نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
بازدید از سایت
امروز : ۲۱ آذر ۱۳۹۶
بازدید امروز : 3513
بازدید دیروز : 6136
تعداد نظرات : 3401
تعداد مطالب امروز :0 عدد
تعداد مطالب : 1796
کل بازدیدها : 39182
خروجی فید امروز : 33
ورودی گوگل امروز : 17
افراد آنلاین :15 نفر

چگونه يك سنت باستاني با اعتقادات مذهبي در ميآميزد

اصغر عسكري خانقاه – مرتضي هنري     از انتشارات ادارة فرهنگ عامه

1-چهارشنبه سوري در روستاي «جوپشت» از: اصغر خانقاه

اگر از «رشت» حركت كني و شوق ديدار در سرت باشد، بايد از باريكه راهي بگذري كه بين «كوچصفهان» و «لولمان» چون ماري مي خزد و به قلب پاك روستاي مصفاي «جوپشت» گره ميخورد.

در جلگه اي مسطح و سرسبز و در نزهت گهي تماشائي روستاي حاصلخيز «جوپشت» از بخش «لشت نشا» (شهرستان رشت) مراقب تست. مهربان است اما كنجكاو. برهنه و عريان، با تاجي از جلال وشكوه بر سر و با شمشيري از غرور و زيبائي در دست . اومغرور و پايدار چونان سرداري فاتح از نبرد، پرنشاط، شيدا و پرآب و رنگ به نظاره ايستاده است. با انبوه جوانان پرهيبت اش خيره به جماعتي مي نگرد كه ميهمان  اند و در تب روز افزون شاديهاي اين قريه مي سوزند. روستاي «جوپشت» برگوارانه به استقبال ياراني آمده است كه هر سال بنابه خصلت ديرينه و سنت كهنسال اين ديار – كه پايدار است و جاودان – از قراء «طارَمْسَرة» ، «خالَكي» ، «گيلَوا» ، « جُوْريابْ»، «چُنَگْدانْ» ، «مَحْمودانْ» براي جاويد نگهداشتن جشن ها و سرورها به دامن آن پناه ميبرند. مي رقصند ، مي كوبند، فرياد مي كشند و شور برپا ميكنند. خنده هاي سالم ايشان چنان از نشاط موج ميزند كه گوئي جام زندگي رنگين است و قلب از تمامي شرابهاي سكرآور روزگار سيراب.

هر سال ازماه اسفند، باران شادي ها با ريزشي مداوم و پيگير بر اين روستا سرازير مي شود. و در تمام كوچه پس كوچه هاي ده جريان مي يابد. روستا يكپارچه آتش است، آتشي از سرور و شادي. جشن ها تا بيست و پنجم (25) فروردين سال جديد ادامه دارد. در  اين مدت جوانان ده دقيقه اي آرام نمي نشينند و اگر كنجكاو باشي و از پيرمردان و ريش سفيدان محل سابقه ي جشنها را جويا شوي، حساب از دستشان در مي رود و تاريخ از هشتاد سال پيش صحبتها دارد شنيدني و گوش با هر حكايتي مشتاق شنيدن ديگر داستانها، قصه ها، مثل ها، متل هاست .   چاره اي نيست، با هم به ديدار بهترين جشن روستا مي رويم كه در چهارشنبه آخر سال – چون ديگر نقاط كشور عزيزمان – در اين نقطه از شمال بر پا ميشود و نيز به بيان مراسمي مي پردازيم كه در قلب اين جشن خودي      مي نمايد و چهره مي گشايد.

جشن «گُل گُل چهارشنبه» و «مراسم عَروسي غُلِهْ»

عصر سه شنبه است، جوانان بدور هم حلقه زده اند. از چهره شان شادي ميبارد. نجوا مي كنند، انگار آگاهند كه چند دقيقه يا چند ساعت بعد در ميدان وسيع قريه چه محشري بر پا خواهد شد. هرقدر كه از ساعات روز كم شود بر انبوه جوانان افزوده ميشود. نامزدها با هم سخنهاي درگوشي بيشتري دارند. همه از هم مي پرسند كه ك امشب چه كسي «غول» است؟ – «كاس خانم» كدام دختر زيبا روي روستاست؟ – اما … راستي، مثل اينكه«ناز خانم» يعني خود عروس خانم يادتان رفت! ….

صداي ساز و دهل مي آيد …. انگار شروع شد چند دقيقه بيشتر فرصت نداريم … آهاي …. بچه ها بجنبيد ! … «جشن ده» را بايد جشن گرفت … سيل جمعيت بطرف ميدان ده رهسپار است موزيك دلچسب و اركستر تكميل است. «ساززن»  با «دُمبك زن» محشري كاشته اند كه جناب «دياره زن»1 كه به زبان محلي «نقاره چي» هم ناميده ميشود، به جمع آنها رونق بيشتري داده است. اين هيئت اركستر از قبل انتخاب شده اند. همه از جوانان ده اند، بيگانه و نا آشنايان را در اين جمع راهي نيست. با خود بزمي دارند. بي كينه اند و دريا دل، سرشار از محبت صادقانه. با گرمي تمام دست اندر دست، پاي ميكوبند و مي رقصند. اگر اندكي جلوتر رويم قضيه روشن تر خواهد شد.

مردي بنام «غول» همه را بدور خود جمع كرده است و يكه بزن محل است و …. عاشق ! …. اين يكي را نخوانده بوديم، سرو صورتش را بنحو جالبي سياه كرده اند و جوانان – كه اغلب از دوستان غول اند – به او نام «سياه حبشي» دادهاند. اما اين جناب «غول» ، لباسهايش هم آهنگي كاملي با اسمش ايجاد كرده اند. چند «جارو» بجاي «دُمْ» به پشت شلوار خود آويزان كرده و با ريسماني محكم كه به زبان محلي «ويريس»2 گويند آنها را بطور كامل باند پيچ كرده است. ضمناً به دور كمرش دسته بزرگي از «كُولُوشْ»3 – كه همان «كاه» باشد – گره خورده و چند زنگ و زنگوله كوچك و بزرگ اسب را به كمربند شلوارش آويزان كرده است. با هر تكاني كه ميخورد زنگها چنان سروصدائي راه مي اندازند كه انسان تصور مي كندكارواني در حركت است.

تماشائي تر از همه اينكه معشوقه جناب «غول» كه تمام دعواها، قيل و قال ها و ناز و اداها براي او برپا شده است، خود يكي از جمعيت تماشاچي ميباشد! …. «غول» عاشق كه به خواستگاري هم آمده است دور ميدان مي گردد، از وفاي معشوق دم مي زند و فرياد كه «نازخانم» – يعني عروس خانم – فقط او را ميخواهد و بس! …. «نازخانم» كه از ماجرا بو بده است خود را پشت جوانان ده كه همه دور ميدان حلقه زده اند و براي غول هورا مي كشند پنهان ميكند (البته ناگفته نماند كه اين جمعيت كوي به كوي، خانه به خانه با يكديگر راه پيموده اند و وقتي بقدر كفايت بزرگ و بزرگتر شدند، بدور ميدان هجوم مي آورند تا مراسم «عروسي غوله» را راه بياندازند) . در اين هنگام دختر زيباي ديگري از دختران ده بنام «كاس خانم» كه از بستگان عروس است، مي رود تا عروس خانم را پيدا كند –  انگار عروس عزيز ده گم شده است – و با شوخي و مسخره بازي به «نازخانم» حالي ميكند كه جناب «غول» خاطرخواه اوست . در اين هنگام اتفاق غير مترقبه اي صورت مي گيرد، مسئله اي كه ناگهان هيجان مراسم را بحد كمال ميرساند: براي آقا داماد يعني جناب «غول» رقيب پيدا شده است چه ميتوان كرد! بدون سرخر هرگز چيزي سر نمي گيرد. و اين رقيب يا بقول جوانان روستا اين «رقيب سرخر» نام اش «آقا كوسه» است. «كوسه» مثل ساير جوانان ده لباس پوشيده است و در بين مردم گم شده است تا «غول» اورا نشناسد بهمين دليل هيچگونه آرايش يا بزكي نكرده است «كوسه» ادعا دارد كه تنها اوست كه عاشق منحصر بفرد «ناز خانم» است و «ناز خانم» بايد نامزد مطلق او باشد. معركه اي برپاست كه مپرس! سيل جمعيت در حاليكه يك روند مي خندند، براه مي افتند و دوباره از خانه اي به خانه اي و از گذري به گذرگاهي ميريزند و در اين گشت و گذار همه جمع ميشوند. «كوسه» همچنان در پشت دختران و پسران ده مخفي است تا مبادا «غول» به او چنگ اندازد. «غول» بظاهر خود را خشمگين نشان ميدهد ولي از آنجا كه خود نيز از ساكنين ده ميباشد گاه زير لب و بعنوان خوشمزه گي مطالبي را زمزمهمي كند كه باعث تشديد خنده حاضرين مي شود …. در يك لحظه كه هيچ كس به فكرش نمي رسد ناگهان «غول» فرياد بر مي آورد كه : آهاي … «آقا كوسه» كجائي تا بخورمت ! …. فضاي باز روستا از خنده لبريز مي گردد.

«نازخانم» پا در ميان ميگذارد و خطاب به «كوسه» مي گويد: اگر عاشق مني بايد با «غول» كشتي بگيري … سكوت محضي حكمفرماست – همه ساكت شده اند و يكدفعه بطور غير منتظره «كوسه» چهره مي نمايد …. اما او بهيچوجه حاضر نيست با «غول» كشتي بگيرد چون عقيده دارد «غول» سياه است ومشخص نيست و مرتب تكرار مي كند: «غول» را نميتوان شناخت …. «كوسه» حكم مي كند كه «غول» بايد لوازمي را كه بخود آويخته است از خود دور كند تا «هم وزن» شوند.

بعد از كمي جرو بحث كه مايه تفريح مردم است بالاخره اين دو با هم گلاويز مي شوند. البته «غول» در تمام مدتي كه كشتي چند دقيقه اي آنها دوام دارد يك روند و بصداي بلند مي خندند. در حين كشتي ناگهان «غول» از زورآزمائي شانه خالي مي كند و رو به هم آورد خود يعني «آقا كوسه» كرده مي گويد:

– رفيق ، اصلاً ميدوني چيه كشتي بدون داور و مربي صحيح نيست. براي انجام مجدد كشتي لازم است كه مربي تو بامن قرارداد ببندد در غير اينصورت كشتي نخواهم گرفت واين بدان معني است كه اگر در حين كشتي تلف شدي، كسي بر عليه من ادعائي نداشته باشد (- زيرا غول خود را بقدري قوي ميداند كه عقيده دارد در كشتي بطور قطع «كوسه» را خواهد كشت!(

بيچاره «كوسه» بدجوري گرفتار شده است. چاره اي نيست ، ناچار جناي «ساز زن» كه خود مربي و استاد كشتي است كاغذي برداشته و آنرا به عنوان ورقه قرار داد امضاء مي كند، داوري كشتي را بعهده مي گيرد و شهادت ميدهد كه مرگ كوسه باعث گرفتاريهاي بعدي نخواهدشد. باين ترتيب كشتي از نو شروع ميشود اما مگر «غول» دست بردار است دوباره بانگ برميدارد و اعتراض مي كند كه چرا اهل محل پايين ورقه را امضاء نكرده اند. جمعيت كه لحظه اي خنده اش قطع نميشود با اعتراض «غول» طنين خنده را بالاتر مي گيرد و هجوم مي آورد تا زير ورقه را امضاء كند. «غول» ساكت و صامت است از جايش نمي جنبد بهيچوجه حاضر به كشتي نيست. جمعيت با خنده مي پرسد: «آقا غوله دِ چيه؟»4 يعني جناب «غول» ديگه چته؟ و «غول» با غرّش جواب مي دهد كه حتماً «دهبان» محل هم بايد زير ورقه را امضاء كند. در اين اثنا فردي را كه بعنوان «دهبان» انتخاب كرده اند به وسط ميدان مي آورند تا پاي ورقه قرارداد را امضاء كند …. مجدداً كشتي شروع ميشود، هنوز دقيقه اي از شروع كشتي سپري نشده است كه باز فرياد «غول» بلند مي شود او اين بار طالب امضاي «عروس خانم» است. ادعايش اين است كه ممكن است بعد از اينكه پيروز شد عروس خانم به ازدواج با وي تن در ندهد و ميگويد: ازدواج بدون رضا و رغبت چيز بي مسمائي است . پس لازم است كه «نازخانم» هم بعنوان اينكه از اين عروسي رضايت كامل دارد زير ورقه را امضاء كند. درحاليكه جمعيت همچنان مي خندد «عروس خانم» را به وسط ميدان هول ميدهند. در اينجا «غول» اينقدر مسخره بازي در مي آورد تا «ناز خانم» زير ورقه را امضاء مي كند. براي چهارمين بار كشتي شروع مي شود …. بعد از چند دقيقه زورآزمائي «كوسه» جناب «غول» را رها مي كند و به گوشه اي پناه ميبرد، انگار اينبار نوبت «كوسه» است كه زبان به اعتراض بگشايد. تصادفاً همينطور هم مي شود. «كوسه» خواهان قرارداد ديگري در اجراي صحيح كشتي است! قرارداد «كوسه» بصورت زير خلاصه مي شود:

1 – «غول» حق ندارد در ضمن كشتي به پاي اينجانب كه جناب «كوسه» باشم دست بزند!

2 – حق گرفتن كمر هم بايد از او ساقط شود.

3 – گردن را هم نبايد لمس كند.

در اين دقايق كه جمعيت را خنده امان نمي دهد، بين «غول» و «كوسه» مشاجره لفظي جالبي در مي گيرد كه خود خالي از تفريح نيست. كار اختلاف بالا مي كشد و در آخر كار «كوسه» چون اوضاع را خراب مي يابد، حاضر به كشتي نميشود و پا به فرار مي گذارد. در اينموقع «غول» زنگهائي را كه به كمر خود آويخته است بصدا در مي آورد و از شدت خوشحالي نعره مي زند! و دم جارويي خود را به شدت تكان مي دهد! بچه ها دست مي زنند و بزرگترها مي رقصند. سيل جماعت «نازخانم» را به وسط كشانده است. همه دور او حلقه مي زنند و «ناز خانم» كه «غول» او را احضار كرده است تا در مراسم ازدواج شركت كند رقص كنان اطاعت مي نمايد ويكي از افراد دو قطعه چوب را مرتب بهم مي كوبد و «غول» با صداي بلندي خنده سر مي دهد و مي گويد:

«نازخانم مال من  است، ناز خانم مال من است» و جمعيت كه به هيجان آمده است بصداي بلند چنين ميخواند:

اي غولك شيرازي

يَك دُورْ تو بُوكُون بازي

اَغُول چو جُور غُولِهْ ؟

تا كمر بيجير چُولِهْ

اي غولك شيرازي

يك دور بازي كن

اين چه نوع غولي است؟

كه از كمر به پايينش گل آلود است. «ناز خانم» و «كاس خانم» بوسط ميدان مي آيند و با خيل جمعيت شروع به رقص مي كنند. جماعت دورباره براه مي افتند و همچنانكه تمام خانه هاي روستا را دور مي زنند چنين مي خوانند:

عروسي غُولِه باوردم

يبا تِرِه زن باوردم

بيا كه زنت را براي تو آورده ام

عروس «غول» را آورده ام

در حاليكه جمعيت بهر دري در مي زند و مژده ازدواج «غول» و «نازخانم» را ميدهد وقتيكه بدر خانه «كدخدا» ي ده مي رسند همه با هم و با آهنگي مخصوص دست مي زنند و اين تصنيف محلي را زمزمه ميكنند:

كاس خانم» تونَم بيا

نازخانم» تُونَم بيا

خُونه خازَن مَجه يا كشا

گاز گير يا پيچا گُوشا

-وامَجه يا كليد گوشا

-كاس خانم تو هم بيا

-ناز خانم تو هم بيا

-زن كدخدا گوشه و كنار را جستجو مي كند

-گوش گربه را گاز مي گيرد

-و دنبال كيد مي گردد لحظه اي بعد مادر «داماد» يعني مادر «غول» هم قدم بميدان ميگذارد ودو قاشق كه به زبان محلي آنرا «كَچَهْ» ميگويند در دست دارد. قاشق ها را با آهنگ يكنواختي بهم مي كوبد وبا اعلام آهنگ «كَتَرَه كَچَه»6 اهاي روستا را به خواندن تصنيف زير دعوت مي كند.

tubowti xunaiema arowsie

تُوبُوتي خُونايَه م عروسي

mu tora bardema arowsei

مُوْتَرا بارِ دَم عروسي

katara kacaji arwsei

كَتَرَه كَچَه جي عروسي

mipule godaji arowsei

مي پول گُو ده جي عروسي

-اي عروس خانم :

-تو گفتي كه نخواهي آمد

-ولي من ترا آوردم

-آنهم در حاليكه كتره وكچه را بهم مي زدم

-ترا آوردم

-و با كيسه پول خودم ترا آوردم.

بعد از اينكه  توده جمعيت چندين بار با رقص و آواز دور ميدان مي چرخند، غروب آهسته آهسته نرم نرمك قدم به ميدان ده ميگذارد. بچه ها و نوجوانان به جنب و جوش مي افتندو هرچه «كُولُوش» كه در دسترسشان قرار گيرد در يكجا تلمبار مي كنند. سپس آنرا بصورت هفت «كوپه» در هفت نقطه زمين مي نشانند آنگاه مرد پير روستا با تجربه ترين آنها پيش مي رود و كولوش ها را به آتش مي كشد.

شعله هاي سرخ رنگ آتش بهوا ميخزند و گونه هاي شاداب جوانان ده را گلگون ميكنند – «چهار شنبه سوري» در روستاي جوپشت آغاز شده است. پسران و دختران جوان ده نيّت مي كنند، و چهارده بار يكي پس از ديگري و پشت سرهم از روي شعله هاي سركش مي پرندو اين شعر عاميانه را بصداي بلند ميخوانند:

گُل گُلِ چهارشنبه

به حقّ پنشنبه

زردي بيشي سرخي بايي

نيگبَت بيشي دولت بايي

Gul gule cah’arshanba

Be haqe panshanba

Zardbishi Sorxi bai

Nigbat bishi dowlat bai

و باين ترتيب هر بار شعله هاي آتش را با ريختن خس و خاشاك درآن بارورتر مي كنند تا بيشتر شعله ور شود و آماده تر براي پريدن باشد.

دورنمائي از «خور»

آنگاه گردانندگان اصلي اين برنامه همراه با ساير جوانان ده و افرادي كه از دهات مجاور براي شركت در اين جشن فرخنده آمده اند در روستا گردش مي كنند. صداي سازشان هردم بلندتر مي شود. همه به رقص و پايكوبي وبشكن زدن و ترانه خواني مشغولند. روستا جشن گرفته است.

در كوچه باغها و در زير درختان سربفلك كشيده قريه سرسبز «جوپشت» جشن به نهايت اوج خود مي رسد. مردم دسته دسته و گروه گروه به برپا نگهداندگان «مكتب موسيقي روستا» يعني به همان جواناني كه «دياره» و «ساز» ميزنند از پول گرفته تا تخم مرغ وگندم و جو و …. انعام مي دهند. و اين كار نه از روي نيازيست كه جوانان هنرمند بدان داشته باشند، بلكه رسم چنين است كه با اين عمل روستا حاصلخيزتر مي شود و اين ميمنت دارد. با اين كار روستا زنده مي شود و زندگاني را در خون خود و در تمام رگهاي خويش ميريزد و آنرا درفصول ديگر به تأني و با ترنّمي ملايم و هم آهنگ براي ساكنان خويش – اين مردم ارزنده و مهربان – بارمغان مي آورد و زندگيشان را برور و بارورتر از پيش مي نمايد.

اين جشن كه در روزهاي چهارشنبه سوري يا چهارشنبه آخر سال برگزار مي شود گاه تا روز بيست وپنجم فروردين – قبل از مراسم بجار كاري – همچنان ادامه دارد و هر بار با دليلي روشن و موقعيتي مناسب، باز همان جشن است و همان برنامه هاي «غول» و «نازخانم» و «كوسه» و «كاس خانم» . و همان نواي روز افزون عشق و سرور و شادي روستائيانه.

2 – چهارشنبه سوري در خور – از مرتضي هنري

خور شهر كي است بر كران جنوبي كوير مركزي. اصفهان در مغرب خور است، يزد در جنوب ، طبس در مشرق ، و شاهرود در شمال. آب و هوايش در تابستان گرم است و در زمستان معتدل، و باران اندكي در بهار مي بارد.

«خور» مركز بخش خور و بيابانك است كه اين بخش را با نام جندق هم مي شناسيم، و جندق روستائي است در بخش خور و بيابانك.

شهر خور با 5 كيلومتر مربع مساحت در پناه يك نخلستان بزرگ آرميدهاست و 6000 نفر جمعيت دارد.

خوري ها فرهنگ اصيل و غني را نگاهبانند و گرچه فرهنگشان روز به روز رنگ پريده تر مي شود، اما نشانه هائي از غنا واصالت خاص دارد. و اينك مي پردازيم به بررسي چهارشنبه سوري در خور:

اگر از يك خوري درباره چهارشنبه سوري بپرسي از چهارشنبه آخر ماه صفر برايت مي گويد. زيرا مراسم مربوط به چهارشنبه آخر سال را در آخرين چهارشنبه ماه صفر انجام مي دهند. مي گويند مختار ثقفي مي خواست روز پنج شنبه اي (كه آخرين پنج شنبه ماه صفر بود) براي انتقام جوئي از كشندگان حضرت امام حسين (ع) قيام كند، اما شروع قيام را يك روز جلو انداخت، و براي آن كه شيعيان با خبر شوند، گفت كه يارانش بر بامها آتش بيفروزند.

در اين چهارشنبه سوري يك سنت باستاني ايراني است، شكي نيست اما مي بينيم كه با رنگ اسلامي ملاحتي ديگر يافته است.

چگونگي اين مراسم اينست كه از ساعتي پيش از غروب آفتاب آخرين چهارشنبه ماه صفر، همة مردم بر بام     خانه‌هاشان ميايستند آخرين پرتو خورشيد را در پهنة آسمان به تماشا . براي ستايش خورشيد كار خاصي انجام نمي شود، اما حالت ها، نگاه ها و چهره ها پرستشگر است.

وقتي قرص سرخ رنگ «هور» در پشت كوه غربي «خور» به خواب رفت – در حاليكه هنوز پيكان ها سينه شفاف آسمان را مي شكافند – افراد هر خانواده چند برگه خشك درخت خرما با هيزم را زير ناودان بام مي افروزند تا روشنائي را جانشين تاريكي سازند و شعله كه كشيد از پشت بام به كوچه اش مي افكنند و آنگاه كاسه يا كوزه اي پرآب را روي آتش مي اندازند تا ظرف بشكند وآتش را خاموش كند. چه آتش مطلق هستي و حركت و درخشش است و آب مظهر پاكي و يك رنگي، و اين دو با هم به كار گرفتن نشانة همة خوبي ها و نيكوئي ها.

درتمام اين مراسم همه با صداي بلندو با هم اين شعر را تكرار مي كنند

ala be dor

الا به در

bala be dor

بلا به در

dozd o hiz

دزد و هيز

az dah be dor

از ده به در

و با اين آوا «بلا» و «دزد» و «هيز« را از ده  مي رانند.

خانه ها و بادگير

آنچه بعد از اين مراسم انجام مي شود مربوط به زنان و دختران جوان است. چند دختر و زن در خانه اي جمع    مي شوند. يك كوزه بر مي دارند، و هركس به ميل خود چيزي در كوزه مي اندازد، يكي انگشتر، ديگري گوشواره، و سنجاق و مهره هاي رنگارنگ ، و قند را انتخاب مي كند. و هر كس چيز برگزيده را در كوزه مي اندازند.

سپس در كوزه را با يك پارچه محكم مي بندند، و روي در كوزه به ترتيب: يك آينه كوچك ، يك سورمه دان، يك تكه نمك، و يك شانه چوبي مي گذارند بعد كوزه را با همة چيزهاي روي آن ، توي تنور نانوائي (كه در آشپزخانه هرخانه است) مي گذارند. بعد قدري حرف مي زنند و قصه مي گويند و هركس به خانه خود مي رود.

شب بعد كه شب پنج شنبه است، دخترها و زنها به همان خانه اي كه در آنجا فال گرفته اند مي آيند. البته شام را ميهمان صاحب خانه هستند. بعد از خوردن شام دور هم مي نشينند، و كوزه را از تنور بيرون مي آورند. سپس شانه و آينه و نمك و سورمه دان را بر مي دارند، و كوزه را به دست دختر كوچكي كه بيش از سه سال نداشته باشد   مي دهند، و به ترتيب هر كدام يك چهار بيتي مي خوانند (در خور به دوبيتي يا چهارپاره ، چهار بيتي مي گويند.)

معمولاً اولين چهار بيتي كه مي خوانند اين است:

نيت كردم نشينم بر سر راه

شب چهارشنبه است و آخر ماه8

كه يارت مي رسد امروز و فردا

نيت كردي تو منشين بر سر راه

بعد از هر چهار بيتي دختر بچه يكي از چيزها را بيرون مي آورد، همه مي گويند كه اين از آن فلان كس است، و فال او همان چهاربيتي بود كه خوانده شد.

بعضي وقت ها كه يكي از زنها كه مي خواهد ديگران را ناراحت كند، چهاربيتي هاي بد و نارحت كننده مي  خواند و چه بسا چيزي كه خود در كوزه انداخته بيرون آورده مي شود.

چون كوزه را به زبان خوري «هنشك heneshk » مي گويند، اين فال «فال هنشكو fale heneshku » ناميده ميشود.

و اينك چند چهار بيتي خوري:

كتون پوشيده و مثلش كسي ني

سيه چشمي كه مو ديدم پسيني9

كه شير داده به همچين نازنيني

هزاران آفرين بر مادر او

بديدم دخترو در خواب نازه

سحرگاهي رسيدم در بياضه10

بگفت اي بي حيا وقت نمازه

بگفتم دخترو يك بوس به مو ده

نه سورمه چشم كنم نه سر ببندم

شبي كه تو نيائي مو نخندم

كيلد را در كنم، در را نبندم

اگر دونم كه تو امشو ميائي

 

منبع: سایت پاشاکی

بازدید:2,899بار , ارسال شده در : ۲۴ام اسفند, ۱۳۸۹; ساعت : ۸:۳۲ ق.ظ
تعداد نظرات : ۰
آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد
در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
  • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
  • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
  • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



جستجو
مدیریت
سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
www.kargan.ir
نیز در دسترس می باشد.
مرحوم تقی کرکانی خان قدیم کرکان

روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

شبکه های اجتماعی کرکان

شماره تلفن تلگرام :0016624759892
تبلیغات
HTML
محبوب ترین مطالب
آرشیو ماهانه

برای اشتراک در خبرنامه کرکان ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید