نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
بازدید از سایت
امروز : ۲۸ آبان ۱۳۹۶
بازدید امروز : 295
بازدید دیروز : 5826
تعداد نظرات : 3397
تعداد مطالب امروز :0 عدد
تعداد مطالب : 1792
کل بازدیدها : 9759320
خروجی فید امروز : 17
ورودی گوگل امروز : 7
افراد آنلاین :7 نفر

 

عيد و عروس آقا
ه . ليله کوهی

بيست و اندی سال است رنگ و بوی عيد را احساس نمی کنم. اما نمی دانم چرا هرسال چند روز مانده به سال نو وسوسه می شوم و ناخواسته می روم سراغ چيدن بساط هفت سين و فضای خانه را بهاری می کنم.
پسرهايم کوچکتر که بودند همان رسم قديمی را اجرا می کردم. اسکناس های نو را از قبل کنار می گذاشتم وبه بچه های دوستانم مثل کودکی های خودمان اسکناس نوعيدی می دادم. بعد ها کمی بزرگتر شدند، کتاب و لباس و عطر وادوکلن جای گزين عيدی های سنتی شد.
دراين بيست و هفت هشت سال بارها اتفاق افتاد، ساعت سال تحويل را درخانه، پای بساط هفت سين نباشيم واز سرکار به فاميل، دوست و آشنا تلفنی سال نو را تبريک بگوييم.
پدررفت و پنج سال بعد رفتن مادر به دنبال او عيد های بی رنگ تبعيد را بی رنگ ترکرد. فکرمی کنم بچه هايم معنی واقعی عيد را نچشيدند. هرکاری کرديم نشد که نه عيد خودمان و نه سال نو ميلادی برايشان مزه واقعی جشن آغاز سال نو را داشته باشد آنطورکه برای ما داشت. طفلکی ها هيچگاه بغل کردن ها وماچ کردن های پدر بزرگ ، مادربزرگ، خاله، دايي، عمو وعمه را به راستی تجربه نکردند.
شب عيدی نيست ياد آن سال های کودکی نباشم و مادرم را که از ده پانزده روز مانده به نوروز تمام خانه را سرشار از بوی بهار می کرد، جلوی چشمم مجسم نکنم.

نام واقعی اش قمر بود، هشت سالی بيشتر نداشت که پدر، تاجر کشتی ران بين دوساحل انزلی وباکو
در ميان طوفان گرفتارگشت وهمراه برادرکوچکتر وچهل خدمه کشتی به عمق آبها رفتند.
و از همان تاريخ قمر و مادرش شاه باجي، ازانزلی به لنگرود کوچ کردند. پس از ازدواج با آقاجان نام عروس آقا را براو گذارند همه اورا عروس آقا صدايش می کرديم.

“کوتاه شده از يک قصه ی بلند”.
عيد و عروس آقا

هنوز پانزده، بيست روزی به عيد نوروز مانده بود. عروس آقا، می خواست خانه تکانی را شروع کند. هر روز خدا خدا می کرد هوا آفتابی بشود تا حصيرها را توی حوض بزرگ وسط حياط بشويد. شب قبل به مهين گفته بود صبح بعد از صبحانه، پرده ی اتاق ها را بکند وتوی تشت آب گرم و لاجورد بخيساند.
آنروز صبح بعد از نماز، وقتی که آسمان سپيده زد و هنوز همۀ افراد خانه خواب بودند آهسته از پله ها پائين آمد. زير آبچکان خانه ی آسيد تراب شمعدانی های رنگ ووارنگش رديف کنار هم چيده شده بود. او عادت داشت با صدای بلند با آنها حرف بزند بعضی ها را نازمی کرد برگ های زردشان را می چيد. جوانه های تازه را توی گلدانهای خالی می کاشت. گلدان مشبک لُعابدار را از وسط آنها جدا کرد، کمی با پرخاش گفت چت شده خاکت رو تازه عوض کردم هر روز دارم بهت آب ميدم واسه چی داری زرد و رنجور می شي؟ ميزارمت کنار، تا حسابی خشک بشی ها! انگشت سبابه اش را برای امتحان رطوبت خاک درآن فرو کرد با گلدان بطرف پاشويه ی حوض وسط حياط حرکت کرد کم کمک اشعه خورشيد خودش را از روی درخت بلند گلابی بالا می کشيد. عروس آقا نگاهی مهر آميز به سايه روشن های خورشيد خانم کرد و رو به آسمان گفت خدايا شکرت اگر امروز حصير ها را نمی شستم معلوم نبود کی وقت اين کارا پيدا می کردم خيالش که از بابت هوا جمع شد رفت توی اتاق سماور و آب وآتيش کرد. پا ورچين پا ورچين از درگاه اتاق نشيمن که اتاق خواب خودشان هم بود، گذشت. توی اتاق وسطی بچه ها کنارهم خوابيده بودند اسداله گوشه سمت چپ اتاق زير پنجره ايوان خوابيده بود عروس آقا کمی لحاف را از روی صورت اسداله کنار زد. يواشکی تکانش داد سرش را تا کنار گوش پسرش خم کرد وآهسته گفت پاشو پاشو برو نان بخر بيا مدرسه تون ديرشد. اسداله غری زد و ازاين پهلو به آن پهلو شد اين بارعروس آقا لحاف را تا کمراز رويش کنارکشيد کمی بلند ترگفت ميگم پاشو ظهرشد. او با چشم های نيمه بازتوی رختخواب نشست گردنش را چند باربه راست و به چپ پيچاند صدای شکستن قولنج استخوانهای گردنش تا فاصله دومتری هم شنيده می شد. بلند شد پيچامه پوشيد از پله ها بطرف ته حياط کنار باراندازرفت. به توالت که نزديک شد صدای اهم اهم زنانه ای را شنيد. کمی روی چوب های انبارشده زيربارانداز پس وپيش رفت تا مادرعشرت از پله های توالت بزير آمد. در حالی که دامنش را صاف می کرد نگاهی به اسداله انداخت وپرسيد پسرجان چرا صبح به اين زودی بيدارشدي؟ او با بی حوصله گی پاسخ داد بايد بروم نان بخرم.
آن خانه بزرگ اربابی با بيست و هفت هشت نفرسکنه فقط يک توالت کنار دروازه را داشت.
اسداله دست وصورتی شست لباس پوشيد پول نان را ازروی طاقچه کنار آينه برداشت راهی بازارشد. وقتی به نانوايی دبيری رسيد، ديد شاطررشتی سرشرط بندی نمره ماشين های درحال عبور باکارگر زيردستش جرومنجرمی کند چند نفری هم منتظرنوبت نانشان اين پا و آن پا می کردند. بالاخره نوبت اسداله رسيد. چهارپنج نان برشته بربری را توی پارچه سفيد مخصوص نان پيچيد بطرف خانه روانه شد. وقتی رسيد همگی دورسفره صبحانه به انتظار نان نشسته بودند. بساط سماور گوشه سمت راست اتاق کنار بخاری بزرگ هيزم سوز، روی ميز چوبی پا کوتاهی قرار داشت عروس آقا از پشت بساط سماورش قبل از همه برای آقا ازسرگل چای قوری يک استکان چای ريخت پنيربزی مورد علاقه آقا را کناردستش گذاشت مربای به وشقاقل توی ظرفهای کريستال روسی وسط سفره قرارداشت.
جلوتر از همه فخری از پشت سفره صبحانه بلند شد کمی جلوی آينه روپوش چهارخانه سياه وسفيدش را مرتب کرد، ازتوی آينه لک کوچکی روی يقه سفيد برگردان روپوشش را ديد دستمال کوچکش را با آب دهن خيس کرد وباکمی نمک چند بارروی آن کشيد. ازدراتاق بيرون رفت سوری هم به دنبال او روانه شد. پسرها امير و هادی يکی پس از ديگری خداحافظی کردند. اما اسداله هنوزروبروی آينه ملودی آهنگی را با سوت می زد و با موهايش ورمی رفت. ميرعلی زودترازآقا روانه بازار شد.رضا ته تغاری عروس آقا هنوز مدرسه برو نبود وگوشه اتاق مشغول بازی بود. ميترا و مهين بعداز جمع کردن سفره صبحانه قالی ها را لول کردند کنار نرده های چوبی ايوان گذاشتند و حصير هارا به حياط بردند. ميترا برنج برای نهار آب کشيد وگوشت وپياز ولپه را کنار اجاق گذاشت. عروس آقا تشت گل کاری اش را آب ريخت و گل رُس را توی تشت درست کرد وشروع به گل کاری اتاق ها نمود. باز سردرد دائمی به سراغش آمده بود. کار طاقت فرسای خانۀ بزرگ و ميگرن هميشگي، او را کلافه کرده بود صدايش از درد شديد سر شنيده نمی شد آهسته ميترا را صدا زد وگفت دستمال سرم را وردارو دور سرم محکم بپيچ! با اين کار کمی احساس آرامش می کرد. آفتاب به وسط حياط رسيده بود مهين يکی يکی حصير هارا شسته و زير ايوان رو به آفتاب پهن کرده بود. گل کاری کف اتاق ها تمام شده بود. عروس آقا با تشت گل ناله کنان از پله ها پائين آمد. ميترا يک استکان چای تازه برای مادرش ريخت و به همراه مقداری آبنبات قيچی به دنبال او روانه شد. عروس آقا دستها يش را شست و روی آخرين پله نشست و نصف استکان چای را توی نعلبکی ريخت وکمی فوت کرد وسرکشيد. زير لب آهسته گفت الهی خوشبخت بشی اين چايی چقدر چسبيد. نای حرف زدن نداشت. به مهين گفت حصير های شسته شده را پشت به آفتاب پهن کن! آفتاب رنگ شان را می برد. مهين تو دلش گفت اينها که روش قالی پهن ميشه چه فرقی ميکنه که رنگشون بره اما جرئت نداشت اينرا به زبون بياره.
ظهر شد. بچه ها يکی پس از ديگری به خانه رسيدند. عروس آقا به ميرعلی گفت: بيا قبل از نهار با برادرت دوتايی قالی ها را کنار رودخانه بتکانيد. ميرعلی گفت گشنمه باشه بعدازنهار، عروس آقاگفت بعداز غذا سنگين ميشی نمی تونی کار بکنی. ميرعلی ديگه چيزی نگفت و رفت.
ظهر که می شد عروس آقا از دست بچه ها در عذاب بود. هرکسی يک سازی کوک می کرد بيشتر از همه اسداله ، فخری وهادی ادا داشتند يکی قرمه سبزی نمی خورد يکی قيمه، اگه برنج شل می شد هادی لج می کرد وغذا نمی خورد يا عروس آقا را وامی داشت تا برايش برنج تازه دم کند.
سفره نهار که جمع شد عروس آقا باز رفت سراغ ميرعلی اينبار ميرعلی حجره را بهانه کرد، گفت بايد زود برگردم حجره، آقاجان برای خريد شب عيد ميخواهد به رشت برود به اسداله و امير بگو انجامش بدن عروس آقا گفت مگرخُل شدی! امير بچه ست، زورش به قالی نميرسه. ميرعلی گفت به مهين يا فخری بگو کمکش کنن. عروس آقا گفت کلاتو کمی بلاتر بزار خواهراتو ميخوای بفرستی سرکوچه قالی به تکونن! مردم چی ميگن؟ ميرعلی گفت مردم گه ميخورن به مردم چه ربطی داره وسط بگو مگوی مادر وپسر پرده ضخيم پشت در بزرگ چوبی حياط خانه، يا الله گويان کنار زده شد زغالی با بار زغال وارد بارانداز شد. انگار از آسمان فرشته نجات رسيده باشه، جرومنجر مادر وپسر داشت به جاهای باريک می رسيد با اومدن زغالی همگی نفس راحتی کشيدن. عشرت از ته حياط عروس آقارو صدا کرد وگفت مش رجب ميگه کجا زغالو خالی بکنم عروس آقا گفت تو بارانداز همون جای هميشگی.مشت رجب هرسال دو نوبت از ييلاق با قاطر برای خانه آقا زغال می آورد. بار زغال که خالی شد مهين به مش رجب گفت مشتی با اسداله کمک کن قالی ها رو بيرون کنار رودخونه به تکونی مشتی گفت ای بچشم. دوتايی رفتن سر کوچه، قيافۀ اسداله ديدن داشت. سرش را با يک دستمال زنانه بسته بود تا خاک رو موهاش نشينه.يه طرف قالی رو گرفته بود سرشو با فاصله کمی کج نگهداشته بود انگاری داره چماق مش رجب تو فرق سرش فرود مياد. کار،که تموم شد، مش رجب قالی ها رو کول کرد هن هن کنان رسيد کنار پله ها وقتی داشت قالی رو روی شونه اش جابجا می کرد و می پرسيد کجا بزارمشون؟ گوشۀ قالی گرفت يه تيکه از شاخه ی محبوبه شبو شکست، دخترا سريع شاخه رو، وسط باغ گم وگورش کردن عروس آقا به مش رجب گفت مشتی خدا قوت بزار گوشه ی ايون بچه ها جا بجاش می کنن دستت رو بشور و بيا غذا بخور. همه چيز بروفق مراد پيش رفت. مش رجب روی حوض دست وصورتی شست کنار پله ها بند بلند چموشش رو باز کرد يا الله گفت دعاکنان به جان آقا و خانوم آقا از پله ها بالا رفت عروس آقا هم فرصت رو غنيمت شمرد شروع کرد به درد و دل: ديدی مشتی ديگه بزرگترو کوچکتری از بين رفت! مش رجب گفت جوونن خانوم آقا، عروس آقا گفت ما هم جون بوديم مثل پروانه دور بزرگترها می گشتيم باز مش رجب گفت زمونه عوض شده ، عروس آقا گفت خب منم همينو ميگم زمونه عوض شده ديگه بزرگترو کوچکتری ازبين رفت. فخری يه بشقاب غذا واسه مش رجب کشيد سوری هم يه قاشق يه چنگال با يه کاسه ماست جلوی مش رجب گذاشت مش رجب قاشق چنگالو داد دست سوری وگفت پيرشی دختر من با اين چيز ها نمی تونم غذا بخورم، غذاش که تموم شد بلند شد عروس آقا گفت کجا مشتی مگر چايی نمی خوری گفت پائين دست بشورم همونجا توی آفتاب چايی مو می خورم. خدا سايه ی آقا رو از سر ما کم نکنه خدا خانوم آقا رو سالم نگهداره، مش رجب عجله داشت و نگران قاطرش هم بود بچه های محل هميشه قاطرش رو برای سواری می بردند اما اينبار هادی نگذاشت کسی دس به قاطر مش رجب بزنه و ميگفت اين اسب مش رجب ماست به من سپرده مياد سالم ازمن تحويل می گيره. جوری برای بچه های محل نطق می کرد تو گويی که پست وزارت دربار قجری بهش داده شده.
شب که شد عروس آقا از شدت درد دستهاش مجبور شد حنا بخيساند و دستهايش را حنا ببندد. لحظه ای اسداله وسط درگاه اتاق ظاهر شد عروس آقا به او گفت پسرم فردا خيلی کارداريم با کسی قرار نگذار پنجره های ارسی اتاق پذيرايی کار خواهرهای تو نيست بايد کمک کنی پنجره های بيرونی را تميز کني، اسداله غر می زد اما هميشه مطيع مادرش بود.
روز بعد اسداله از مدرسه برگشت ميترا ومهين سوری هريک به کاری مشغول بودند. اسداله يک پايش بطرف حياط آويزان بود و پای ديگرش روی نرده پنجره اُرسی اتاق پذيرايی. با يک دست چسبيده به بالای ارسی وبا مقداری روزنامه باطله در دست پنجره های رنگی را پاک ميکرد. آفتاب از لای پنجره های ممد عليشاهی رنگ های الوان را وسط اتاق پهن کرده بود. بازی رنگ باحرکت دستهای اسداله هزاران نقش برفرش اتاق می انداخت. عروس آقا از کمد ظروف چينی آلاتش کوزه سفالی را بيرون آورد و داد دست ميترا گفت دورش جوراب نايلون بکش امسال ميخواهم روی کوزه ماش سبز بکنم و آن دوديس دور آبی را هم گندم بخيسان. لحظه ای چشمش به اسداله افتاد نگرانش شد وگفت “زاک” مواظب باش نيافتی . اسداله گفت نگرانم نباش اين کار مثل آش خاله ست بخوريم پامونه نخوريم پامونه. عروس آقا گفت مگه ميخوام اين خونه زندگی رو با خودم ببرم زير خاک مال شماست ايناهم که ميخوان بيان عموها وعمه های شماهاست . ديگه ادامه نداد چون می دونست اگه کمی بيشتر بگه ممکنه اون لج بکنه دست از کار بکشه. مضافا شب واسه گرفتن و ورزآوردن خمير شيرينی وميان پُر باز به کمک او احتياج داشت.
بيرون خانه بچه های محل در تدارک سوخت آتش بازی شب چهارشنبه سوری که يک هفته بيشتربه آمدنش نمانده بود. در آمد وشد بودند، اميرمقوا، چوب وشاخه درخت را بهمراه ديگر بچه های محل کنار داربست های چوبی رودخانه جمع می کردند. هادی هم خواست سهمی در اين تدارکات داشته باشد يکی از حصيرهای شسته شدۀ خانه را يواشکی کش رفت وکشان کشان تا کنار بارانداز با خود کشيد يک لحظه فخری بالای سراو ظاهر شد و گفت حصيروکجامی بري؟ گفت همه حصير و تخته وچوب آوردن واسه گل گل آتش. فخری گفت ديوانه آنها حصير تازه که نبردند حصيری های کهنه رو از کنار رودخونه پيدا کردن. هادی همچنان مقاومت ميکرد تا حصير رو از دست خواهرش بگيره و شاهکارشو به بچه های محل برسونه اما پس گردنی خواهرش اشکشو درآورد.

حالا پس از گذشت آن همه سال ودوره کردن دائمی خاطرات غبارگرفته يک بار ديگر کنار راين ايستاده ام وبه هفت گل آتش که برپاشده نگاه می کنم. پليس آلمان با تمام تجهيزات دورمان راگرفته ودوستان به جای حصير آنروزها جعبه های بزرگ چوبی در آتش می اندازند دستشان درد نکند. وقتی به عمق سرخ شعله های آتش می نگرم حس می کنم دوباره پرتاب شده ام به آن سالهای دوروبی دغدغۀ کودکی که يکباره با خشنونتی که همۀ می شناسيم ازآن کنده شدم.
برای شما سالی خوش، سال رهايی ازرنج وتبعيض و… آرزو می کنم. سبدسبد گلهای بهاری باعطر بهار نارنج نثارتان، آبی و آفتابی باشيد.

25 اسفند1388
شب چهارشنبه سوری هشدرخان آلمان
سال يک هزار وسيصدو هشتاد ونه بر شما فرخنده باد
www.aoja.blogspot.com

بازدید:3,262بار , ارسال شده در : ۱۸ام خرداد, ۱۳۸۹; ساعت : ۷:۰۶ ب.ظ
تعداد نظرات : ۰
آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد
در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
  • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
  • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
  • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



جستجو
مدیریت
سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
www.kargan.ir
نیز در دسترس می باشد.
مرحوم تقی کرکانی خان قدیم کرکان

روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

شبکه های اجتماعی کرکان

شماره تلفن تلگرام :0016624759892
تبلیغات
HTML
محبوب ترین مطالب
آرشیو ماهانه

برای اشتراک در خبرنامه کرکان ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید