نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
بازدید از سایت
امروز : ۱۳ آذر ۱۳۹۵
بازدید امروز : 914
بازدید دیروز : 2279
تعداد نظرات : 3276
تعداد مطالب امروز :0 عدد
تعداد مطالب : 1740
کل بازدیدها : 8419003
خروجی فید امروز : 23
ورودی گوگل امروز : 58
افراد آنلاین :11 نفر

آقای رحیم احمدجوی کپورچالیرحیم
بالاخره سربازی ام تمام شد وصحیح و سالم برگشتم.نمی دانم بایستی خوشحال باشم یا ناراحت . ناراحت که بودم خیلی از هموطنانم کشته شده بودند که در میان آنها دوستان و آشنایانی هم داشتم ، هرچند همه آنهایی که رفتند هموطن بودند و مانده بود هنوز ادامه این کشتن ها با نامردی ، که بمباران و موشک باران شهرها از جمله آنها بود. تعدادی از آنها که با هم بزرگ شده بودیم رفتند یا همکلاسی و همدوره بودیم ، یک سری از ما ماندیم و ترخیص شدیم ف ذوق و شوق داشتیم. یه وقت هایی فکر می کنم چه ذوقی چه شوقی.ذوق و شوق الکی داشتیم.قید کپورچال را باید می زدم ، چه کار می توانستم بکنم ، کاری نبود .زمین که نداشتیم بخواهم کشاورزی کنم .تور و قایق هم اگر داشتم که این کاره نبودم. پول هم نداشتم که ماشین بخرم و مسافر کشی کنم.باید کار دیگری می کردم.ناچار شدم بیایم تهران .تنها جایی که می شناختم اسلامشهر بود که در کیلومتر ۲۰ جاده ساوه که منزل عمویم که با خاله ام ازدواج کرده بود در آنجا بود وخاله دیگرم هم نزدیک آنها بود که همسرش باتفاق دو نفر دیگر یک چاپخانه داشتند. با مشورت عمویم که به تازگی بازنشسته شده بود تصمیم گرفتم با توجه به کمبود سیگار که سهمیه ای شده بود و تجارتش قاچاق ، یک محموله کوچک برداشتم و بردم کپورچال تا بفروشم . با بدبختی توانستم مو به مو با هزینه اش بفروشم . فهمیدم تا اندازه ای قالتاقی و زرنگی می خواهد که با آزمایشات مختلف متوجه عدم وجودش در خودم شدم و مث بچه آدم بر اساس سفارش شوهر خاله ام که با توجه به اینکه چاپخانه داشت و از معتمدین و از اعضای هیئت مدیره تعاونی مصرف محله که در آن دوره در بسیاری از نقاط شهرها جهت تسریع سهولت مردم جهت دریافت اجناس به قیمت مناسب بوجود آمده بودند و کارایی بسیار زیادی هم داشتند در قسمت حسابداری مشغول کار شدم.دیپلم حسابداری را به صورت مکاتبه ای داشتم.
رضا
پسر خاله بابام در یکی از شهرکهای جاده ساوه چاپخانه داشت به همراه دو نفر دیگر که شریکش بودند و قبل از آن با همدیگر در شرکت تولید دارو در قسمت چاپخانه همکار بودند و باز خرید شده بودند و سرمایه ای فراهم و چاپخانه را براه انداخته بودند.پدرم پیشنهاد داد که با حاجی صحبت کند تا بروم آنجا برای کار کردن.حاجی که میگم بعدها شد حاجی ، چیزی حدود دو سال بعد.پدرم چند ماهی می شد که بازنشسته شده بود و یک خانه در بندر انزلی خریده بود و ما هم که در طول خدمت پدرم که یک نظامی بود در شهرستانهای مختلف زندگی کرده بودیم و بار آخر شهرستان گناباد بودیم که آمدیم انزلی ، به سرزمین پدری و ساکن شده بودیم در این شهر باران و شهر ابرهای سیاه و آبستن بارانهای سیل آسا. از کار اما خبری نبود ، دیپلم گرفته بودم و سربازی ام هم تمام شده بود و با توجه به اینکه پدرم سالها از این سرزمین دور بود آشنایی هم نداشت که بتواند برایم کاری دست و پا کند.پس ناچار بودم ترک خانه و کاشانه کنم.
حمید
تو این کارخانه فرسوده برنج کوبی که متعلق به چندین شریک بود و پدرم هم کارگزاری بیش نبود و برای کار کردن اصلاً مناسب نبود.چندین سال هم که سربازی تمام شده بود یا سر شالیزار بودم یا در فصلهای دیگر در کارخانه مشغول بودم.با این جور کار کردن نمی شد تشکیل زندگی داد ، من هم که سنم داشت بالا می رفت و اگر به همین شکل ادامه می دادم اوضاعم بدتر می شد . هنوز سر سفره پدرم می نشستم و این برایم خجالت آور بود.پدرم می گفت یکی از آشناهای دورم در نزدیکی های تهران چاپخانه دارد که با او صحبت کرده ام که برای کار کردن بروی پیشش تا بتوانی آنجا مشغول شوی.فکر بدی نبود .شاید این مهاجرت در وضعیت زندگیم تغییری مثبت ایجاد می کرد.هر چند دور شدن از خانه پدری و محل و رفتن به یک جای غریبه که هیچ گونه شناختی از آنجا نداری کمی یا شاید بیشتر از کمی سخت بود ، اما چاره ای نبود.
هوشنگ
پدرم در آمده بود تا بفهمم گارسه چیه و حروفها و اعدادو علائم در کجای این تخته وجود دارند.بعد از سالها صیادی و یه مدتی هم سرو کله زدن با راننده های روسی در پارکینگشان روبروی پاسگاه که تا حدودی هم به زبانشان آشنا شده بودم و خریدهایشان را انجام میدادم و گاهی پولی ، کنسروی یا … می دادند.اما با توجه به اینکه پدرم چند سال پیش با موتوری که به روستاهای اطراف مسافر می برد تصادف کرد و کشته شده بود و خرج خانه بامن و مادرم که در خانه مردم کار می کرد بود.مادرم با یک کپورچالی که مادرش همسایه مان بود و فهمیده بود که یک چاپخانه زده بود صحبت کرده بود و گفته بود پسرم در یک چاپخانه تهران کار می کند و دلم می خواهدپیش یک آشنا کار کند تا خیال من هم راحت باشد که جایش امن هست. ادامه دارد ………………….

.
ارسالی : آقای رحیم احمدجوی کپورچالی
ایمیل نویسنده : rak40ea@yahoo.com
منبع: سایت کرکان بندرانزلی (www.karkan.ir)

بازدید:499بار , ارسال شده در : ۱۴ام دی, ۱۳۹۳; ساعت : ۶:۰۰ ق.ظ
تعداد نظرات : ۰
آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد
در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
  • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
  • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
  • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



جستجو
مدیریت
سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
www.kargan.ir
نیز در دسترس می باشد.

روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

شبکه های اجتماعی کرکان
تبلیغات
HTML
محبوب ترین مطالب
آرشیو ماهانه

برای اشتراک در خبرنامه کرکان ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید