نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
بازدید از سایت
امروز : ۱۳ آذر ۱۳۹۵
بازدید امروز : 908
بازدید دیروز : 2279
تعداد نظرات : 3276
تعداد مطالب امروز :0 عدد
تعداد مطالب : 1740
کل بازدیدها : 8418997
خروجی فید امروز : 23
ورودی گوگل امروز : 58
افراد آنلاین :9 نفر

 

شرشر عرق می ریختم بدون آنکه در حال انجام کار سختی باشم . هوا به طرز وحشتناکی گرم و شرجی بود، ذل تابستان و وسط گرمای روز و زمانی که پدر و مادر در حال استراحت و خواب بعداظهر بودند به دنبال جیر جیرک ها زیر درختان به و ازگیل ژاپنی و انجیر با سر بالا گرفته می رفتیم تا شکارشان کنیم ، دریغ از یک قطره عرق ریختن ، فقط یک گرمای خوشی را روی پوست بدنمان حس می کردیم که لذت بخش هم بود، چون همه خواب بودند و ما هم از خوابیدن فرار کرده بودیم و دنبال بازی های کودکانه مان سرمان گرم بود .حالا که فکر می کنم می بینم خرس گنده ای بودیم برای خودمان و همچین کودک ، کودک هم نبودیم.
شیکمم ورم کرده بود از بس آب خورده بودم.شرجی هوا بسیار کلافه کننده بود و با بی حوصله گی از جایی که نشسته بودم بلند شدم رفتم سمت یخچال و نرسیده به یخچال پشیمان شدم و رفتم سمت ساکم و حوله و مایویم را برداشتم . بهترین راه حل و پیداکردن تمرکز ، زدن به آب بود.مادرم در حال چرت زدن بود و خسته شده بود از خواندن نمازهای با رکعت های زیاد و جانمازش روی میز کوچکی که جلویش یک صندلی بود نیمه پهن بود تا پس از کمی استراحت دوباره بنشیند به نماز خواندن ، نمازهایی که هیچ وقت تمامی نداشت و دیدنش در آن حالت چه در صبح های زود که بلند می شدم و می رفتم دستشوئی و چه در زمان های دیگر به من آرامشی می داد و مطمئنم که حتماً مرا هم دعا می کند و مطمئن تر هستم که تا حالا هم اگر از دست حوادث سالم رد شده ام با دعاهای او بوده.
ساحل کمی شلوغ است و مسافران عبوری هم از دو ورودی به ساحل آمده اند و تن هایشان را به همراه لباسهایشان داده اند به آب.
حوله را دورم می پیچم و مایو را می پوشم و آرام آرام به سمت آب رفتم .ناگهان حالت کرختی بهم دست داد.گرما حالم را بد کرده بود و کنار ساحل تصاویر عجیب و غریبی را می دیدم و در یک حالت بینابینی قرار گرفته بودم ، تصاویری را که می دیدم تصاویر سالهای خیلی قبل بود و یک آن فکر کردم در آن سالها هستم . تعادلم را از دست داده بودم.حالت چهره ام را نمی دانم اما حالت بودنم در یک برزخ از گذشته و حال را پیدا کرده بود .ناگهان ولو شدم و افتادم داخل آب .بدن گرمم که به آب ولرم خورد دوباره برگشتم به حال و دیدم همه با لباس در آب در حال شنا کردن هستند. چند بار سرم را کردم داخل آب تا کمی حالم جا آمد ادامه دارد …

ارسالی : آقای رحیم احمدجوی کپورچالی
ایمیل نویسنده : rak40ea@yahoo.com
منبع: سایت کرکان بندرانزلی

بازدید:1,420بار , ارسال شده در : ۳ام اردیبهشت, ۱۳۹۳; ساعت : ۶:۰۰ ق.ظ
تعداد نظرات : ۸
آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد

  • ولی الله پورقلی گفته: ۲۰:۰۱ - ۱۳۹۳/۰۲/۳

    آقای احمد جوی عزیز
    با سلام، چقدر خاطرات ما بهم نزدیک است، باید هم همین طور باشد چون در یک محله نشو و نما کرده ایم فقط بقول شما با اختلاف 15-10 سال تفاوت سن و آنهم خوبست چون مسایل را در دو بازه زمانی گزارش
    می کنیم، مثلاً زمانی که من آن جا بودم کنار دریا بکر بود و فقط چند پلاژ محلی در آنجا وجود داشت ولی بعدها بنام منابع طبیعی تمام کنار دریا را شرکت های دولتی تصرف کرده پلاژ و ویلا ساختند و فقط یک راه باریکی بزای عبور و مرور اهالی باقی گذاشتند. الی آخر…

  • رحیم احمدجو گفته: ۰۹:۴۸ - ۱۳۹۳/۰۲/۴

    با سلام خدمت دوست نازنین جناب آقای پورقلی
    کاملاً درست است ، تا قبل از منابع طبیعی و بکر بودن ساحل و تپه های ماسه ای و راه باریکی که از دو طرف با گیاهانسوزنی شکلی پوشیده شدهبود و زنانی که در کنار ساحل حصیرهای کفپوش کف و دیوارهای خانه هایشان را می شستند(همین حالا هم می توانم مجسم کنم) و چه روزگار خوشی بودند و امان از بزرگ شدن و …….

  • سنگاچینی گفته: ۲۲:۴۶ - ۱۳۹۳/۰۲/۴

    سلام,داستان جالبی بود،خیلی خوبه که هر شخصی این توانایی را داشته باشه تا بتواند ،روزمرگی خود و خاطرات وتجربیات زندگی خودش را در قالب داستان یا شعر دراورد تا دیگران از آن استفاده کنند به این بهانه ما قصد داریم یک انجمن ادبی در سنگاچین تشکیل دهیم تا استعدادهای نهفته افراد را بارور کنیم شما ما را دعا کنید تا در این مهم موفق شویم

    • مدیر سایت گفته: ۰۸:۴۲ - ۱۳۹۳/۰۲/۵

      ان شاالله به ياري الله موفق مي شويد 🙂

      • رحیم احمدجو گفته: ۰۸:۰۲ - ۱۳۹۳/۰۲/۶

        با سلام خدمت فکر خانم سنگاچینی
        ممنون از اظهار نظرتان .شهیدان عبدالعزیز یوسفی و هاشم احمدی از همکلاسیها و دوستان من بودند.قصه ای را در ذهن دارم در ارتباط با هاشم احمدی که در دبیرستان فردوسی بندر انزلی روی یک نیمکت می نشستیم و یک حرکت و کار او که برای همیشه در ذهنم نقش بسته ، و این داستان را بارها در ذهنم نوشته ام و بزودی نگارش خواهم کرد.همین روزمرگی ها آنقدر قابلیت دارند که بشوند داستان یا چیزهایی در این باره.امیدوارم شما هم در قصدتان موفق باشید

  • سنگاچینی گفته: ۱۲:۵۳ - ۱۳۹۳/۰۲/۷

    سلام خدمت آقای رحیم احمدجو,خیلی ممنون از نظرتان؛من بیصبرانه منتظر داستانتان هستم؛خیلی تمایل دارم داستانتان را به امیلم بفرستید تا در وبلاگ سنگاچینی (یه محله داریم هیشکی نداره) انتشار بدم

    • رحیم احمدجو گفته: ۰۸:۱۷ - ۱۳۹۳/۰۲/۸

      با سلام خدمت خانم سنگاچینی
      از طریق وبلاگتان نتوانستم به شما ایمیل بزنم. لطفاً با ایمیلم تماس بگیرید تا مراحل و زمان ارسال داستان هم محلیتان را هماهنگ کنم

  • سنگاچینی گفته: ۲۳:۵۰ - ۱۳۹۳/۰۲/۸

    سلام,ایمیلم را برای شما فرستادم اگه دریافت کردید خبرم کنید

  • در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
    • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
    • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
    • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
    • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
    • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



    جستجو
    مدیریت
    سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
    www.kargan.ir
    نیز در دسترس می باشد.

    روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

    شبکه های اجتماعی کرکان
    تبلیغات
    HTML
    محبوب ترین مطالب
    آرشیو ماهانه

    برای اشتراک در خبرنامه کرکان ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید