نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
بازدید از سایت
امروز : ۲۵ مهر ۱۳۹۶
بازدید امروز : 653
بازدید دیروز : 2855
تعداد نظرات : 3390
تعداد مطالب امروز :0 عدد
تعداد مطالب : 1792
کل بازدیدها : 9621313
خروجی فید امروز : 15
ورودی گوگل امروز : 11
افراد آنلاین :3 نفر

 

یادت هست بچه که بودیم عصر جمعه‌ها همه دور هم جمع بودند؟ خاله و عمه و دایی و بابابزرگ و مامان‌بزرگ و بقیه. بعضی‌ها‌شان را خیلی دوست داشتیم و از بودن‌شان لذت می‌بردیم و بچه‌ها. قد و نیم‌قد. بعضی‌شان بزرگ‌تر از ما و بعضی کوچک‌تر. با بعضی هم ،همسن بودیم. شلوغ و پلوغی بود. می‌دویدیم و بازی می‌کردیم. سربه‌سر کوچک‌ترها می‌گذاشتیم. از بزرگ‌ترها فرار می‌کردیم. هِرس کم‌طاقت‌ترها را درمی‌آوردیم. بعضی وقت‌ها نهیبی یا کتکی شاید. گاهی به گریه می‌افتادیم. قهر می‌کردیم. ولی بیش‌تر از چند دقیقه طول نمی‌کشید. زود دوباره راه می‌افتادیم و می‌دویدیم و اذیت‌های جدید می‌کردیم… آن وقت‌ها در خلسه بودیم. مست و سرخوش سرمی‌جنباندیم و عذاب می‌دادیم. معنای کامل درلحظه بودن. سرخوشی ِ کامل. نه قبل‌اش یادمان بود، نه به بعدش فکر می‌کردیم. به بعدش که یواش یواش عصر می‌شود و مهمان‌ها می‌خواهند یکی‌یکی بروند فکر نمی‌کردیم. ولی یواش یواش عصر جمعه می‌شد و مهمان‌ها یکی یکی می‌خواستند بروند و ما ناگهان انگار تازه متوجه فاجعه شده بودیم. ناگهان بار غمی بر دل‌مان می‌ریخت…

بعد همه می‌رفتند. حالا ما مانده بودیم و سرخی غروبِ جمعه و بار تنهایی و بغض گلو. یادت هست در این مواقع آدم دچار استیصالی می‌شود که در آن هیچ‌کاری نمی‌تواند بکند؟ دیگر نه حوصلة بازی داری، نه تلویزیون لذتی می‌دهد. درس و مشق که حرف‌اش را نزن. همین طور تنها هم که نمی‌شود نشست، خُرد می‌شود آدم زیر بارش. حتی بغض‌ات هم نمی‌ترکد که گریه کنی و راحت شوی. مجبوری یک جوری سَر کنی. تلویزیون را این کانال و آن کانال می‌کنی، ولی زود خسته می‌شوی. سری به کوچه می‌زنی تا بل‌که بچه‌ها را ببینی و تنهایی‌ات یادت برود؛ ولی زود حوصله‌ات از آن‌ها هم سر می‌رود… با همین این در و آن در زدن‌ها و از این کار به آن کار رفتن‌ها وقت را می‌کشی تا تمام بشود و بخوابی. اما دست کم دل‌ات خوش است که چند ساعتی است و بالاخره تمام می‌شود. صبح فردا روز دیگری است. مدرسه است و بچه‌ها و درس و شیطنت. امید داری و تحمل می‌کنی؛ و تمام می‌شود و صبح شنبه می‌رسد که روشن است و شلوغ و پرانرژی…

این، شاید اولین تجربة تنهایی در زندگی آدم باشد. در آن موقع شاید نمی‌دانیم که این تازه اول‌اش است. شاید نمی‌دانیم این حس، به این سادگی‌ها دست‌بردار نیست. همراه آدم بزرگ می‌شود و عمیق. شاید نمی‌دانیم که این حس، چیزی است در سرشت‌مان و جزء وجودمان. اما خواهیم دانست. زمانه به بی‌رحمانه‌ترین شکل به ما خواهد فهماند که تنهاییم. خداحافظی‌ها در پیش خواهیم داشت. یادت هست ؛ نه لازم نیست به یاد بیاوری؛ شاید همین حالا هم مبتلا باشی ؛ آن دوستِ سالیان و رفیق گرمابه و گلستان را؟ همان که درد دل‌های‌ات را می‌شنید و درد دل‌های‌اش را می‌شنیدی، همان که بغض که در گلوی‌ات می‌گرفت، زنگی و قراری و دیداری با او بود که نفس‌ات را آزاد می‌کرد؛ اگر همین حالا هم در دسترس نبود، دست‌کم امیدوار بودی که فردا، پس‌فردا بالاخره می‌بینی‌اش؛ حتی اگر دیدار فردا پس‌فردایی هم میسر نبود، بالاخره همین که بود، همین که می‌دانستی هست، قوت قلبی بود. ته دل‌ات را قرص می‌کرد. در نیمه‌روشنی ِ سرخ غروب‌های سنگین، یادت به او که می‌افتاد، معجون بغض تنهایی در گلو و حسِ عشق او در تهِ دل، چه لذتی داشت…

امان از روز خداحافظی و بار ِ خاطره‌ها. امان از قدم به قدم کوچه‌ها و خیابان‌ها و پارک‌ها که با هم بوده‌اید. یادت هست؟ نکند همین حالا هم مبتلای‌اش هستی؟ دیگر به هیچ در و دیواری نمی‌شود نگاه کرد. دیگر حتی صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پا هم حال‌ات را خراب می‌کند. کاش فقط این بود. انگار زندگی ناگهان از همه چیز «خالی» می‌شود. چیزهایی که تا دیروز لذت‌بخش‌ترین‌ها برای‌ات بودند، ناگهان بی‌رنگ و بی‌مزه می‌شوند. انگار جزء این مردم نیستی. انگار مثل یک روح یا شبح شده‌ای. برخوردی با اشیاء این عالم پیدا نمی‌کنی. اثری بر آن‌ها نداری و آن‌ها هم معنایی برای‌ات ندارند. هیچ چیز شادت نمی‌کند. از چیزی به هیجان نمی‌آیی. حتی چیزی ناراحت‌ات هم نمی‌کند. شبح شده‌ای. انگار در عالم دیگری به سر می‌بری. از این عالم منفک شده‌ای. تنها شده‌ای. حالا می‌فهمم حالِ مادرم را وقتی اشک می‌ریخت و من خداحافظی می‌کردم تا شاید برای همیشه از شهر و دیار بروم. و حالا می‌فهمم حال اخوان ثالث را که می‌سرود:

ما چون دو دریچه روبه‌روی هم
آگاه ز هر بگومگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینة بهشت اما آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه‌ها بسته‌است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد در این حال، کارهایی که تا دیروز با شور و هیجان انجام می‌دادی یک‌دفعه معنای‌شان را از دست می‌دهند. به آدم‌ها نگاه می‌کنی که چه تلاش و تقلایی می‌کنند برای کارهایی که برای تو ذره‌ای ارزش ندارند. شور و حرارت آدم‌ها برای‌ات به طرز عجیبی مضحک به نظر می‌رسد. ناگهان انگار به خودت می‌آیی می‌فهمی همة کارها و چیزهایی که یک عمر مهم‌ترین امور زندگی تلقی‌شان می‌کردی، هجوی بازی‌گونه بیش نبودند. دیگر آن سبو شکسته و آن پیمانه ریخته. دیگر نه شنبة فردایی در کار خواهد بود که روشن باشد و پرهمراه، نه قرار فردا پس‌فردایی که نفس‌ات را آزاد کند. دیگر مشت روزگار باز شده.

و این سومین مرحلة درک تنهایی است. انگار عمق تنهایی تو، از فقدان یک دوست، گذر کرده و به فقدانی عمیق‌تر رسیده؛ بی‌ارزش بودن همة چیزهایی که تا امروز برای‌ات انگیزه و محرک بودند. حالا تو به تنهایی‌ات «واقف» شده‌ای. فهمیده‌ای که خداحافظی‌ها نبوده که تو را تنها کرده، تو تنها بوده‌ای. خداحافظی‌ها فقط تو را به تنهایی‌ات واقف کرده. «به یادت آورده» که تنهایی. می‌فهمی که قبل از خداحافظی، در «فراموشی» به سر می‌برده‌ای. تنهایی‌ات را فراموش کرده بودی. سرگرم شده بودی.

راستی تا حالا شده است دمِ غروبی وارد خانه شوی و خلاف انتظار، هیچ‌کس خانه نباشد؟ تجربه کرده‌ای چه حسی ناگهان آوار می‌شود روی آدم؟ معمولاً این‌جور مواقع، آدم زود می‌رود سراغ یک چیزی تا خودش را با آن سرگرم کند. تلویزیونی، کامپیوتری، کتابی، تلفنی… هیچ چیز که نباشد شروع می‌کنی به فکر کردن به این در و آن در. خلاصه سرگرم می‌کنیم خودمان را تا فراموش کنیم تنهایی را. تا با خودمان مواجه نشویم.آدم‌ها می‌ترسند از مواجه شدن با خودشان.

خداحافظی‌ها، تلنگرهایی است که گاه روی آدم را به سوی خودش برمی‌گرداند.

آدم را با خودش مواجه می‌کند. و شجاعت می‌خواهد این مواجهه که به نظر من عظیم‌ترین مواجهة زندگی است. به خودم می‌گویم اگر آن که دوست‌اش داری رفت، با آن که حضورش لبریزت می‌کرد، غیبت‌اش را فرصت بدان. خودت را با چیز یا کس دیگری سرگرم نکن. محکم بایست تا «خودت» بیاید و با تو رو در رو شود، و بشنو که چه می‌گوید. این بار به درد دل خودت گوش کن که سال‌هاست لابه‌لای شلوغی‌هایی که گاهی عشق خوانده‌ای‌اش، گاهی کار، گاهی علم، گاهی پیشرفت، گاهی تفریح… گم شده است، شلوغی‌هایی که هرچند هریک به قدر خود، تو را بهره‌مند کرده است، اما شاید فرصت با خود بودن را هم از تو گرفته است. این بار سرشاری حضور خودت را دریاب. از خواب فراموشی برخیز. به یاد بیاور خودت را.

 

منبع: سایت سابون  khan.ir

بازدید:1,949بار , ارسال شده در : ۲۵ام آبان, ۱۳۸۹; ساعت : ۱۲:۰۷ ب.ظ
تعداد نظرات : ۰
آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد
در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
  • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
  • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
  • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



جستجو
مدیریت
سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
www.kargan.ir
نیز در دسترس می باشد.
مرحوم تقی کرکانی خان قدیم کرکان

روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

شبکه های اجتماعی کرکان

شماره تلفن تلگرام :0016624759892
تبلیغات
HTML
محبوب ترین مطالب
آرشیو ماهانه

برای اشتراک در خبرنامه کرکان ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید