نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
بازدید از سایت
امروز : ۲۰ آذر ۱۳۹۵
بازدید امروز : 1421
بازدید دیروز : 3029
تعداد نظرات : 3282
تعداد مطالب امروز :0 عدد
تعداد مطالب : 1742
کل بازدیدها : 8441245
خروجی فید امروز : 31
ورودی گوگل امروز : 109
افراد آنلاین :7 نفر

بهار در روستای کرکان بندرانزلی

 

مقدمه
همه شما با تمام توانتان خانه تکانی برای سال نو را به پایان رساندید حالا کاری به جزئیاتش ندارم به هر صورت به ضرب و زور کمک بچه ها و آقای خانه حسابی تکوندید خانه را مثل هرسال، راستی شماها خودتان را هم به همان شیوه ای که خانه را ترو تمیز می کنید باوجودتان و افکارتان را هم همین کار را انجام می دهید .من که بعید می دانم ، چون اگر این کار صورت می گرفت ماها این همه دچار سردرگمی ها و مشغولیات زندگی تلف کن نمی شدیم.برگردید به کابینت ها و بوفه هایی که در منزل دارید و سالیانه یک تا دوبار گرد و خاک ظروفهایتان را می گیرید و دوباره سرجایشان قرار می دهید ودر طول سال به ندرت از همه آنها جز در چند نوبتی که به تعداد انگشتان یک دستتان هم نمی رسد استفاده نمی کنید و اصلاً توانایی لذت بردن از درآمدها یتان را برای تفریح و لذت و زندگی کردن بلد نیستید ، شماها را دارم متهم می کنم در صورتیکه من هم مثل شما هستم تا حدودی.خداییش همین حالا ناراحت این هستیم که چرا سیزده بدر افتاده جمعه و شنبه اش باید برویم سر کار .یعنی از همین حالا تمام تعطیلات را زدیم نابود کردیم در حالیکه معلوم نیست چند نفرمان بتوانیم به آن روز برسیم.تمام زندگیمان را همین کرده ایم که همه چیز بماند برای فردا و امروز بشود دیروز.پس به قول آن بازیگر سریال نمایش خانگی بایستی زندگی کنی چون زنده از این زندگی بیرون نخواهی رفت.بهاریه ای که برایتان می نویسم مثل یک فیلم دیشب در بیخوابی که به سرم زده بود از جلوی چشمم به مانند یک فیلم گذشت.می گویند شخص در حال احتضار قبل از اینکه نفس آخر را بکشد عمده زندگیش را در جلوی چشمش می بیند و بعدش تمام می کند .من دیشب در توهم و کابوس و بی خوابی کمی هم به صورت آگاهانه اینهایی را که می خوانید به صورت یک فیلم دیدم و اصلاً نمی توانستم جلوی اشگهایم را بگیرم .اما صبح زنده بودم اما نمی دانم تا کدامین بهار.

در بالکن خانه ای که ایستاده ام دقیقاً خانه ای است گالی پوش که من در بالکن دوم آن ایستاده ام و منظره روبرویم خانه پدربزرگ مادری ام است .مادر بزرگم که به او آقا ننه می گفتیم در حال شستن ظرفهایی است و دایی غلام هم دارد دل و جگر گوسفندی را که هر سال در روز عید قربان ،قربانی می کند خرد می کند تا برای صبحانه در روغن سرخ کند.علیرضا پسر داییم اشاره می کند که بیا پایین تا نذری ها را ببریم پخش کنیم که از آنها یکی برای رعنا زن عموی مادرم و یکی دیگر برای سیدی که همیشه در لیوانهای آب تفش را می ریخت تا مردم ساده دل مریضهایشان شفا پیداکنند.ناگهان صفی از کسانی را دیدم که شهید شده اند و درست روبرو هستند و دست در گردن هم به من نگاه می کنند: ساجدین بی خیال ،محمد پور،رضا فریضه، علی افرنگه ،ولی اجاقی زاده و گروهبان دودانگه و فرخ زلفی.نگاهشان را می خواندم انگار می گفتند :بیشتر از سی سال است که بعد از ما داری زندگی میکنی ،گیرم عمرآ سی سال بعد هم باشی که چی؟ چه کاری کرده ای آیا واقعاً زندگی کرده ای .حالم داشت بدتر می شد اشک سرریز شده بود و با گوشه پیراهن اشکهایم را پاک می کردم .مثل فرفره چرخیده ام و دوباره ولو شده ام به سمتی.حالا بعد از سی و یک سال کار دوباره باید دنبال کار بود.
همیشه در مورد بعضی مسائل فکرهایی را که داری آن نمی شود که فکرش را می کردی .دوشنبه بازار بودم که آقای وطن خواه من را شناختند و من با شک و دودلی گفتم آقای وطن خواه گفتند بعله یک سلام و علیک ساده و بعد از آن تا حالا متعجبم از این جور روبرو شدن چون من خودم را مقصر می دانم و هنوز ناراحتم تا بعد.در تاریکی بدون برق کوچه علیرضا به دنبال یک دوچرخه که نخ پاکت شکر آویزان بود وآن را کشید و شکر ولو شد و ببعد بدو بدو رفتیم خانه آقاننه چون شب جمعه بود و باقالی خوروشت منتظر ما.برف همه جا را پوشانده بود و اواخر اسفند بود و باخواهرم کفش ملی هستیم تا کفش سال جدید را بخریم بعد می رویم خیابان سپه کت و شلوار دوزی موقر تا لباسی را که سفارش دادهایم پرو آخر را داشته باشیم.هنوز که هنوزه فلسفه کیکی را که روی میز هفت سین می گذاشتیم و تا آخر سیزده کوچکترین تکه اش را هم به هیچ مهمانی نمی دادیم نمی دانم.عباس را می بینم با سری تراشیده که مظلومانه گوشه ای ایستاده و همانطور که غریبانه در یک شهر غریب مرد و بدتر از آن در یک شهر غریبه تر خاک شد دارد نگاهم می کند و انگار می گوید یک لحظه است یادت نیست افسانه در داخل ماشین ریو داد می زد رحیم جان رحیم جان و وقتی چشم باز کردی در یک حالتگیجی ماشین خورد به گارد ریل وسط اتوبان و بعد به طرف راست و در حال معلق زدن و داشتی فکر می کردی ایا این اتفاق دارد برای شما می افتد و دیگر همه چیز تمام شد و بعد دیدی که هردویتان را سالم از ماشین بیرون آوردند و شما در پی حکمت این زنده ماندن قراشد بگردید.چه کار کردید همه چیز را فراموش کرده اید حتی مرا.نه ماه است که هیچ سراغی از من نگرفته اید.اشک مجالم نمی دهد.خیلی وقت است که دیگر از ننه سرما خبری نیست ، نه برفی نه بارانی .هوا اغلب بهاری است دیگر ننه سرما چه کار ما دارد او هم در این گرما آب شده.حاجی فیروز به جای دادن عیدی در حال گدایی در خیابانهاست.راستی هنوز عید را باید باور کنیم یا اینکه فقط آمدن یک سال دیگر است مثل همه این سالها تا ما همچنان دوره کنیم این بیهودگی را.آرام آرام چشمانم را بستم تا کمی بتوانم بخوابم اما نمی توانستم .بلند شدم تا بروم به دنبال کارهای گواهینامه و کارت ملیم که هفته پیش گم گرده ام.در شهر جنب و جوشی که مردم را مشتاقانه به دنبال عید باشند نمی بینی.دیدن این قیافه ها مرا یاد قیافه خودم در آینه می اندازد .هیچ چیز خوب و انرژی زایی وجو ندارد.اول فروردین هم برایمان شده مثل همه روزای اول دیگر مگر آنکه بخواهیم………
سال نویتان مبارک و سالی باشد پر از خوشی و سلامتی و این دو که باشد مابقی را غمی نیست.قدردان همدیگر باشیم در این کوتاه دوره زندگی.
.
ارسالی : آقای رحیم احمدجوی کپورچالی
ایمیل نویسنده : rak40ea@yahoo.com
منبع: سایت کرکان بندرانزلی (www.karkan.ir)

بازدید:304بار , ارسال شده در : ۲۶ام اسفند, ۱۳۹۴; ساعت : ۷:۱۱ ق.ظ
تعداد نظرات : ۵
آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد

  • فرزاد هخامنشی گفته: ۱۳:۲۴ - ۱۳۹۴/۱۲/۲۶

    خدمت جناب احمدجو ی عزیز سلام و عرض ادب دارم.بسیار زیبا بود
    راستش دو سه باری به بازار محل شما سر زدم و چیزایی از قبیل تخم مرغ محلی و عسلی که در حلب هفده کیلویی عرضه شده بود خریدم.واقعا که عطر عسل یک ماه در ماشینم قابل تشخیص بود.خیلی مشتاقزیارت شما بودم ولی سعادت نداشتم.بهرحال فرا رسیدن جشن نوروز را پیشاپیش به شما و خانواده محترم و ایضا مدیریت محترم سایت وزین کرکان تبریک می گویم.امید است که سال خوشی در پیش داشته باشید.آمین

    • احمدجو گفته: ۱۱:۲۰ - ۱۳۹۴/۱۲/۲۷

      با سلام خدمت دوست عزیز و تشکر از اظهار لطفتان.بنده از۲۸ الی۳فروردین در کپورچال خواهم بود و هر چند وقت یک سری به پدر و مادرم که آنجا هستند می زنم.از عسل که تعریف کردید حتمآ در این اولین دوشنبه خرید خواهم کرد اما نه آن همه.سال نو بر شما هم پیشاپیش مبارک

  • رحیم گفته: ۲۰:۲۷ - ۱۳۹۴/۱۲/۲۷

    سلام آقا رحیم عزیز.
    مثل همیشه نوشته های خالصانه و دلنشینت ما را برد به حال و هوای دوران خوشی و رویاهای کودکانه که
    یادآور آن موجب آرامش شده و تکرار آن هرگز میّسر نخواهد شد.
    امید اینکه اینروزها برای کودکان و نوجوانان همچون دوران ما تواٌم با صفا و صمیمیت سپری شود.
    من هم به رسم این ایام و به نوبه خود پیشاپیش سال نو را به همه تبریک گفته و آرزوی سلامتی و شاد باش
    برای شما را دارم. موفق باشید.

    • احمدجو گفته: ۱۰:۲۰ - ۱۳۹۴/۱۲/۲۸

      باسلام و عرض ادب خدمت دوست نازنین و همولایتی عزیز.آن دوران خوش کودکی یادش بخیر.آرزوی شادی و سلامتی برایتان در سال نو آرزومندم.

  • فرزاد هخامنشی گفته: ۲۱:۰۵ - ۱۳۹۴/۱۲/۲۸

    سلام.لازم به توضیح است که من هم دو کیلو با موم بیشتر نخریدم.منظور عرضه آن در حلب هفده کیلویی بود.موفق باشید.

  • در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
    • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
    • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
    • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
    • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
    • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



    جستجو
    مدیریت
    سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
    www.kargan.ir
    نیز در دسترس می باشد.

    روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

    شبکه های اجتماعی کرکان
    تبلیغات
    HTML
    محبوب ترین مطالب
    آرشیو ماهانه

    برای اشتراک در خبرنامه کرکان ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید