نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
بازدید از سایت
امروز : ۲۷ مهر ۱۳۹۶
بازدید امروز : 4472
بازدید دیروز : 4903
تعداد نظرات : 3390
تعداد مطالب امروز :0 عدد
تعداد مطالب : 1792
کل بازدیدها : 9633131
خروجی فید امروز : 33
ورودی گوگل امروز : 14
افراد آنلاین :7 نفر

شهید مصیب فلاح کرکان

با افتخار می گویم ؛ فرزند شهیدم

گفتگو از : صديقه حسين پور

تو فکر بودم که این دفعه با کدوم فرزند شهید تماس بگیرم. با یکی دو نفری مشورت کردم که در نهایت شماره آقای مرتضي فلاح رو به بنده دادند. تماس گرفتم و تو دفتر نشریه قرارگذاشتيم . سر وقت رسیدنشون ، قاطعیت و وقت تعیین کردنشون حکایت از نظم خاص حاکم بر زندگیشون می کرد.

آقای مرتضی فلاح بعنوان یکی جوان نمونه کشور است که موارد زیر قسمتی از لوح های تقدیر ایشان  میباشدکه تصاویر آنها در اختیار سایت کرکان نیز میباشد
1-سال 1387 دارای لوح تقدیر بعنوان نخبه استان در هفتمین جشنواره دانشجویان ممتاز و مبتکر و نوآور
2-سال 1388 دارای لوح تقدیر بعنوان سخنران برتر در سمینار سراسری اعتیاد ؛ راهکارها و چالشها در دانشگاه علوم پزشکی گیلان
3-سال 1388 دارای لوح تقدیر بعنوان برترین برترینها بابت مقاله اثر شیافت دینوپروستون در مقابل سوند فولی در القای زایمان ؛ کار آزمایی دوسوکور در چهارمین همایش دانشجویان دانشگاه پزشکی شمال کشور
4-سال 1389 دارای لوح تقدیر بعنوان نخبه کشور در جنبش نرم افزاری و نهضت تولید علم
5-سال 1389 دارای لوح تقدیر بعنوان دانشجوی نمونه بسیجی دانشگاه علوم پزشکی گیلان
6-سال 1390 دارای لوح تقدیر بعنوان جوان نمونه بندرانزلی از طرف فرمانداری بندر انزلی
7-سال 1390 دارای لوح تقدیر بعنوان جوان نمونه استان از طرف استانداری گیلان

 

پس ما هم شروع کردیم و او اینگونه گفت :

فرزند دوم شهيد

مرتضی فلاح کرکان متولد سال 1366 فرزند دوم شهید مصیب فلاح کرکان هستم. پدرم در روستای کرکان حوالی آبکنار بندر انزلی در خانواده ای کشاورز متولد شد.بعد از گذراندن دوران راهنمایی ، وارد نیروی انتظامی ( ژاندارمری سابق ) شدند و بعد از یک مدت وقتی اولین حقوقشون رو گرفتند با مادر بنده آشنا شدند . حدود سال 57 در بحبوحه انقلاب ازدواج کردند.

بعد از اون برای حفاظت مرزهاي جنوب کشور به بوشهر منتقل شدن و حدود 5 سالی را به همراه مادردرآنجا زندگی کردند. اما به دلیل پاره ای از مشکلات و تنهایی و دوری مادر از خانواده دوباره به انزلی برگشتند . مادردر انزلی ماندند و پدر در پایگاهی در هشتپر فعالیت می کردند. فرزند اول خانواده ، اولین میوه زندگی آنها ، آقا محمود رضا 5 سال بعد از ازدواج پدر و مادر به دنیا آمد و حدود 2 سال و 7 ماه بعد هم من به جمع آنها پیوستم.

پدر هنگام تولدمان نبود

در زمان تولد هر دوی ما ، پدر در جبهه بودند عملا پدرم از ابتدا وارد جنگ نشدند ، چون از وظایف نیروی انتظامی ( ژاندارمری سابق ) پاسداری از امنیت و انتظامات بود و حضور مستقیم در جنگ نداشت. اما بعد از یک سری اتفاقاتی که در زندگی و حال و هوای پدر و دیگر رفقایشان حاصل شده بود در سال 1363 به صورت داوطلبانه عزم جبهه می کنند و به دهلران منتقل مي شوند.

شهيد بمباران شيميايي

تا 21/4/67 که مفقود الاثر می شوند در جنگ حضور یافته و در رفت وآمد بودند . پدرم دریکی از آخرین عملیاتهای جنگ ، در حمله شیمیایی دشمن در منطقه شیمیایی می شوند و جا می مانند. در واقع آن زمان پدرم نوبت مرخصی داشتند اما می مانند و در عملیات حضور پیدا می کنند . وقتی شیمیایی می شوند به علت کمبود امکانات و ماسک ، عده ای روی زمين می افتند که یکی از آنها پدرم بوده. این اتفاق در خاک زبیدات عراق رخ می دهد.

بلاتكليفي

بعد از آن مادر و خانواده بلاتکلیف بودن. خبری از پدر نبود . نه می دانستیم که شهید شده اند و نه از اسارتشان اطلاعی داشتیم. آن زمان من 7 ماهه بودم. اوضاع ما در ابهام گذشت . بعد از آن وپس از اولین دوره ای که آزادگان را آوردند در یک نشریه تمام خانواده هایی که مفقودالاثر داشتند عکس گمشده هایشان را آنجا چاپ کردند که بعد از آن دو نامه متناقض به دست مادرم رسید که مضمون یکی از آنها – كه ظاهرا توسط همرزم پدرم نوشته شده بود – این بود که گفت بعد از شیمیایی من فرار کردم به سمت عقب ، جایی که باد نباشد. هنگام دویدن پاهایم خورد به کسی که به پشت افتاده بود با ضربه پای من برگردانده شد که دیدم آقا مصیب فلاح است .

یکی دیگه گفت من ایشون رو دیدم که سرفه می کردند و جزو اسرا بودند. بعد از این ، مادرم به همراه عمو و پدربزرگم به مناطق مختلف سر می زدند تا شاید خبری به دست بیاورند تا اینکه از طرف هلال احمر فیلمی که سیاه و سفید ومبهم بود نشان مي دهند . مادر و عمويم هر کدام جداگانه فیلم را می بینند و هر دو یک نفر را به عنوان پدر انتخاب می کنند ولی مادر و ما همچنان منتظر مانديم. آزاده های بعدی هم آمدند و هیچ اتفاقی نیفتاد . تا اینکه جنگ عراق و آ مریکا رخ داد و مرزها کمی باز شد.

ایرانیان توانستند بروند زندانهای عراق را بگردند اما در سال 1383 در زمان فرماندهی شهردار فعلی تهران آقای قالیباف بود که خانواده های تمام مفقودالاثرهای نیروی انتظامی که حدود 11 هزار نفر می شدند را به مشهد دعوت کردند و به همه حکم شهادت دادند و گفتند ما زندانها را گشتیم اینها جزو اسرا نبودند پس احتمالا شهید شده اند. اما چون در خاک عراق بوده و نشده که پیدا شوند مفقودالجسدند . در حال حاضر یک گوشه از مزار شهدای انزلی را جایی حدود نیم متر به ما اختصاص داده اند و گفتند مزار شهید شما اینجاست و این درحالی است که پدرم شخص قد بلندی بود .

سختي هاي زندگي بدون پدر

در این مدت پستی و بلندی های زیادی برای مادرم پیش آمد. پدرم چون در جنگ بودند سه تا درجه شون رو پیگیری نکرده بودند و نگرفته بودند . یا نخواسته اند یا نشد که بگیرند. اوایل که از نیروی انتظامی حقوق می دادند دخل ها و خرج ها تقریبا با هم می خوند تا اینکه چند سال گذشت و حقوق اضافه نشد مادر مراجعه کردند در جواب چی شنیده باشه خوبه ؟ به مادرم گقتند از آنجا که همسر شما پیدا نشده ما نمی توانیم درجه شون رو بدیم شاید جزو منافق ها باشه ، شاید رفته باشه کشورهای خارجی پناهنده شده باشه !!!

منافق يا شهيد !!!

ماهم ترفیع درجه ایشون رو نمی دیم حقوق شون هم اضافه نمی شه. چقدر برای مادرم دردناک بود او مردشو را داده بود ولی حالا بهش انگ مخالف و منافق می زدند. مادرم مجبور بودند به خاطر هزینه های زندگی با تهران و بنیاد شهید مركز نامه نگاری می کنند تا دو تا درجه پدر را می گیرند اما باز هم یکی را نمی دهند .ضمنا زمانی كه پدر 5 سال اول جنگ در بوشهر بودند و در خانه سازمانی زندگی می کردند اما پس از برگشت به انزلی و تا همین چند سال پیش حق مسکن اونجا را از حقوقش کم می کردند . چطور موقع حقوق گرفتن ما ، بابامون میشه منافق اما موقع قسط خونه دادن …!؟

اگه اینا رو می گم نگید رفته تو بعد مادیات ، نگید فقط به مسایل مالی فکر می کنه، نه اینها را می گم که بعضي ها نگن خانواده های شهدا تو رفاهن، تا تصمیم بگیرن همه چیز براشون فراهمه ، حالا اشکال یا از تبلیغات سوء یا نه ، یک عده واقعا داره بهشون خوش می گذره ، نه در مورد خانواده ما ، حداقل این طور نبوده، هر چند ما هم انتظاری نداشتیم .

آقای فلاح در ادامه عنوان کردند كه به همسران شهدا خیلی سخت گذشته و می گذره . یک زمانی ما چون مشکل مالی داشتیم مادرم مغازه باز کرد تا ساعت سه شب بافندگی می کردند تا بتونند هزینه های مدرسه من و برادرم رو تامین کنند. خب این همه قشنگه ، خودش یک نوع صبر و پایداری هست اما دردناک هم هست. مادر من 23 ساله بود که پدر را از دست داد با 23 سال سن 2 تا بچه ، این همه مشکلات جامعه بخواد زندگی کنه و بچه ها رو بزرگ کنه خیلی سخته.

ما بچگي نكرديم

ما خانواده های شهدا خیلی زیر ذره بینیم.ما نتونستیم بچگی کنیم. تو شور بچگی ما نمی تونستیم چیزی که دلمون می خواست رو بپوشیم می گفتند تو بچه شهیدی، مواظب لباس پوشیدنت باش.در حالی که چه در نگاه اسلام و چه در روانشناسی امروز می گویند بچه ، باید در بچگی انرژی خود شو خالی کنه تا بتونه در آینده سعادتمند باشه. اما ما هر کاری می کردیم زیر ذره بین بودیم. می خواستند یک خرده ای بگیرند و این در مورد همسران شهدا بیشتر بود .

ما دو تا دایی داریم وقتی بچه بودیم هر شب یکی از دایی ها میومدن شب پیش ما می خوابیدنداما آنهایی که نمی دانستند آن دو نفر دایی ما هستند با نگاه ظن وسوال والبته خیلی بد با مادر ما برخورد می کردن.

همه مزيت هاي فرزند شهيد بودن

در جواب سوالمون که ” می گن برای خانواده های شهدا مزیت هایی هست ، شما از شهادت پدر چه بهره ای بردید؟ با صراحت و بی هیچ مخفی کاری ای می گه می دونم مادرم از بنیاد وام گرفته برای عروسی برادرم و خانه ای که می خواستیم درست کنیم احتیاج داشتیم. یا یک قانونی هست که اگر جایی صد تا کارمند بخواهند 25 درصد منحصر به خانواده های شهداست و بقیه برای عموم . برادرم هم از این قانون استفاده کرده و الان کارمند نیروی دریایی هستند از سهمیه کنکور هم استفاده کردم. مبلغ 500 هزار تومن هم خودم وام گرفتم. یا مثلا در درست کردن مزار پدرمون کمک کردن که البته این كار کشوریه، خاص ما نیست. اردوهایی هم ما رو می بردن که در زمان مسئول قبلی بنیاد بیشتر بود اما حالا کمرنگ تر شده .

مرتضي فلاح از دوران تحصیلش این گونه می گوید.دوره پیش دبستان را در مکتب القرآن خوندم. دبستان و مقطع راهنمایی را در مدرسه شاهد انزلی سپری کردم. اما چون انزلی دبیرستان شاهد پسران نداشت دوره دبیرستان و پیش دانشگاهی را در مدرسه نشر دانش گذراندم . سال اول هم خدا کمک کرد در رشته پزشکی دانشگاه اراک قبول شدم ولی انتقالی گرفتم و آمدم گیلان، در سیستم دانشگاه هم با روحیه ای وارد شدم که محیط را برای خودم سیاه ترسیم کردم که اگر خاکستری بود باز هم خدا را شکر کنم .

من فرزند شهيدم

يعني آن تفنگی که دیروز دست پدرم بود امروز دست منه، من باید تیربار بگیرم برم جلو، ببینم چی یا کی میخواد جلوی من رو بگیره ؟ در حال حاضر جزو بیست نفر اول کلاسم. 7 مقاله پژوهشی دارم ، 5 پروپزال پژوهشی مصوب دارم ، همین الان کتابی که در نوشتنش نقش داشتم تحویل معاونت پژوهشی داده شده برای داوری. یک کتاب پزشکی . یک لغت نامه یکی از دروس پزشکی كه کتاب حجیم و گسترده ای است. ترم اول ، دوم بودم، دیدم با لغاتی سروکار داریم که هیچ چیز از آنها نمی دونیم همش لاتین و فرانسویه . به استادمان پیشنهاد دادیم قبول کردند با دوتا از دوستانمان شروع کردیم به نوشتن و الان در مرحله داوری است.

از ابتدا مسئول علمی پایگاه بسیج دانشگاه بودم، دوسال مسئول بسیج پایگاه بودم ، مسئول علمی حوزه بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی بودم در حال حاضر هم مسئول بررسی و تحلیل دانشگاه علوم پزشکی گیلان هستم. دانشجوی ترم هشت پزشکی ام. دو سال متوالی جزو دانشجویان منتخب دانشگاه بودم. دراولین دوره المپیاد علمی دانشگاه علوم پزشکی به همراه تیم مان شرکت کردم در حد نصاب تیمی هشتم شدیم و خودم هم در کشور نفر 38 شدم و در تیم خودمان نفر دوم . در اردوهای جهادی حضور داشته و عضو ستاد شاهد و امور ایثارگر استان هم هستم. پنج دوره است که از اعضای هیئت تحریریه نشریه دانشجویی نما هستم که 6-7 مقام کشوری و استانی دارد و مسئول قسمت علمی نشریه ام.

خدا را شاکرم و از خوشبختی خودم می دونم که مادرم مرا به گونه ای بزرگ کرد که سعی کردم تمام استعدادهامو به امتحان بگذارم و ببینم چقدر توانایی دارم ، حالا شاید برترین نباشم ولی در همه عرصه ها حضور دارم و از جایگاهی خوب برخوردارم.این مایه خوشحالی منه ، با توکل به خدا ، دعای خیر مادرم و برنامه ریزی که داشتم تا حدی موفق بودم .

موفق در دانشگاه

آقای مرتضي فلاح صحبت هاشونو این طور ادامه می دهند که : زمان کنکور عده ای می گفتند تو که فرزند شهیدی ، پس قبولی ، تیکه می انداختند آغاز دانشگاه هم زمان شد با بیماری مادرم و من دیرتر رفتم این دير رفتن سوال برانگیز شد که این کیه که دیرتر آمده ؟ من هم عنوان کردم که فرزند شهیدم می بایست از مادرم مراقبت می کردم.

خوب عده ای که عقاید خاص داشتن اذیت کردند، چون فرزند شهیده هر کاری می تونه بکنه، دیر هم بیاد، با سهمیه هم که آمده … ولی من جسارت کردم از اون اول گفتم فرزند شهیدم. هیچ ابایی هم از این موضوع نداشتم. بر خلاف دیگران که پنهان می کردند من می گفتم که فرزند شهیدم و همین هم انگیزه ای شد تا اونهایی که با کلام و رفتارشون قصد آزار ما راداشتند رو یک جورایی روشونو کم کنم.

سعی کردم از بچه های درسخون کلاس باشم که توی چشم باشم. هر کسی سوالی داره بیاد از من بپرسه، من حتی دو ترم اول بعضی از مباحث اساتیدمونو می گرفتم و تدریس می کردم افتخار هم می كردم. بعد از هر پاورپوينت (power point) که درست می کردم يك تراکت هم عكس ، فیلم يا جمله شهدا رو می ذاشتم. الان هم در یک دبیرستان تدریس می کنم . یکی از مدرسان دانشجویان معاونت پژوهشی هم هستم . تا حالا حدودا ده کارگاه پژوهشی را تدریس کردم. بعدها آنهایی که در ابتدا بر علیه ام جبهه گیری می کردند دیدند نه، فرق می کند ، جبهه گیری ها برداشته شد . الان فضای دانشگاه برای من ، نه سیاه و خاکستری بلکه طلایی طلاییه .

آقای مرتضي فلاح می گویند من مخالفم که اگر کسی فرزند شهیده به خاطر طعنه و کنایه ها نگوید. یک ضرب المثلی هست که می گه اگه می خواید جهنم هم برید مردونه برید. اگر کسی از سهمیه استفاده نکرده که نکرده ، اما اگر کسی استفاده کرده و به واسطه خون پدرش یا جانبازی و آزاده بودن پدرش آمده دانشگاه اگر بخواهد که بگوید که دیگران بگویند من به این طریق وارد دانشگاه شدم ، خجالت می کشم ، در حقیقت در حق پدرش ظلم کرده ، ارزش پدرش را پایین آورده ، چرا نباید گفت ؟ در مقابل ما عده ای دیگر هم وجود دارند که می توانند در فضای تهمت باشند و آن هم بچه های اعضاء هیئت علمی اند که مثلا از امتیاز پدراشون استفاده می کنند از یک رشته پایین تر مثل دامپزشکی میاد پزشکی یا از دانشگاه دورتر مثل زاهدان میاد گیلان یا مي رن مجارستان ، کنکور نمی دن ، بعد از یکی دوسال پدراشون اینا رو بر می گردونند ایران . خوب پشت اینها هم حرف هست. اگر چه این دو موضوع فرق می کنه ولی کسی که قصد آزار داره دهنش رو نمی شه بست.این بنیه علمی خود فرده که فکر می کنم طرز تفکرای غلط رو عوض می کنه.

سرتو بالا بگير

در ستاد شاهد و ایثارگر توی جلساتمون یکی از چیزایی که ما فرزندان شهدا عنوان می کنیم اینه که تو چرا می ری گوشه دیوار سرتو میندازی پایین، به واسطه فرزند شهید بودن و از ترس تهمت هایی که علیه تو هست ؟ تو سینه سپر کن ، سرتو بگیر و بالا بگو فرزند شهیدی ، در عوض خوب درس بخون و بهترین باش.

الان در مورد سهمیه حرف زده می شه ، ولی من می گم نباید واقعا به بچه های شهدا خرده گرفت چون « خاص » بزرگ شدن. مثلا فرزند جانبازی که موجی است ، سال کنکور، بچه اش رو هفته ای یک بار میزد ، اين فرزند هوشش هم بالاست ولی این چطور می تونه تو این وضعیت خودش رو برای کنکور آماده کنه ؟ مجبور می شه از سهمیه استفاده کنه . چرا نکنه؟ یا چه توقعی است. مثلا فلانی ، نمونه اش هم وجود داره ، الان خانواده ها برای کنکور بچه ها هزینه می کنن . فلاني باباش فقط 4 میلیون خرج کلاس ریاضی بچه اش کرده حالا بابای شما پول داشته خرج کرده . شما از آن شرایط مالی خوب پدرتون استفاده کردین ما هم که حالا موقعیتی برامون هست چرا استفاده نکنیم.

بدون الگو در زندگي مشترک

یک مشکل خصوصا برای فرزندان پسر شهدا وجود داره و آن هم اینکه هیچ وقت یک الگو نداشتند. وقتی وارد زندگی مشترک می شوند به مشکل بر می خورند، خوب الگوی پسر، پدرشه چون فرزند شهيد الگو نداشته مثلا پدر در مورد فلان مشکل چه طور برخورد می کرد، این حالت رو ندیدند براشون دغدغه است و توی سردرگمی اند. به مشکل بر می خوردن اما بنیاد شهيد تا حالا کاری در این مورد نکرده فقط اومده گفته مشکل مالی داری این وام… از بچه های شهدا غاقل بودند .

یکی از دغدغه های ما درستاد شاهد و ایثارگرهمينه. مثلا من اگر پزشک باشم خیلی خوبه ولی اگر یک پزشک با اخلاق نباشم یا اصلا پزشک خونواده خودم نباشم، خانواده خودم رو سالم نتونم نگه دارم چه باید کرد، این مشکل و معضل ماست. اما این در حالیه که مسئولینمون به چیز دیگه ای فکر می كنند. متاسفانه دغدغه شون چیز دیگری یه. نمی دونم این میز چه چیزی یه که پشتش برا آدم حق میاره ؟

جوانگرايي واقعي

مدیرامون نباید خودشون رو گول بزنند. از وزارت کشور اومده که باید جوانها را در كارهای مدیریتی شرکت داد. جوانان بیایند هم انرژی بدهند به مدیران و هم تجربه کسب کنند اما متاسفانه امروز در عرصه حضور مدیریتی ، جوانان ما در حاشیه گذاشته شده اند. صرف حرف است .عمل را نمی بینیم.

با پدرم مي رفتم

به اینجای بحث که می رسیم کمی استراحت می کنند به اصرارمان گلویی تازه می کنند و دوباره ادامه می دهند. از آقای فلاح می پرسم اگردر زمان رفتن پدر شرایط به گونه ای بود که تصمیم گیرنده بودید و اختیار داشتید مانع رفتن پدر نمی شدید؟ خیلی جدی جواب می دهند : نه خودم هم باهاش می رفتم. هر کسی یک ایدئولوژی در زندگی داره و با اون تو زندگیش تصمیم می گیره ، تربیتی که مادرم منو کرده این طور بوده که نسبت به دینم هیچ وقت کوتاه نیام. جهاد هم یک بحث دینیه . ما زمان جنگ امکانات نداشتیم اما در مقابل چندین کشور داشتیم می جنگیدیم ، تنهای چیزی که بود این بود که اونا با سلاح اومدن جلو ما با تنمون رفتیم جلو.

ما توی جنگ وقتی می گیم پیروزشدیم ، با دادن این همه شهید پیروز شدیم . لذا وظیفه خودم می دونم که در عرصه عملی جامعه ، آنجا که به حضور فیزیکی ام احتیاجه ، دریغ نکنم. به نظر من پدرانمون مسیری رو برامون باز کردند که اگر ما بزاریم که این مسیر بسته بشه یا به انحراف بره مسئول ماییم، نه اونها . اونها به وظیفشون عمل کردن البته باید در موقعیت قرار گرفت و این حرفها رو زد. ولی فکر می کنم در هر صورت جوابم همین بود به حکم وظیفه با پدرم می رفتم. حتی اگر ازدواج کرده بودم و می دونستم مرارت و مصیبت هایی که بر مادرم گذشت برای همسرم هم پیش خواهد آمد.

ارتباط با پدر

آقای فلاح از ارتباطش با پدرش هم این طوری میگه : من روزانه بعد از نمازم حالا نه هر روز سعی می کنم ارتباط برقرار کنم . نهج البلاغه بخونم ، قرآن بخونم ، باهاش حرف بزنم وقتی خیلی گیر می کنم یا به من فشار میاد یتیمی خودمو میزارم وسط به خدا می گم : خدایا یه یتیم اومده به درگاهت ، روشو زمین نزن. خودت گفتي یتیم نوازی کنید. 90% هم جواب می گیرم. اگه نگیرم هم قانع می شم که حکمتی درش بوده واما آن چیزی که تا به امروز گرفتم صد در صد به خیرم بوده .

مثلا اولین دوره مسابقات المپیاد علوم پزشکی بود یه سری از بچه های خیلی درس خون کلاس می گفتند فکر می کنید کی میره ؟ ما می ریم، به هر حال حرفهایی می زدند که دلم شکست ، دلم گرفت . نیت کردم . گفتم خدایا کمک کن من بتونم برم ، تا هم جایگاه بچه های شهدا بره بالا هم بچه بسیجی ها. چون المپیاد زمان انتخابات هم بود تو بین بچه ها سر به سر بچه بسیجی ها هم می گذاشتند. خدا رو شکر شرایط فراهم شد. رفتیم موفق هم شدیم.

فرزند شهيد درباره روز پدر هم مي گه : قبلا که مزار نداشتیم کار خاصی نمی کردیم. اما حالا يه سری به مزار پدرمون می زنیم یه زنگ به پدر بزرگمون هم می زنیم.

مزار خالی

مي پرسيم : با مزار خالی چطور می شه ارتباط برقرار کرد؟ در جواب می گن من نمی تونم ارتباط برقرار کنم لذا توی خونه بیشتر ارتباط برقرار می کنم. الان با عکسشون بیشتر ارتباط می گیرم. من 7 ماهه بودم که پدرم رو از دست دادم. نمی تونم بگم نسبت به پدر چه احساسی دارم . درکی نسبت به پدر ندارم . در حال حاضر از پدرم برای خودم خاطره می سازم. مثلا مي گم الان اگه بابا بود چی به هم می گفتیم.

اما مادر و برادر بزرگم که اون موقع 3 ساله بود بیشتر با مزار پدر ارتباط برقرار می کنند و خصوصا مادرم نسبت به مزار تعلق خاطر دارند. از مسافرت که میان یا می خوان جایي برن میرن باهاشون حرف می زنند و خداحافظی می کنند.مثلا برف که اومد مزار پدرمون شکست و مادر وقتی مزار شکسته رو دید بغض کرد تا یك هفته صداش در نمی اومد.

برادر بزرگ

مرتضي فلاح اشاره اي هم به برادربزرگترش مي كنه : برادرم برام پدری کرد؛ من هر پیشرفتی که در زندگیم کردم حاصل تجربه ایشون بود. این بزرگترین پدری ای بود که در حق من کرد . حالا چه مسیر خوب بود ، چه اگر مسیر اشتباهی رو البته نه به عمد اشتباه رفتند برای من تجربه شد که من او ن مسیر رو نرم. مثل پدرها كه مسیر رو می شناسند می گن نرو، این مسیر اشتباهه ، نرو. من برادرمو می دیدم، چون ایشون تجربه نداشتن اگر مثلا کاری می کردن که مادر ناراحت شود من استفاده می کردم و دیگر آن كار را نمي كردم.البته برادرم چون اولی بودن و چون هیچ الگویی نداشتن خیلی بیشتر از من ضربه خوردن.

شبیه پدر؛ هرگز

من اصلا دوست ندارم کسی برام مثل پدر باشه چون اولا مادرم برام خیلی زحمت کشیده خیلی جاي بابام رو پر کرده دوم اینکه نمی خوام کسی بیاد محبتهای گذرا به من بکنه ، من به او علاقمند بشم و بعد که باید بالاخره بره ، اون وقت تکلیف من چی می شه ؟ ضمنا کسانی هم که می خواهند ترحم کنند در مقابلشون می ایستم . من نمی خوام کسی جای پدر باشه. اصلا نمی تونند جای پدرم باشند.

مي پرسيم : آيا مادرتون ازدواج نکردن ، اشتباه کردن یا نه ؟ در جواب مي گه : بچه که بودم می گفتم نه مادر کار درستی کرد که ازدواج نکرد. اما الان که برادرم ازدواج کرده سر زندگی خودشه و من هم ازدواج می کنم می رم. با خودم مي گم مادرم تنهایی می خواد چه کار کنه؟ برادرم ارتشیه ممکنه بره جنوب ، منم به خاطر رشته ام باید 2 سال برم طرح. حالا مادرم تنهایی باید چیکار بکنه؟ ولی به مادرم اعتماد دارم که کار درستی کرده.

پدر از زبان دیگران

آروم بودن، اهل تظاهر و سختگیری توی زندگی نبودن ، راحت با دیگران اخت می شدند. با مادرم خیلی مشورت می کردن . خانواد شون خصوصا مادرم رو خیلی دوست داشتند. به پدر و مادرشون احترام می گذاشتند وخیلی در کارها کمکشون می کردن مثلا سر ساخت خونه بهشون خیلی کمک کردند . زود می بخشید، یک کم بد خط بود ، خیلی هم آدم ساده اي بوده وزود حرف دیگران رو باور می کرده . مثلا تو پایگاه هشتپر مسئول انبار مهمات مي شن. نفر قبلي موقع تحویل بهشون گفته بود که این انبار کامله ، بابا هم نشمرده بودن ولي بعد دیدند که کمه. مجبور شدند خودشون از تهران بخرند.

آخرين حرف ؛ مردم از چی ناراحتند ؟

آخرين حرفهاي مرتضي فلاح هم درباره مردمه : الان چیزی که ناراحت کننده است اینه که عده اي خودشونو می چسبونند به فلان شهید و یا خواهر شهیدند یا برادر شهیدند ، سوء استفاده می کنند .

منبع:روایت هشتم

آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد

  • hengame گفته: ۲۳:۱۲ - ۱۳۹۰/۰۴/۳۰

    برای خانواده فلاح به خصوص همسر آن شهید بزرگوار از خداوند صبر و شکیبایی آرزومندم و امیدوارم این مطلب درسی باشد برای همه جوانان جامعه امروز…..

    چه می فهمیم شهادت چیست مردم؟

    شهید و همنشینش كیست مردم؟

    تمام جستجومان حاصلش شد:

    شهادت اتفاقی نیست مردم

  • mahnaz گفته: ۲۳:۱۳ - ۱۳۹۰/۰۴/۳۰

    jaleb bod mamnoon az zahamateton

  • علی حسن نژاد گفته: ۲۰:۱۶ - ۱۳۹۰/۰۴/۳۱

    بوي گندم بوي باران مي دهي
    بوي عطر تازه نان مي دهي
    بوي دريا بوي ساحل بوي موج
    بوي ابر وب اد و باران مي دهي
    بوي گلگون جامگان سربدار
    بوي مردي بوي ايمان مي دهي
    بوي عاشوراي خونين حسين
    بوي گلزار شهيدان مي دهي
    بوي باغ خرم گلدسته ها
    بوي مسجد بوي قرآن مي دهي
    بوي پايان زمان انتظار
    بوي آن خورشيد پنهان مي دهي

  • شما فرض کن جوان کرکانی گفته: ۲۰:۳۷ - ۱۳۹۰/۰۷/۹

    سلام من به فلاح هایی که توی کشور ما زندگی میکنند . واقعا شماها سختی زیاد کشدید ! من افتخار میکنم که بچه های شهید فلاح پیشرفت کردند و به جاهایی رسیدند که خدایش حق شون . ولی ما که جوان های کرکان هستیم تا الان این عزیزان رو زیارت نکردیم !!! دوست داریم با کسانی که افتخار ایران و کرکان هستند دیدار کنیم. به امید آن روز …

  • امیرحسین دواتگر گفته: ۰۹:۱۸ - ۱۳۹۲/۰۲/۲۲

    من با مرتضی چند سال همکلاسی و صمیمی و نزدیک بودم …دوستای خوبی بودیم بعد وروود به دانشگاه ازش بی خبر شدم تو انزلی هم نمیبینمش . اگه شما باهاش در ارتباطید یه جور شماره تلفن یا ایمیلشو برام ایمیل کنید… خیلی کار مهمی باهاش دارم

    • مدیر سایت گفته: ۱۸:۴۰ - ۱۳۹۲/۰۲/۲۲

      آقای دواتگر عزیز پیام شما را برای ایشان ایمیل خواهم نمود تا با شما تماس بگیرند

  • بنده ی عاشق خدا گفته: ۰۰:۴۵ - ۱۳۹۲/۰۶/۶

    از ایزد منان برای ایشان سلامتی، سعادت و توفیقات روز افزون را مسئلت دارم .
    چه زیبا نغمه های طراوت بهار با یاد بهاری شهیدان و عزیزانشان که دوست داشتنی ترین معنای عشق و حیات هستن بر قلب های جاویدان از ذکر وجودشان جاری می گردد.
    در پناه حق

  • در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
    • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
    • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
    • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
    • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
    • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



    جستجو
    مدیریت
    سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
    www.kargan.ir
    نیز در دسترس می باشد.
    مرحوم تقی کرکانی خان قدیم کرکان

    روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

    شبکه های اجتماعی کرکان

    شماره تلفن تلگرام :0016624759892
    تبلیغات
    HTML
    محبوب ترین مطالب
    آرشیو ماهانه

    برای اشتراک در خبرنامه کرکان ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید