نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
بازدید از سایت
امروز : ۱۳ آذر ۱۳۹۵
بازدید امروز : 914
بازدید دیروز : 2279
تعداد نظرات : 3276
تعداد مطالب امروز :0 عدد
تعداد مطالب : 1740
کل بازدیدها : 8419003
خروجی فید امروز : 23
ورودی گوگل امروز : 58
افراد آنلاین :11 نفر

 از ترس کلافه شده بودم ،مطمئن بودم سراغم خواهند آمد و این طول کشیدن آمدنشان بیشتر عصبی ام کرده بود.
به رضا گفتم به حاج کریم بگو بره با حاجی صحبت کنه شاید بتونن راه حلی پیدا کنند ،رضا گفت حاجی اصلاً با من مخالفه.بالاخره آمدند داماد دومی حاجی با برادر کوچکه افسانه ،حسن می دونست خونه ام کجاست ،حال تمام وجودم داشت می لرزید با تندی پرسید رضا کجاست زود باش بگو آدرسش رو بده همانطور که می پرسید از لای درب که نیمه باز بود چشمش داخل حیاط را هم دید می زد ،گفتم خبر ندارم ،تو خبر نداری جیک و پیکش با تو بود شب و روز با هم بودید حالا میگی ازش خبر نداری .گفتم شما بگید چی شده که همینجوری می پرسید رضا کجاست مگه چه کار کرده پررو شده بودم شهامت پیدا کرده بودم اونم شاکی شد گفت یعنی تو نمیدونی چی شده واقعاً که ،اما بدون اگه کار به جاهای باریک کشیده بشه تو هم شریک جرم هستی.گفتم دوست هستیم اما کارای اون ربطی به من نداره.گفت خبر داشتی که می خاد یه همچه کاری بکنه ،گفتم شما که هنوز نگفته ای چی شده ،اینو که گفتم شاکی شد و گفت بهش بگو اگه گیرش بیارم من می دونم و او.رفتند در را که بستم یک نفس راحت کشیدم و دویدم سمت توالت.
اومدم بیرون و یک سیگار روشن کردم شانس آوردم خواهرم خونه نبود و خانواده صاحبخونه هم متوجه چیزی نشدند.
با رضا در یک تعاونی مصرف محلی که در اوایل دهه 60 رونق بسیاری داشتند و اغلب محله ها یکی از آنها را داشت که اجناس را با قیمت مناسب به دست مردم می رساندندو یا اجناس کوپنی و همچنین لوازم برقی که اوایل انقلاب تولیدشان کم شده بود را باقیمت عادلانه و تحت شرایط و ضوابط خاصی توزیع می گردید.حاجی پدر افسانه به همراه باجناقش و چند نفر دیگر و همچنین حاج کریم شوهر خاله من که یک نسبتی هم با رضا داشت اعضای هیئت مدیره تعاونی بودند.
دوتا از دخترهای حاجی شوهر کرده بودند و بچه هم داشتند که داماد بزرگه روبروی تعاونی بغل مغازه حاجی ،مغازه رنگ فروشی داشت و خود حاجی هم تو کار ابزارفروشی بود و خانه اش هم بالای مغازه بود.داماد دوم هم که اومده بود سراغم و گنده لاتشون بود یک کارخانه کوچک تولیدی داشت و افسانه دختر سوم بود که درسش تمام شده بود و دختر چهارم هم دبستانی بود.حاجی 4 پسر هم داشت که دوتای آنها چند سال بعد به دلیل نارسائی قلبی فوت کردند.
در این هاگی واگیر این آقا رضای ماهم شد عاشق این افسانه خانوم اونم از نوع شدیدش و اینکه بی تو هیچم و زندگی معنا نداره.افسانه گاهی می اومد داخل تعاونی و در یک گوشه ای دوتائی باهم صحبت می کردند.من که با خواهرهام یه اتاق با آشپزخانه اجاره کرده بودیم و رضا هم با حمید که در چاپخانه شوهر خاله ام کار می کرد باهم یک خانه گرفته بودند که در اون خونه خاطره های زیادی را داشتیم ،همینطور که در چاپخانه هم کارها کنتراتی ساخت جعبه و صحافی را انجام می دادیم.وقتی یاد ان خاطره ها می افتم که چه روزگار خوشی باهم داشتیم و خاطرات زیادی از آن روزها دارم که یاد آوری اش به گذشته های دوری می بردم و آنچنان دورند انگار قرنها پیش بوده اند و مثل اینه که انگار اونارو در یک کتاب تاریخ خوانده ام.
رضا دیوانه شده بود،پدرو مادرش مخالف بودند و می گفتند اونا هم طبقه ما نیستند و برای خواستگاری پا پیش نمی گذاریم.یک بار خودش بلند شد با گل و شیرینی رفت و حاجی هم آب پاکی رو ریخت رو سرو صورتش به جای دستش و گفت خیالت راحت اصلاًفکر افسانه را از سرت بیرون کن چون امکان نداره اجازه بدم که باهاش عروسی کنی چون از قرار معلوم قول افسانه را به پسر خواهرش داده بود این را افسانه گفت و گفت که دو روز دیگر هم قراره به صورت رسمی بیایند خواستگاری.ما معمولاًتا حدود 8 شب تعاونی بودیم که هم حساب کتاب ها را جمع کنیم و هم قفسه چینی را بعضی شبها انجام بدهیم.
دیدیم که پسره با خانواده و گل و شیرینی آمدند،رنگ و روی رضا پرید و شاکیانه چند تا از اون آب نکشیده ها را پرت کرد سمت پسره.فردا افسانه گفت که همه چیز تمام شد و روز عقد هم مشخص شده،روزگار برای رضا شد تیره و تار ،گیج بود .
محمد مرغی که از آشنایان حاجی بود و چشم نداشت حاجی رو ببینه پیشنهاد داد فراری اش بده ،در آن دوران که آخرای این جور کارها هم بود فراری دادن دخترا به خاطر مخالفت خانواده ها مد شده بود.
محمد مرغی یک وانت برای جابجائی مرغای کشتار شده داشت و یک پیکان جوانان گوجه ای.غروب دو روز بعد آنها را از اسلامشهر برد انزلی .پدر و مادر رضا در برابر عمل انجام شده قرار گرذفتند و پدرو مادر افسانه کماکان مخالف ،همان داماد کوچیکه که وکیل خود انتخاب شده حاجی بود رفت انزلی اما افسانه برنگشت.خیلی ساده به عقد هم در آمدند و جهیزیه را چند سال بعد که آشتی کردند فرستادند.
.
ارسالی : آقای رحیم احمدجوی کپورچالی
ایمیل نویسنده : rak40ea@yahoo.com
منبع: سایت کرکان بندرانزلی (www.karkan.ir)

بازدید:1,316بار , ارسال شده در : ۲۲ام آبان, ۱۳۹۱; ساعت : ۷:۰۰ ق.ظ
تعداد نظرات : ۰
آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد
در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
  • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
  • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
  • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



جستجو
مدیریت
سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
www.kargan.ir
نیز در دسترس می باشد.

روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

شبکه های اجتماعی کرکان
تبلیغات
HTML
محبوب ترین مطالب
آرشیو ماهانه

برای اشتراک در خبرنامه کرکان ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید