؟مادر بزرگم گفت : برو دختر جان پیشرفت چه کوفتیه.سوسک ساختن هم پیشرفته؟ وقتی از در و دیوار خونه ها سوسک بالا و پایین میره ، این چه حرفیه تو می زنی؟
باید بلند می شدم ومی رفتم ،این جوری که اوضاع داشت پیش می رفت کار داشت به جاهای خطر ناک می کشید ف وای از اون وقتی که به بابام می گفت ، اونوقت باهاس یه لشگر جمع می کردم تا اوضاع رو روبراه کنم.از رو ناچاری و علیرغم میلم بلند شدم و رفتم طرف مغازه ای که رادیو را از اونجا خریده بودم تا پسش بدم وگرنه تا صبح باید با ننه دل می دادیم و قلوه می گرفتیم.با هر بیچارگی بود رادیو رو پس دادم و رادیوی دیگری خریدم.دو سال از آن ماجرا گذشته بود و من با رادیوی تعویضی کنار ساحل داشتم قدم می زدم تا با نگاه به اتصال آسمان و دریا انرژی بگیرم و لذت ببرم که سرو صدای رادیو مرا برد به آن ماجرا……….

ارسالی : آقای رحیم احمدجوی کپورچالی
ایمیل نویسنده : rak40ea@yahoo.com
منبع: سایت کرکان بندرانزلی (www.karkan.ir)

بازدید:888بار , ارسال شده در : ۲۸ام مهر, ۱۳۹۳; ساعت : ۶:۰۰ ق.ظ
تعداد نظرات : ۵
آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد

  • سنگاچینی گفته: ۰۹:۵۵ - ۱۳۹۳/۰۸/۱

    باسلام و عرض ادب خدمت برادر بزرگوار جناب احمدجوی وتشکر بابت اهدای کتاب به کتابخانه سنگاچین -امیدوارم هرجا هستید در پناه حق سلامت وسربلند باشید

  • ولی الله پورقلی گفته: ۱۳:۱۲ - ۱۳۹۳/۰۸/۱

    یاد رادیو های قدیم،داستان های شب و داستانهای جانی دالر و عصر جمعه با آقای مستجاب الدعوء و خانم اربابی و همچنین برنامه قرعه کشی روز های چهار شنبه و نیز برنامه اشعار گیلکی که سرهنگ شهنازی جمعه و جور میکرد و سفید رود که بعدازظهرها راز میگفت به خیر.

  • رحیم احمدجو گفته: ۰۸:۲۳ - ۱۳۹۳/۰۸/۳

    با سلام و عرض ادب
    ابتدا به خانم سنگاچینی عرض کنم که کتابها ناقابل بودند.سعی می کنم تکرارش کنم.
    آقای پورقلی عزیز واقعاً یاد آن روزهای خوش بی خبری بخیر وآن برنامه ها ،بخصوص برنامه های صبح جمعه که مصادف بود با حمام رفتنمان به خانه مادر بزرگ مادری ام که ماتمی بود به دلیل نشنیدن برنامه صبح جمعه.در داستانهای مختلف گذشته ام از این برنامه ها یاد کرده ام

  • رحیم گفته: ۱۴:۲۱ - ۱۳۹۳/۰۸/۵

    سلام رحیم عزیز،
    خواندن کلمات و جملات بی آلایش و ساده درعین حال پر محتوی شما ، در قالب خاطرات تلخ و شیرین،
    موجب افتخار و خرسندیست، موفق و تندرست باشی.
    ضمنا یادآوری های آقای پورقلی هم در این نوشته، ذهن و افکار ما را به دهه چهل سوق داد، برای ایشان هم
    آرزوی توفیق دارم.

  • رحیم احمدجو گفته: ۰۸:۴۶ - ۱۳۹۳/۰۸/۶

    با سلام خدمت دوست و همنام عزیزم
    ممنون از اظهار لطفتان.این خاطره ها دست بردار نیستند.خاطره های سرزمین پدری و روزگار خوش آن دوران.حتی امروز صبح در حال و هوای این روزهای سوگ صبح در اتوبوس رفتم به کوچه مان که نزدیک مسجد است و مرحوم فرشید ساعدی را دیدم سوار بر اسب و در حال زدن پوشال برنج بر سرش .روحش شاد و درود و رحمت به تمامی در گذشتگان که در این روزها نقشهای پررنگی در این مراسمها داشتند

  • در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
    • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
    • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
    • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
    • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
    • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



    جستجو
    مدیریت
    سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
    www.kargan.ir
    نیز در دسترس می باشد.

    روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

    شبکه های اجتماعی کرکان
    تبلیغات
    HTML
    محبوب ترین مطالب
    آرشیو ماهانه

    برای اشتراک در خبرنامه کرکان ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید