نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
بازدید از سایت
امروز : ۲۷ آبان ۱۳۹۶
بازدید امروز : 866
بازدید دیروز : 3764
تعداد نظرات : 3397
تعداد مطالب امروز :0 عدد
تعداد مطالب : 1792
کل بازدیدها : 9754065
خروجی فید امروز : 20
ورودی گوگل امروز : 18
افراد آنلاین :5 نفر

متن زير گزيده اي از دفتر خاطرات روزانه ي من(ژینا) است. دفتر خاطراتي كه با خاطرات تلخ و شيرين به سرعت پر مي شود و هر سال جاي خودش را به برگ هاي تا نخورده ي سال نامه اي دگر مي سپارد. اين دفتر و دفتر ها يادگار روزهاي تلخ و شيرين ماست و صفحه هاي آن محرم  ناگفته هايمان… 
 

 بي شك به رشته ي تحرير درآوردن احساساتمان ، آن گونه كه بايد ، كار آساني نيست . اما به مناسبت اولين كنسرت مستقل شاهزاده ي موسيقي در ايران ، گوشه اي از اين خاطرات را رو مي كنم و با صراحت اقرار مي كنم كه در دنيايي اين چنين ناملايم ، تنها طنين آواز اوست كه مرا به ادامه ي راه دلگرم مي كند.  او كه با گلبانگ صدايش روح مرا به پرواز درآورد و مرا به اختركي برد كه هيچ گاه نرفته و نديده بودم. 
 

آري به گمانم او نيز ، يك شازده كوچولوست…
 چشم باز مي كنم. چه مي ديدم؟ خواب نبود نه, چيزي وحشتناك تر از آن! شايد كابوس بود! آري كابوس بود كه اين چنين مرا از جا كند و هوشيار ساخت. عقربه ي ساعت آغاز روزي ديگر را نويد مي دهد. نمي دانم بايد خوشحال باشم يا ناراحت؟! پرده را بالا مي كشم. سپيده دميده ست. هرچند شبي نبود تا صبح شود..خورشيد از پس درخت ها نور افشاني مي كند. اين جا تا چشم كار مي كند درخت است و درخت. دريغ از يك كوه! ياد شهر خودمان مي افتم  كه تا چشم كار مي كرد كوه بود و بلندي. دريغ از يك درخت!به گمانم جاي زيبايي بايد باشد. آن جا كه هم كوه دارد هم درخت! نمي دانم من كه نديده ام!!!
خورشيد بالاتر آمده ولي چه فايده كه سوسويش گرمي ندارد. مي گويند تابستان فرا رسيده. اما وقتي پنجره را باز مي كنم تا نفس عميقي بكشم گو انگار كه تابستاني در كار نبوده! تقويم ايراني مرداد ماه را نشان مي دهد. اما هوا همچنان سرد است.گويا امسال هم تابستان مان همان زمستان است!
از لاي در روزنامه ي صبح را به داخل خانه مي اندازند. صفحات روزنامه را ورق مي زنم تا شايد هواشناسي خبر خوبي داده باشد. اما اخبار مثل هميشه تكان دهنده است! باز هم گراني. باز هم قتل باز هم تجاوز باز هم سرقت مصلحانه . ديپورت پناهندگان بي اقامت  خودكشي دختر افغاني و … و … و  …
 

 بعد از دیدن يك كابوس وحشتناك ، خواندن روزنامه اي با اين اخبار ، كار آساني نيست. خانه سوت و كور است. چرا راديو را روشن نكنم تا شايد خبر  خوشي را بشنوم . آخر اين جا 27 راديوي فارسي زبان داريم. چيزي كه در ايران خودمان هيچ وقت نداشته ايم.خب ديگر شايد چون آنجا يك كشور 70 ميليوني ست و اينجا 9 ميليوني.راديو را روشن ميكنم ولي او نيز همچنان بيداد ميكند . سكوت … شايد سكوت بهترين گزينه باشد.
 

 آري ، در سكوت به فكر مي روم. اما افكار در هم ريخته ام در سكوت نيز آرامم نمي گذارند.  براي رفتن عزمم را جزم مي كنم ، اما قبل از رفتن يك نوشيدني گرم مي چسبد.بيرون هوا سرد است ، اين را از آفتابش فهميدم.آخر اينجا كه افتاب گرمي ندارد.وقت رفتن است. مي روم. باز هم درس باز هم كار. نمي دانم با اين همه درس كه خوانده ام تا امروز به كجا رسيده ام. خوب است يا بد ولي چاره اي نيست. باز هم مي خوانم. شايد بعدها چيزي شدم. كمي تندرستي داريم.خدايش از ما نگيرد.چون گر بگيرد ديگر نه درس داريم نه كار. زندگي است ديگر. زندگي سخت است. چه خوش گفت آنكه سرود روزگار غريبي ست نازنين .
 

 بيرون از خانه گاهي هوا سرداست ، گاهي هوا گرم است.نميدانم چه بپوشم.مي پوشم گرمم است نمي پوشم سردم است.كاش كسي بود لباس هايم را حمل مي كرد.آخر در تابستان پوشيدن پالتو كار آساني نيست.اين را فقط من نمي گويم.همه جيغ شان در آمده. ولي خب چاره اي نيست اينجا قطب است. بايد تحمل كرد.كلاه و شال گردن نمي برم.شال گردن را دوست ندارم.خفه ام مي كند.احساس بدي دارم.شايد به گمانم طناب دار است.ياد همايون شجريان افتادم.وسط زمستان آمده بود اينجا.كنسرت داشت هوا سرد بود خيلي سرد نه شايد خيلي خيلي خيلي سرد. هر بار كه مي خواست بيرون برود دور گلويش را با شال گردن مي پوشاند.
 خب حق داشت.اگر سرما مي خورد چه مي كرد.ان همه كنسرت. آن همه طرفدار. شايد او هم دوست نداشت. ولي مي پوشيد. شايد او هم اذيت مي شد.ولي به خاطر ما قبول مي كرد. به خاطر ما به خاطر من.تا پس فردا نگوئيم صدايش خش داشت. ما اينگونه ايم. وفا نداريم.نمي گوئيم اين جا هوا سرد است. خب او هم آدم است سرما مي خورد. ميگوئيم بلد نيست آواز بخواند. ما نمي دانيم كه بايد از هر كسي چيزي را توقع داشت كه ازش ساخته باشد.قدرت بايد بيش ازهر چيز به عقل متكي باشد.ولي نه او بلد است.من و ما درك نمي كنيم. من و ما همه چيز را با هم مي خواهيم.
 مي خواهيم خواننده برايمان بخواند.بدون اينكه عطسه بزند يا سرفه كند.فقط بايد بخواند. خب ما اينجوري هستيم.يا شايد اينجوري شده ايم. چرا نمي دانم. يادم است تو كنسرتش همه سرفه مي كردند. گاهي در اوج زيباترين چهچهه ها كه فكر و جانمان را با خود به فضا مي برد صداي عطسه اي كر كننده ماراازفضا به زمين مي كوبيد. ولي او كار خودش را كرد سرفه نزد عطسه نكرد تا من و ما نگوئيم صدايش خش داشت.با خودم مي گويم او چقدر به فكر ماست. مابراي او چه كرده ايم. شايد هيچ.ولي نه سي دي هايش را كپي كرده ايم.خب اين هم خودش كاريست. 
بگذريم…
بيرون مي آيم. گويي خبري شده است. اينجا همه مي دوند. آدم هاي بيرون از خانه. دنبال چه مي دوند . آن هم صبح به اين زودي.شايد ديرشان شده.اگر دير برسند از كار بي كار مي شوند. خب حق دارند. كار سخت پيدا مي شود. قطاري مي آيد قطاي مي رود شهر شلوغ و پر هياهوست.داخل قطار مي شوم . جا براي نشستن نيست . انگار بايد سر پا بايستم . اشكالي ندارد يك ساعت كه چيزي نيست . خدا را شكرمي كنم كه راه طولاني تر نيست . صداي جيغ و داد بچه مدرسه اي ها همه را متوجه خود مي كند. فقط اين ها نيستند كه، كوچولوهاي تو كالسكه. سگ ها صاحبان سگ ها همه با صداي بلند حرف مي زنند. انگار هنوز از خواب بيدار نشده اند.اگر بيدار شده اند چرا جيغ مي زنند .كيفم را باز مي كنم . MP3 ام، داخل كيفم است . خوشحال مي شوم از اين كه كسي همراهم نيست. شايد اگر بود او هم جيغ مي زد. حالا ديگر مجبور نيستم اين همه جيغ را تحمل كنم. ديگر مجبور نيستم خودم را با تيترهاي روزنامه غمگين كنم. گوشي را در گوشم مي گذارم و Play  مي زنم. و اينك فقط اوست كه مي خواند :  

 چه غریب ماندی ای دل ، نه غمی نه غمگساری                  نــه بــه ا نـتـظــار یـاری ، نــه ز یـــار ا نـتــظــاری

  چقدر صدايش زيباست. چقدر صدايش گيراست. چقدر زيبا غم نهانش را فرياد مي كند. اي كاش من هم مي توانستم فرياد بزنم. كاش من هم مي توانستم آنچه را كه ذره ذره ي وجودم را فرا گرفته ، از دل بيرون بريزم. ولي نه. گويي اين گلبانگ , فرياد من است. انگار او نيز از دل من مي خواند. آري انگار او هم غم مرا مي داند. انگار او هم با رنج من آشناست . در يك آن من هم با او هم آواز مي شوم .

  غــم اگــر بــه کـوه گـویـم ، بــگـریــزد و بــریــزد                       کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری  

چشمهايم را مي بندم تا شايد اين گونه بهتر فراموش كنم ، آن جايي را كه هستم . در سياهي و ظلمت صدايي طناز مرا به خود مي آورد .  

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ ست               تــو بـکــش که تا نیفـتـد ،دگـرم بـه شـب گـذاری  

سياهي محو مي گردد . چه مي بينم نمي دانم. هرچه هست كابوس نيست. سياهي محوتر مي شود و مي رود. او مي ايد خودش است.آري همان كه دوستش دارم.انگار در كنار من است.سال هاست كز او بي خبرم. ولي نه اكنون در كنار من است. صدا همچنان مي خواند.  

اين جا كجاست. من كجايم. اين جا را به ياد نمي آورم.يادم نمي آيد هيچ وقت آمده باشم. نه نيامده ام. چقدر اين جا زيباست. اين جا همه چيز هست. اين جا هم كوه دارد هم درخت. اين جا پر از گل است پر از پرنده پر از عطر اقاقي. اين جا ظلم نيست. دشمني نيست. جنايت نيست. اين جا عشق است . شور است . شادي ست. اين جا ريا نيست . گراني نيست . فغان نيست. اين جا كجاست . من اين جا چه مي كنم. نمي دانم . او آمده است. آري . همان كه دوستش دارم . همين جاست . در كنار من است.  

 صدا همچنان مي خواند نمي دانم كجايم اين ها كي اند. آدم اند. چقدر زيبايند. ولي چرا بال دارند. نكند فرشته اند؟ هان گويي فرشته اند. صدا همچنان مي خواند مانده ام من اين جا چه مي كنم. اين جا چقدر زيباست. حتي تصورش نيز در روياهايم نمي گنجد. نكند دارم خواب مي بينم ؟! نه. خواب نيست. من بيدارم . ولي چگونه مگر مي شود آدم در بيداري هم به چنين جايي بيايد. من چگونه آمدم . با كه آمدم. يادم نمي آيد. من سوار قطار بودم. آري. سوار قطار بودم. پس چرا ديگر نمي بينم بچه ها را. سگ هارا. صاحبانشان را. نكند آن صدا. آري. خودش است. همان صداست…… 

كسي مرا به خود مي آورد. چشم باز مي كنم. مي بينم. هم قطاري هايم را ، بچه هارا، سگ هارا صاحبانشان را . هنوز هم جيغ مي زنند. انگار هنوز بيدار نشده اند. دلم برايشان مي سوزد.با خودم مي گويم آن همه وقت من كجا بودم و آنها كجا!  

كسي با صداي بلند مي گويد پياده شو اينجا آخر خط است. چقدر زود رسيديم ما كه تازه سوار شده بوديم. هوا گرم بود نمي دانم. شايد سرد بود نمي دانم . آنجا كجا بود نمي دانم ، ولي هرچه بود زيبا بود آري مي دانم.!!! از قطار پياده مي شوم ولي صدا همچنان مي خواند :  من از كجا عشق از كجا …

 

منبع: وبلاگ دل آواز
 

آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد
در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
  • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
  • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
  • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



جستجو
مدیریت
سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
www.kargan.ir
نیز در دسترس می باشد.
مرحوم تقی کرکانی خان قدیم کرکان

روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

شبکه های اجتماعی کرکان

شماره تلفن تلگرام :0016624759892
تبلیغات
HTML
محبوب ترین مطالب
آرشیو ماهانه

برای اشتراک در خبرنامه کرکان ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید