نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
بازدید از سایت
امروز : ۲۱ آذر ۱۳۹۵
بازدید امروز : 143
بازدید دیروز : 2302
تعداد نظرات : 3282
تعداد مطالب امروز :0 عدد
تعداد مطالب : 1742
کل بازدیدها : 8442269
خروجی فید امروز : 11
ورودی گوگل امروز : 48
افراد آنلاین :6 نفر

آقای رحیم احمدجوی کپورچالیحمید
با اتوبوس ساعت ۱۰ شب حرکت کرده بودم و از سه راه آذری با مینی بوس خودم را به اسلام شهر رساندم و صبح کله سحر که هنوز هیچ مغازه ای باز نشده بود رسیدم دم درب چاپخانه.چاپخانه واقع در یک خیابان پت و پهن به نام بیست متری امام خمینی با انواع مغازه ، سوپر ،نانوایی و حتی تعمیرگاه و صندوق قرضالحسنه که آن روزها باب شده بود و فراوان بودند.درو دیوارها هم پر از شعارهای مختلف در باره انقلاب و جنگ. بیشتر از دو سال بود که جنگ شروع شده بود و از انقلاب ۴ سال هم نگذشته بود و شعارها تازه بودند هنوز و عکس شهدای جنگ نیز بر روی دیوارها چشم را به سوی خودش جلب می کرد.در حال سیر این تصاویر که کمی با این حجم برایم جالب بودند بودم که دیدم یک مرد کوتاه و چاق با چشم رنگی و با لبخند در حال غل خوردن به سمت من است.نجف بود یکی از سه شریک حاجی در چاپخانه.با تعجب به من که با ساک جلوی کرکره چاپخانه نشسته بودم نگاه می کرد، با شوخ و شنگی گفت اجازه هست قفلها رو باز کنم ، تند و دستپاچه از جایم بلند شدم ف لهجه گیلکی نداشت ، پس حاج کریم نبود ، من قبلاً حاج کریم رو ندیده بودم یا شاید دیده بودم اما نمی دونستم کیه.کرکره با سرو صدا رفت بالا ونوشته روی شیشه را دیدم .چاپخانه بهمن ف پرسید اینجا با کسی کارداریدف گفتم :بله ، با حاج کریم.گفت بیا داخل منتظر باش تا بیاد.
رضا
هنوز خواب آلود بودم.نه جایی نه مکانی، همینجوری سرم رو انداخته بودم پایین و شب سوار ماشین شدم و رسیده بودم تهران.باز خوب بود اواسط تابستان بود و هوا هم خوب بود.پرسان پرسان رسیده بودم اسلام شهر و رفته بودم دم چاپخانه.حاج کریم از اقوام مادرم بودند و گاهاً می دیدمش ، صدای دوتا ماشین چاپ آزاردهنده بودند و مانند یک ارکستر ناشی بودند و انگاری من هم نشسته بودم دم خروجی صدای این ارکستر و داشتم عذاب می کشیدم که کم کم بعد از نیم ساعت گوشم عادت کرد به این صدا.حاجی آمد و بعد از خوش و بش وارد اتاقک کوچکی که به عنوان دفتر بود و گفت که جایی که برایت جهت کار در نظر گرفته ام یک تعاونی مصرف به نام امام علی نقی (ع) که من یکی از اعضای هیئت مدیره اش هستم.آلآن هم پسر باجناقم که اسمش رحیم و اونجا مشغول کاره که فکر نمی کنم بشناسیش و شما هم به عنوان صندوقدار شروع به کار خواهی کرد.پرسیدم حاجی برا خواب چه کار کنم ؟ گفت بیا خانه ما.گفتم : نه مزاحم نمیشم .گفت آلآن این بالا که حروفچینی و صحافی هستش هوشنگ و حمید که هردویشان بچه کپورچال هستند و در همین چاپخانه کار می کنند می خوابند، اگه دوست داری تو هم فعلاً باهاشون باش و اگه باهم توافق کردین سه تایی یه جایی رو برا اجاره بگیرین ، من هم کمکتان می کنم.
چاره ای نبود بایستی موقتاً همین کارو می کردم تا بعد.
رحیم
وقتی اون یکی دیپلمت مکاتبه ای باشد و آن هم حسابداری و مسئولیت حساب و کتاب یک تعاونی مصرف محلی را هم بدهند به ات بدون آنکه تجربه ای داشته باشی ، نتیجه می شود اینکه از پس کار بر نیایم و برم دنبال محمد که در حسابداری نیروگاهی در جاده ملارد کرج که برادرش هم مدیر عامل آنجا بود مشغول بود که همین دو برادرحدود دو سال بعد با توجه به اینکه در امتحانات علمی وایدئولوژی شرکت توانیر قبول هم شده بودم بنا به دلایلی واهی در تحقیقاتی که برایم شدبا نظر منفی مانع استخدام من شدند.باهاش قرار گذاشتم که بیاید تعاونی و محیط را از نزدیک ببیند، با یکی از همکارانش آمد و پس از کش و قوسهای فراوان کار را بدست گرفتند و روی تعدادی از سندهای صادره توسط من اصلاحیه زدند و دفاتر را تنظیم کردند و کار افتاد در روال طبیعیش و من هم شدم آنجا فروشنده.در همین اوضاع بود که رضا آمد و به عنوان صندوقدار شروع به کار کرد.
تا حالا ندیده بودمش ، پدر و مادرش کپورچالی بودندو مادرش به گمانم فامیل حاج کریمی بودند.حاج کریمی که پشت سر هم سیگار می کشید و گاهی می دیدمش دم جگرکی که تا می تونست می خورد.یک پیکان استیشن هم داشت.  ادامه دارد ……..

.

ارسالی : آقای رحیم احمدجوی کپورچالی
ایمیل نویسنده : rak40ea@yahoo.com
منبع: سایت کرکان بندرانزلی (www.karkan.ir)

بازدید:792بار , ارسال شده در : ۲۰ام دی, ۱۳۹۳; ساعت : ۶:۰۰ ق.ظ
تعداد نظرات : ۶
آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد

  • شاهرخ کوچکپور از تبريز گفته: ۲۳:۲۷ - ۱۳۹۳/۱۰/۲۱

    اقای احمد جوی عزیز سلام
    راستش رو بخواهید اسم کپورچال و کپورچالی که در داستانهایتان میاد ،؟؟؟؟هایی جلوی این اسم ها و آدرس ها بر روی ذهن ما ظاهر میشه که این فلانی کیه؟یا فلان جا کجای کپورچاله؟الان هست.؟و ؟؟؟؟؟؟ های دیگر.خلاصه, از اینکه لحظات شیرینی برای ما در سایت کرکان خلق میکند بسیار ممنونم.و خدا رو شکر که دوباره دستان توانمندشما شروع به نوشتن کرده.
    درود بر شما

    • رحیم احمدجو گفته: ۱۳:۴۶ - ۱۳۹۳/۱۰/۲۲

      با سلام و عرض ادب خدمت آقای کوچکپور عزیز که مثل همیشه لطفتان شامل حال بنده هست و در این مدت غیبتم با ایمیل جویای حال بودند.
      حتماً نفرات در داستان با حدسیاتتان یکی خواهد بود.امیدوارم همیشه روزگار شاد و سلامت باشید

  • الهام گفته: ۰۷:۴۹ - ۱۳۹۳/۱۰/۲۲

    سلام
    گرچه فهم و پیگیری داستان “ما چند نفر ” به یک ذهن باز لازم دارد ولی کشش عجیبی در نوع داستان نویسی آن است.
    منتظر ادامه داستان هستم…

    • رحیم احمدجو گفته: ۱۳:۵۰ - ۱۳۹۳/۱۰/۲۲

      با سلام و تشکر از اظهار نظرتان و خوشحالم که این نوشته مورد توجه تان قرار گرفته.

  • رحیم احمدجو گفته: ۰۸:۰۹ - ۱۳۹۳/۱۰/۲۳

    با سلام و عرض ارادت خدمت شما عزیزان
    از آقای کوچکپور عزیز که مثل همیشه نسبت به بنده و نوشته هایم لطف دارند و حتی در غیبت طولانی ام با ایمیل جویای حالم بودند سپاسگزارم.با نشانی هایی که در نوشته ها هست شاید حدسهایتان بابت افراد درست باشد.
    از خانم الهام هم ممنونم و خوشحال از اینکه نوشته ام باعث کنجکاویتان جهت پیگیری نوشته شده
    برای همه آرزوی روزگاری شاد و سرشار از سلامتی را دارم

  • علی پورباقی گفته: ۰۹:۲۴ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۴

    با سلام و احترام خدمت خوانندگان گرامی،
    ظاهرا چاپخانه حاجی کریمی سرنوشت خیلی ها را بعنوان اولین کارگاه شغلی شان رقم زده ، سرنوشت پشت کنکوریهایی مثل من ، خاطرات چاپ اسلامشهر (بهمن سابق) آقای فریدی ، آقا نجف ، حاج کریمی و کارگران زحمت کش آن چاپخانه ، ممد رشتی ، عبدالرزاق، حسن قادری ، آقا کریمی ، هوشنگ قزلجو و خیلی های دیگه که اومدند و کار یاد گرفتند و رفتند یکی یکسال ، دیگری دو سال ، بعضی ها عمری و یکی هم مثل من سه سال. بله چاپ اسلامشهر اولین کارگاهی بود که بعد از سربازی مشغول شدم . ار صحافی گرفته ، حروفچینی سربی و اپراتوری دستگاه ملخی. حاج کریمی دایی بزرگوارم به گردن من خیلی حق دارند. من هرچه از تجربه کاریم دارم از ایشون هست حتی ادامه تحصیل در رشته گرافیک و چاپ و نشر. و حالا هم که اصلا بعد از چندین سال یه شغل دولتی غیر مرتبط با چاپ مشغولم اما گه گاهی به عنوان شغل دوم بهش فکر میکنم/ پاینده باشید.

  • در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
    • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
    • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
    • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
    • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
    • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



    جستجو
    مدیریت
    سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
    www.kargan.ir
    نیز در دسترس می باشد.

    روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

    شبکه های اجتماعی کرکان
    تبلیغات
    HTML
    محبوب ترین مطالب
    آرشیو ماهانه

    برای اشتراک در خبرنامه کرکان ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید