نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
بازدید از سایت
امروز : ۲۱ آذر ۱۳۹۶
بازدید امروز : 3010
بازدید دیروز : 6136
تعداد نظرات : 3401
تعداد مطالب امروز :0 عدد
تعداد مطالب : 1796
کل بازدیدها : 38679
خروجی فید امروز : 30
ورودی گوگل امروز : 10
افراد آنلاین :7 نفر

فضای جنگی(6)
… با دیدن آتش حاصل از برخورد گلوله توپ با بوته ها که از دور شبیه گندم زار بود کنجگاو شدم به نزدیکتر رفته و صحنه را تماشا کنم . هنوز چند قدمی به پیش نرفته بودم که صدایی سنگین و عامرانه مرا از رفتن باز داشت. صدا با اینکه به زبان فارسی مرا از رفتن منع میکرد. اما آنقدر با لهجه همراه بود که بی اختیار فکر کردم کسی به زبان گیلکی با من صحبت میکند. برگشتم و در مقابل خود مرد میانسالی(حدود 40سال) را با قد نسبتا” کوتاه و سری کم مو(تاس) مشاهده کردم . ایشان با تحکم گفتند کجا میری؟ خیلی راحت گفتم دارم میرم ببینم آنجا چی شده.ایشان دوباره با همان لحن خیلی جدی گفت : هیچی چهارشنبه سوری شده! و در ادامه گفت : پسرجان اونجا گلوله توپ به زمین خورده !گلوله توپ میدونی چیه؟
وقتی با سکوت من مواجه شدند. گفتند تازه اومدی؟ اسمت چیه؟ ضمن تایید تازه وارد بودن، خودم را معرفی کردم. بدون اینکه چیزی ازمحل تولدم گفته باشم پرسید انزلی چی هستی؟ جوابم مثبت بود. گفتند : پسرجان برو تو سنگر بی خود بیرون نمان!
من هم سریع وارد سنگر شدم و در همان حال دیدم آن مرد وارد سنگر بغلی ما که حدود ده متر با ما فاصله داشت شدند.وقتی وارد سنگر شدم سید حسین بیدار شده بود پس از سلام گفت جناب سروان دعوات کرد. ضمن تایید سئوال سید فهمیدم که مرد مورد نظر افسر فرمانده دسته است.
اندکی بعد سید حسین که میزبانی مرا به عهده گرفته بود بساط صبحانه را فراهم و در حین صرف صبحانه و متعاقب آن رد و بدل شدن صحبتهایی بین من و سید حسین فهمیدم آن مرد قد کوتاه ستوان سوم عین الله محبی فرمانده دسته بهداری است و اهل آبکنار بندر انزلی است. و من بدون اینکه همشهری بودن خود را با ایشان افشاء کنم سعی کردم با پرسشهای متعدد از هویت سایر فرماندهان و اعضاء دسته بهداری اطلاع کسب کنم و در ضمن آن براساس آموزشهایی که در دوره آموزشی کسب کرده بودم از موقعیت جغرافیایی محل استقرارم اطلاعات لازم را بدست بیاورم.
خوشبختانه سید حسین(سید حسین رضوی سرباز و اهل بردسکن(کاشمر) استان خراسان بزرگ بود) بچه خوش مشرب و خوش صحبتی بود و در ارائه اطلاعات هیچ ابایی نداشت .به همین علت خیلی زود فهمیدم دسته بهداری متشکل از یک افسرکادر، یک افسر وظیفه . سه نفر درجه دار(بنامهای استوارداریوش نادعلی، گروهبان محمودعبدالله و گروهبان علی توکلی)و حدود بیست نفر سرباز میباشد که تعدادی از آنها آن طرف رودخانه کرخه در خط اول هستند و عده ای هم مرخصی و اینجا نیز مقر فرماندهی گردان 169و گروهان ارکان( شامل دسته های بهداری، شناسایی، 106وخمپاره انداز 120میلی متری و ترابری) میباشد. البته نفرات رزمی و اصلی دسته های یاد شده آن طرف رودخانه کرخه و در خط دوم انجام وظیفه میکنند. و محلی که ما در آن مستقر هستیم در شرق رودخانه کرخه حدود 4کیلومتری شهر شوش و با خط اول دو کیلومتر فاصلهدارد. در مدت زمانی که با سید حسین صحبت میکردم گاه بیگاه صدای انفجار توپ دشمن و یا صدای شلیک توپخانه ما به گوش می رسید و لحظه به لحظه به تعداد آنها افزوده میشد و من هر بار ناخودآگاه عکس العملی نشان میدادم و حسین هم زیرکانه تبسمی میکرد. و کاها” مرا دلداری میداد و می گفت نترس خبری نیست. تا نزدیکهای ظهر ازمصاحبت با سید حسین استفاده کردم . در این موقع بود که جوانی (بعدا” فهمیدم اسمش علی –و سرباز سنگردسته فرماندهی است)دم در سنگر خطاب به سید حسن گفت : جناب سروان با این سرباز جدیده کار داره بگو بیاد اینجا. من بلوز سربازی خود را پوشیده وظاهرم را مرتب کردم و وارد سنگر شدم بعد از احترام نظامی(ارتفاع سنگر آنقدر نبود که آدم قد بلندی مثل من بتواند تمام قد بایستد و سلام نظامی بدهد و لذا روی دو زانو نشسته سلام دادم)مرد جوانی که کنار جناب سروان نشسته بود تبسمی کرد و گفت راحت باش. بعد پرسش و پاسخهایی بین من و جناب سروان رد و بدل شد و ایشان از پدرم و دایی هایم که همه آبکناری هستندو برخی آبکناریهای دیگر با اسم و رسم سئوال کردند و من خوشحال از اینکه در این شرایط سخت یک همشهری و همزبان دارم به سنگرم برگشتم…..

حضور در خط(7)
…بعد از ظهر روز اول حضور در تپه شنی بود که دو نفر از سربازان از مرخصی برگشتند. اولی میر جلیلی جوانی بور و شوخ طبع اهل نوشهر و دومی تقی اهل تفرش استان مرکزی که در اول حضورش فهمیدم به خاطر کم مو بودن بین بچه ها معروف به تقی کچل است. میرجلیلی جایگاه سازمانی اش در دسته کمک دهنده و آقا تقی راننده آمبولانس بود. طبق معمول در گام اول توجهشان به من که تازه وارد بود جلب شد و هرکدام سئوالاتی در خصوص اهل کجایی؟ سرباز عادی هستی یا دیپلمه؟ کجا آموزشی بودی؟ و خلاصه این قبیل سئوالات را از من پرسیدند. در همین اثنی صدای هوشنگ از بیرون سنگر شنیده شد که مرا طلب میکرد. وقتی بیرون آمدم دیدم علی و هوشنگ خیلی زود دلتنگ من شده اند و به دیدار من آمده اند. نیم ساعتی کنار سنگر ایستادیم و صحبت کردیم. آنها خبر دادند که در دسته 106 هستند وقرار است فردا صبح به خط مقدم بروند. هوشنگ در جواب سئوال من که خط میدونی کجاست؟ به سمت مغرب اشاره کرد و گفت بعد ازآن جنگل که وسطشان رود کرخه قرار دارد حدود یک کیلومتر بعد در کنار روستاهای “زعن “و”شعیبیه ” خط مقدم ماست و نیروهای ما آنجا مستقر هستند. هوشنگ و علی به امید دیداری دیگر از من خداحافطی کردند و در حالیکه در گوشه های چشم هوشنگ قطرات اشک به وضوح دیده میشد تقاضای حلالیت کرد و همدیگر را در آغوش گرفتیم . شب قبل از خواب علی (سرباز سنگر فرماندهی) به من خبر داد که صبح باید به همراه میرجلیلی و تقی
به خط بروم . خبر مسرت بخشی برایم بود علیرغم خطراتی که متوجه ام بود اما به نوعی حس کنجکاوی ام را که میخواستم فضای خط اول را هر چه زودتر تجربه کنم ارضاء میکرد.
صبح زود بعد از صبحانه به همراه تقی و میر جلیلی به سوی خط راه افتادیم . هرچه جلوتر میرفتیم صدای انفجار های ناشی از شلیک توپ و خمپاره بیشتر و نزدیکتر میشد. هنوز چند صد متری مانده بود که به کرخه برسیم انفجار گلوله توپی در نزدیکی ما و وسط درختچه های گز مرا متحیر و مبهوت کرد به نحوی که میرجلیلی با شوخ طبعی گفت : نترس اینها برای خوش آمد گویی به توست.
خلاصه به کنار کرخه رسیدیم معلوم بود که ادامه راه با ماشین مقدور نیست. در دو طرف کرخه دو سنگر گروهی لابلای درختان گز حاشیه رود خودنمایی میکرد. در این طرف استواری تنومند که لهجه غلیظ آذری داشت منتظر ما بود .به محض دیدن ما معترضانه گفت چرا یکی یکی میان؟(با این جملهاش حدس زدم دقایقی قبل ازما هوشنگ و علی از اینجا گذشته اند) این استوار که اسمش خدا بنده لو بود فرمانده این منطقه و وظیفه اصلی اش ضمن کنترل عبور و مرور ، انتقال افراد، مهمات و دیگر نیازمندیهای نیروهای آن طرف رودخانه بود . استوار با یک سوت بلبلی جانانه قایقرانان آنطرف رود را احضار و بوسیله آنها به اون طرف رودخانه منتقل شدیم. هنوز پایمان به خشکی نرسیده بود که با دو گلوله خمپاره جانانه استقبال شدیم . انفجار خمپاره ها داخل آب جلوه عجیبی داشت . در حالیکه همه سریعا”شیرجه رفته و زمین گیر شدند من نیم خیز فوران آب حاصل ازانفجار را تماشا میکردم که تقی با کشیدن یقه ام مرا به زمین پرت کرد و با عصبانیت گفت اینا گلوله اند ماهی تو آب نپریده ! حواست کجاست؟
… بعد از دقایقی با قایقرانان خداحافظی کردیم و پیاده به طرف خط راه افتادیم. (آن طرف کرخه وسیله نقلیه وجود نداشت زیرا پل بالادستی معروف به پل نادری زیر آتش و دید مستقیم دشمن قرار داشت ) در بین راه که پوشیده از درختان گز بود به علت اصابت پی در پی گلوله های توپ و خمپاره دشمن مدام باید درازکش میکردیم و بعد دوباره به راه می افتادیم. آنقدر حجم آتش دشمن زیاد بود که طی مسافت حدود هفتصد هشتصد متری 40دقیقه ای طول کشید. تا به مقصد رسیدیم……ادامه دارد

پانوشت: – دردسته بهداری غیر از نیروهای کادر که عمدتا” پزشکیار بودند. بقیه سربازان با اینکه رسته شان سرباز پیاده بود اما در پستهای راننده آمبولانس، کمک دهنده و برانکاردبر طبقه بندی می شدند.
– دسته 106در نیروی زمینی اصطلاحا” به دسته ای اطلاق میشد که سلاح سازمانی آنها تفنگ 106میلی متری است . و این تفنگ معمولا”روی جیب مستقر و برای شکار ادوات زرهی یا سایر تجمعات لجستیکی دشمن بکار میرود.
– روستاهای زعن وشعیبیه از روستاهای عرب نشین شهر شوش بودند که حدود 4کیلومتر با شهر و در حاشیه غربی کرخه قرار داشتند و متاسفانه در آن زمان هر دو به اشغال دشمن در آمده بودند.

 

نویسنده: نادر وطن خواه تربه بر
ایمیل نویسنده: nader.torbehbar@yahoo.com
منبع: سایت کرکان بندرانزلی (www.karkan.ir)

بازدید:1,953بار , ارسال شده در : ۳۱ام تیر, ۱۳۹۱; ساعت : ۶:۲۶ ق.ظ
تعداد نظرات : ۲
آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد

  • یعقوب خزرائی گفته: ۱۲:۴۵ - ۱۳۹۳/۰۳/۳

    سلام نادر عزیز امروز سوم خرداد سال – 1393 درست32 سال از آزادسازی خرمشهر میگذرد هرچه در لابلای عکس ها گشتم عکسی ازخودم ندیدم قبلا مطالبی در خصو ص من و مجید رزاقی بعنوان بچه های لنگرود نوشته بودی آنهم پیدا نیس لااقل من ندیدم . یــادش بخیــــــــــــــر خدا بیامرزد همه شهیدان دسته بهداری اللخصوص مجید ثابت قدم روح ش شاد . یا علی

    • سرباز وطن گفته: ۱۰:۵۰ - ۱۳۹۳/۰۳/۴

      سلام یعقوب عزیز
      همرزم عزیز و اهل چمخاله. چقدر خوشحال شدم . نوشته ات را ملاحظه کردم . باری دیروز روز بزرگی در تاریخ این سرزمین بود. شب قبل از آن ما برای رسیدن به جاده شلمچه و تکمیل کردن محاصره خرمشهر از سیل خون همرزمانمان عبور کردیم. هیچ وقت فراموش نخواهم کرد آن شب بزرگ را ، شبی که که در دو طرف جاده شلمچه به خرمشهر . هنگامی که مشغول قطع آخرین راه ارتباطی عراقیها با خرمشهر بودیم . تمام فضا آکنده از اجساد قطعه قطعه شدن سرابازانی بود که از هر دو طرف کشته شده بودند.
      خداوند روح همه شهدای گرانقدر را با امیرمومنان محشور نماید.

  • در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
    • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
    • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
    • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
    • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
    • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



    جستجو
    مدیریت
    سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
    www.kargan.ir
    نیز در دسترس می باشد.
    مرحوم تقی کرکانی خان قدیم کرکان

    روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

    شبکه های اجتماعی کرکان

    شماره تلفن تلگرام :0016624759892
    تبلیغات
    HTML
    محبوب ترین مطالب
    آرشیو ماهانه

    برای اشتراک در خبرنامه کرکان ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید