نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
WELCOME

چگونه یک سنت باستانی با اعتقادات مذهبی در میآمیزد

اصغر عسکری خانقاه – مرتضی هنری     از انتشارات اداره فرهنگ عامه

۱-چهارشنبه سوری در روستای «جوپشت» از: اصغر خانقاه

اگر از «رشت» حرکت کنی و شوق دیدار در سرت باشد، باید از باریکه راهی بگذری که بین «کوچصفهان» و «لولمان» چون ماری می خزد و به قلب پاک روستای مصفای «جوپشت» گره میخورد.

در جلگه ای مسطح و سرسبز و در نزهت گهی تماشائی روستای حاصلخیز «جوپشت» از بخش «لشت نشا» (شهرستان رشت) مراقب تست. مهربان است اما کنجکاو. برهنه و عریان، با تاجی از جلال وشکوه بر سر و با شمشیری از غرور و زیبائی در دست . اومغرور و پایدار چونان سرداری فاتح از نبرد، پرنشاط، شیدا و پرآب و رنگ به نظاره ایستاده است. با انبوه جوانان پرهیبت اش خیره به جماعتی می نگرد که میهمان  اند و در تب روز افزون شادیهای این قریه می سوزند. روستای «جوپشت» برگوارانه به استقبال یارانی آمده است که هر سال بنابه خصلت دیرینه و سنت کهنسال این دیار – که پایدار است و جاودان – از قراء «طارَمْسَره» ، «خالَکی» ، «گیلَوا» ، « جُوْریابْ»، «چُنَگْدانْ» ، «مَحْمودانْ» برای جاوید نگهداشتن جشن ها و سرورها به دامن آن پناه میبرند. می رقصند ، می کوبند، فریاد می کشند و شور برپا میکنند. خنده های سالم ایشان چنان از نشاط موج میزند که گوئی جام زندگی رنگین است و قلب از تمامی شرابهای سکرآور روزگار سیراب.

هر سال ازماه اسفند، باران شادی ها با ریزشی مداوم و پیگیر بر این روستا سرازیر می شود. و در تمام کوچه پس کوچه های ده جریان می یابد. روستا یکپارچه آتش است، آتشی از سرور و شادی. جشن ها تا بیست و پنجم (۲۵) فروردین سال جدید ادامه دارد. در  این مدت جوانان ده دقیقه ای آرام نمی نشینند و اگر کنجکاو باشی و از پیرمردان و ریش سفیدان محل سابقه ی جشنها را جویا شوی، حساب از دستشان در می رود و تاریخ از هشتاد سال پیش صحبتها دارد شنیدنی و گوش با هر حکایتی مشتاق شنیدن دیگر داستانها، قصه ها، مثل ها، متل هاست .   چاره ای نیست، با هم به دیدار بهترین جشن روستا می رویم که در چهارشنبه آخر سال – چون دیگر نقاط کشور عزیزمان – در این نقطه از شمال بر پا میشود و نیز به بیان مراسمی می پردازیم که در قلب این جشن خودی      می نماید و چهره می گشاید.

جشن «گُل گُل چهارشنبه» و «مراسم عَروسی غُلِهْ»

عصر سه شنبه است، جوانان بدور هم حلقه زده اند. از چهره شان شادی میبارد. نجوا می کنند، انگار آگاهند که چند دقیقه یا چند ساعت بعد در میدان وسیع قریه چه محشری بر پا خواهد شد. هرقدر که از ساعات روز کم شود بر انبوه جوانان افزوده میشود. نامزدها با هم سخنهای درگوشی بیشتری دارند. همه از هم می پرسند که ک امشب چه کسی «غول» است؟ – «کاس خانم» کدام دختر زیبا روی روستاست؟ – اما … راستی، مثل اینکه«ناز خانم» یعنی خود عروس خانم یادتان رفت! ….

صدای ساز و دهل می آید …. انگار شروع شد چند دقیقه بیشتر فرصت نداریم … آهای …. بچه ها بجنبید ! … «جشن ده» را باید جشن گرفت … سیل جمعیت بطرف میدان ده رهسپار است موزیک دلچسب و ارکستر تکمیل است. «ساززن»  با «دُمبک زن» محشری کاشته اند که جناب «دیاره زن»۱ که به زبان محلی «نقاره چی» هم نامیده میشود، به جمع آنها رونق بیشتری داده است. این هیئت ارکستر از قبل انتخاب شده اند. همه از جوانان ده اند، بیگانه و نا آشنایان را در این جمع راهی نیست. با خود بزمی دارند. بی کینه اند و دریا دل، سرشار از محبت صادقانه. با گرمی تمام دست اندر دست، پای میکوبند و می رقصند. اگر اندکی جلوتر رویم قضیه روشن تر خواهد شد.

مردی بنام «غول» همه را بدور خود جمع کرده است و یکه بزن محل است و …. عاشق ! …. این یکی را نخوانده بودیم، سرو صورتش را بنحو جالبی سیاه کرده اند و جوانان – که اغلب از دوستان غول اند – به او نام «سیاه حبشی» دادهاند. اما این جناب «غول» ، لباسهایش هم آهنگی کاملی با اسمش ایجاد کرده اند. چند «جارو» بجای «دُمْ» به پشت شلوار خود آویزان کرده و با ریسمانی محکم که به زبان محلی «ویریس»۲ گویند آنها را بطور کامل باند پیچ کرده است. ضمناً به دور کمرش دسته بزرگی از «کُولُوشْ»۳ – که همان «کاه» باشد – گره خورده و چند زنگ و زنگوله کوچک و بزرگ اسب را به کمربند شلوارش آویزان کرده است. با هر تکانی که میخورد زنگها چنان سروصدائی راه می اندازند که انسان تصور می کندکاروانی در حرکت است.

تماشائی تر از همه اینکه معشوقه جناب «غول» که تمام دعواها، قیل و قال ها و ناز و اداها برای او برپا شده است، خود یکی از جمعیت تماشاچی میباشد! …. «غول» عاشق که به خواستگاری هم آمده است دور میدان می گردد، از وفای معشوق دم می زند و فریاد که «نازخانم» – یعنی عروس خانم – فقط او را میخواهد و بس! …. «نازخانم» که از ماجرا بو بده است خود را پشت جوانان ده که همه دور میدان حلقه زده اند و برای غول هورا می کشند پنهان میکند (البته ناگفته نماند که این جمعیت کوی به کوی، خانه به خانه با یکدیگر راه پیموده اند و وقتی بقدر کفایت بزرگ و بزرگتر شدند، بدور میدان هجوم می آورند تا مراسم «عروسی غوله» را راه بیاندازند) . در این هنگام دختر زیبای دیگری از دختران ده بنام «کاس خانم» که از بستگان عروس است، می رود تا عروس خانم را پیدا کند –  انگار عروس عزیز ده گم شده است – و با شوخی و مسخره بازی به «نازخانم» حالی میکند که جناب «غول» خاطرخواه اوست . در این هنگام اتفاق غیر مترقبه ای صورت می گیرد، مسئله ای که ناگهان هیجان مراسم را بحد کمال میرساند: برای آقا داماد یعنی جناب «غول» رقیب پیدا شده است چه میتوان کرد! بدون سرخر هرگز چیزی سر نمی گیرد. و این رقیب یا بقول جوانان روستا این «رقیب سرخر» نام اش «آقا کوسه» است. «کوسه» مثل سایر جوانان ده لباس پوشیده است و در بین مردم گم شده است تا «غول» اورا نشناسد بهمین دلیل هیچگونه آرایش یا بزکی نکرده است «کوسه» ادعا دارد که تنها اوست که عاشق منحصر بفرد «ناز خانم» است و «ناز خانم» باید نامزد مطلق او باشد. معرکه ای برپاست که مپرس! سیل جمعیت در حالیکه یک روند می خندند، براه می افتند و دوباره از خانه ای به خانه ای و از گذری به گذرگاهی میریزند و در این گشت و گذار همه جمع میشوند. «کوسه» همچنان در پشت دختران و پسران ده مخفی است تا مبادا «غول» به او چنگ اندازد. «غول» بظاهر خود را خشمگین نشان میدهد ولی از آنجا که خود نیز از ساکنین ده میباشد گاه زیر لب و بعنوان خوشمزه گی مطالبی را زمزمهمی کند که باعث تشدید خنده حاضرین می شود …. در یک لحظه که هیچ کس به فکرش نمی رسد ناگهان «غول» فریاد بر می آورد که : آهای … «آقا کوسه» کجائی تا بخورمت ! …. فضای باز روستا از خنده لبریز می گردد.

«نازخانم» پا در میان میگذارد و خطاب به «کوسه» می گوید: اگر عاشق منی باید با «غول» کشتی بگیری … سکوت محضی حکمفرماست – همه ساکت شده اند و یکدفعه بطور غیر منتظره «کوسه» چهره می نماید …. اما او بهیچوجه حاضر نیست با «غول» کشتی بگیرد چون عقیده دارد «غول» سیاه است ومشخص نیست و مرتب تکرار می کند: «غول» را نمیتوان شناخت …. «کوسه» حکم می کند که «غول» باید لوازمی را که بخود آویخته است از خود دور کند تا «هم وزن» شوند.

بعد از کمی جرو بحث که مایه تفریح مردم است بالاخره این دو با هم گلاویز می شوند. البته «غول» در تمام مدتی که کشتی چند دقیقه ای آنها دوام دارد یک روند و بصدای بلند می خندند. در حین کشتی ناگهان «غول» از زورآزمائی شانه خالی می کند و رو به هم آورد خود یعنی «آقا کوسه» کرده می گوید:

– رفیق ، اصلاً میدونی چیه کشتی بدون داور و مربی صحیح نیست. برای انجام مجدد کشتی لازم است که مربی تو بامن قرارداد ببندد در غیر اینصورت کشتی نخواهم گرفت واین بدان معنی است که اگر در حین کشتی تلف شدی، کسی بر علیه من ادعائی نداشته باشد (- زیرا غول خود را بقدری قوی میداند که عقیده دارد در کشتی بطور قطع «کوسه» را خواهد کشت!(

بیچاره «کوسه» بدجوری گرفتار شده است. چاره ای نیست ، ناچار جنای «ساز زن» که خود مربی و استاد کشتی است کاغذی برداشته و آنرا به عنوان ورقه قرار داد امضاء می کند، داوری کشتی را بعهده می گیرد و شهادت میدهد که مرگ کوسه باعث گرفتاریهای بعدی نخواهدشد. باین ترتیب کشتی از نو شروع میشود اما مگر «غول» دست بردار است دوباره بانگ برمیدارد و اعتراض می کند که چرا اهل محل پایین ورقه را امضاء نکرده اند. جمعیت که لحظه ای خنده اش قطع نمیشود با اعتراض «غول» طنین خنده را بالاتر می گیرد و هجوم می آورد تا زیر ورقه را امضاء کند. «غول» ساکت و صامت است از جایش نمی جنبد بهیچوجه حاضر به کشتی نیست. جمعیت با خنده می پرسد: «آقا غوله دِ چیه؟»۴ یعنی جناب «غول» دیگه چته؟ و «غول» با غرّش جواب می دهد که حتماً «دهبان» محل هم باید زیر ورقه را امضاء کند. در این اثنا فردی را که بعنوان «دهبان» انتخاب کرده اند به وسط میدان می آورند تا پای ورقه قرارداد را امضاء کند …. مجدداً کشتی شروع میشود، هنوز دقیقه ای از شروع کشتی سپری نشده است که باز فریاد «غول» بلند می شود او این بار طالب امضای «عروس خانم» است. ادعایش این است که ممکن است بعد از اینکه پیروز شد عروس خانم به ازدواج با وی تن در ندهد و میگوید: ازدواج بدون رضا و رغبت چیز بی مسمائی است . پس لازم است که «نازخانم» هم بعنوان اینکه از این عروسی رضایت کامل دارد زیر ورقه را امضاء کند. درحالیکه جمعیت همچنان می خندد «عروس خانم» را به وسط میدان هول میدهند. در اینجا «غول» اینقدر مسخره بازی در می آورد تا «ناز خانم» زیر ورقه را امضاء می کند. برای چهارمین بار کشتی شروع می شود …. بعد از چند دقیقه زورآزمائی «کوسه» جناب «غول» را رها می کند و به گوشه ای پناه میبرد، انگار اینبار نوبت «کوسه» است که زبان به اعتراض بگشاید. تصادفاً همینطور هم می شود. «کوسه» خواهان قرارداد دیگری در اجرای صحیح کشتی است! قرارداد «کوسه» بصورت زیر خلاصه می شود:

۱ – «غول» حق ندارد در ضمن کشتی به پای اینجانب که جناب «کوسه» باشم دست بزند!

۲ – حق گرفتن کمر هم باید از او ساقط شود.

۳ – گردن را هم نباید لمس کند.

در این دقایق که جمعیت را خنده امان نمی دهد، بین «غول» و «کوسه» مشاجره لفظی جالبی در می گیرد که خود خالی از تفریح نیست. کار اختلاف بالا می کشد و در آخر کار «کوسه» چون اوضاع را خراب می یابد، حاضر به کشتی نمیشود و پا به فرار می گذارد. در اینموقع «غول» زنگهائی را که به کمر خود آویخته است بصدا در می آورد و از شدت خوشحالی نعره می زند! و دم جارویی خود را به شدت تکان می دهد! بچه ها دست می زنند و بزرگترها می رقصند. سیل جماعت «نازخانم» را به وسط کشانده است. همه دور او حلقه می زنند و «ناز خانم» که «غول» او را احضار کرده است تا در مراسم ازدواج شرکت کند رقص کنان اطاعت می نماید ویکی از افراد دو قطعه چوب را مرتب بهم می کوبد و «غول» با صدای بلندی خنده سر می دهد و می گوید:

«نازخانم مال من  است، ناز خانم مال من است» و جمعیت که به هیجان آمده است بصدای بلند چنین میخواند:

ای غولک شیرازی

یَک دُورْ تو بُوکُون بازی

اَغُول چو جُور غُولِهْ ؟

تا کمر بیجیر چُولِهْ

ای غولک شیرازی

یک دور بازی کن

این چه نوع غولی است؟

که از کمر به پایینش گل آلود است. «ناز خانم» و «کاس خانم» بوسط میدان می آیند و با خیل جمعیت شروع به رقص می کنند. جماعت دورباره براه می افتند و همچنانکه تمام خانه های روستا را دور می زنند چنین می خوانند:

عروسی غُولِه باوردم

یبا تِرِه زن باوردم

بیا که زنت را برای تو آورده ام

عروس «غول» را آورده ام

در حالیکه جمعیت بهر دری در می زند و مژده ازدواج «غول» و «نازخانم» را میدهد وقتیکه بدر خانه «کدخدا» ی ده می رسند همه با هم و با آهنگی مخصوص دست می زنند و این تصنیف محلی را زمزمه میکنند:

کاس خانم» تونَم بیا

نازخانم» تُونَم بیا

خُونه خازَن مَجه یا کشا

گاز گیر یا پیچا گُوشا

-وامَجه یا کلید گوشا

-کاس خانم تو هم بیا

-ناز خانم تو هم بیا

-زن کدخدا گوشه و کنار را جستجو می کند

-گوش گربه را گاز می گیرد

-و دنبال کید می گردد لحظه ای بعد مادر «داماد» یعنی مادر «غول» هم قدم بمیدان میگذارد ودو قاشق که به زبان محلی آنرا «کَچَهْ» میگویند در دست دارد. قاشق ها را با آهنگ یکنواختی بهم می کوبد وبا اعلام آهنگ «کَتَرَه کَچَه»۶ اهای روستا را به خواندن تصنیف زیر دعوت می کند.

tubowti xunaiema arowsie

تُوبُوتی خُونایَه م عروسی

mu tora bardema arowsei

مُوْتَرا بارِ دَم عروسی

katara kacaji arwsei

کَتَرَه کَچَه جی عروسی

mipule godaji arowsei

می پول گُو ده جی عروسی

-ای عروس خانم :

-تو گفتی که نخواهی آمد

-ولی من ترا آوردم

-آنهم در حالیکه کتره وکچه را بهم می زدم

-ترا آوردم

-و با کیسه پول خودم ترا آوردم.

بعد از اینکه  توده جمعیت چندین بار با رقص و آواز دور میدان می چرخند، غروب آهسته آهسته نرم نرمک قدم به میدان ده میگذارد. بچه ها و نوجوانان به جنب و جوش می افتندو هرچه «کُولُوش» که در دسترسشان قرار گیرد در یکجا تلمبار می کنند. سپس آنرا بصورت هفت «کوپه» در هفت نقطه زمین می نشانند آنگاه مرد پیر روستا با تجربه ترین آنها پیش می رود و کولوش ها را به آتش می کشد.

شعله های سرخ رنگ آتش بهوا میخزند و گونه های شاداب جوانان ده را گلگون میکنند – «چهار شنبه سوری» در روستای جوپشت آغاز شده است. پسران و دختران جوان ده نیّت می کنند، و چهارده بار یکی پس از دیگری و پشت سرهم از روی شعله های سرکش می پرندو این شعر عامیانه را بصدای بلند میخوانند:

گُل گُلِ چهارشنبه

به حقّ پنشنبه

زردی بیشی سرخی بایی

نیگبَت بیشی دولت بایی

Gul gule cah’arshanba

Be haqe panshanba

Zardbishi Sorxi bai

Nigbat bishi dowlat bai

و باین ترتیب هر بار شعله های آتش را با ریختن خس و خاشاک درآن بارورتر می کنند تا بیشتر شعله ور شود و آماده تر برای پریدن باشد.

دورنمائی از «خور»

آنگاه گردانندگان اصلی این برنامه همراه با سایر جوانان ده و افرادی که از دهات مجاور برای شرکت در این جشن فرخنده آمده اند در روستا گردش می کنند. صدای سازشان هردم بلندتر می شود. همه به رقص و پایکوبی وبشکن زدن و ترانه خوانی مشغولند. روستا جشن گرفته است.

در کوچه باغها و در زیر درختان سربفلک کشیده قریه سرسبز «جوپشت» جشن به نهایت اوج خود می رسد. مردم دسته دسته و گروه گروه به برپا نگهداندگان «مکتب موسیقی روستا» یعنی به همان جوانانی که «دیاره» و «ساز» میزنند از پول گرفته تا تخم مرغ وگندم و جو و …. انعام می دهند. و این کار نه از روی نیازیست که جوانان هنرمند بدان داشته باشند، بلکه رسم چنین است که با این عمل روستا حاصلخیزتر می شود و این میمنت دارد. با این کار روستا زنده می شود و زندگانی را در خون خود و در تمام رگهای خویش میریزد و آنرا درفصول دیگر به تأنی و با ترنّمی ملایم و هم آهنگ برای ساکنان خویش – این مردم ارزنده و مهربان – بارمغان می آورد و زندگیشان را برور و بارورتر از پیش می نماید.

این جشن که در روزهای چهارشنبه سوری یا چهارشنبه آخر سال برگزار می شود گاه تا روز بیست وپنجم فروردین – قبل از مراسم بجار کاری – همچنان ادامه دارد و هر بار با دلیلی روشن و موقعیتی مناسب، باز همان جشن است و همان برنامه های «غول» و «نازخانم» و «کوسه» و «کاس خانم» . و همان نوای روز افزون عشق و سرور و شادی روستائیانه.

۲ – چهارشنبه سوری در خور – از مرتضی هنری

خور شهر کی است بر کران جنوبی کویر مرکزی. اصفهان در مغرب خور است، یزد در جنوب ، طبس در مشرق ، و شاهرود در شمال. آب و هوایش در تابستان گرم است و در زمستان معتدل، و باران اندکی در بهار می بارد.

«خور» مرکز بخش خور و بیابانک است که این بخش را با نام جندق هم می شناسیم، و جندق روستائی است در بخش خور و بیابانک.

شهر خور با ۵ کیلومتر مربع مساحت در پناه یک نخلستان بزرگ آرمیدهاست و ۶۰۰۰ نفر جمعیت دارد.

خوری ها فرهنگ اصیل و غنی را نگاهبانند و گرچه فرهنگشان روز به روز رنگ پریده تر می شود، اما نشانه هائی از غنا واصالت خاص دارد. و اینک می پردازیم به بررسی چهارشنبه سوری در خور:

اگر از یک خوری درباره چهارشنبه سوری بپرسی از چهارشنبه آخر ماه صفر برایت می گوید. زیرا مراسم مربوط به چهارشنبه آخر سال را در آخرین چهارشنبه ماه صفر انجام می دهند. می گویند مختار ثقفی می خواست روز پنج شنبه ای (که آخرین پنج شنبه ماه صفر بود) برای انتقام جوئی از کشندگان حضرت امام حسین (ع) قیام کند، اما شروع قیام را یک روز جلو انداخت، و برای آن که شیعیان با خبر شوند، گفت که یارانش بر بامها آتش بیفروزند.

در این چهارشنبه سوری یک سنت باستانی ایرانی است، شکی نیست اما می بینیم که با رنگ اسلامی ملاحتی دیگر یافته است.

چگونگی این مراسم اینست که از ساعتی پیش از غروب آفتاب آخرین چهارشنبه ماه صفر، همه مردم بر بام     خانه‌هاشان میایستند آخرین پرتو خورشید را در پهنه آسمان به تماشا . برای ستایش خورشید کار خاصی انجام نمی شود، اما حالت ها، نگاه ها و چهره ها پرستشگر است.

وقتی قرص سرخ رنگ «هور» در پشت کوه غربی «خور» به خواب رفت – در حالیکه هنوز پیکان ها سینه شفاف آسمان را می شکافند – افراد هر خانواده چند برگه خشک درخت خرما با هیزم را زیر ناودان بام می افروزند تا روشنائی را جانشین تاریکی سازند و شعله که کشید از پشت بام به کوچه اش می افکنند و آنگاه کاسه یا کوزه ای پرآب را روی آتش می اندازند تا ظرف بشکند وآتش را خاموش کند. چه آتش مطلق هستی و حرکت و درخشش است و آب مظهر پاکی و یک رنگی، و این دو با هم به کار گرفتن نشانه همه خوبی ها و نیکوئی ها.

درتمام این مراسم همه با صدای بلندو با هم این شعر را تکرار می کنند

ala be dor

الا به در

bala be dor

بلا به در

dozd o hiz

دزد و هیز

az dah be dor

از ده به در

و با این آوا «بلا» و «دزد» و «هیز« را از ده  می رانند.

خانه ها و بادگیر

آنچه بعد از این مراسم انجام می شود مربوط به زنان و دختران جوان است. چند دختر و زن در خانه ای جمع    می شوند. یک کوزه بر می دارند، و هرکس به میل خود چیزی در کوزه می اندازد، یکی انگشتر، دیگری گوشواره، و سنجاق و مهره های رنگارنگ ، و قند را انتخاب می کند. و هر کس چیز برگزیده را در کوزه می اندازند.

سپس در کوزه را با یک پارچه محکم می بندند، و روی در کوزه به ترتیب: یک آینه کوچک ، یک سورمه دان، یک تکه نمک، و یک شانه چوبی می گذارند بعد کوزه را با همه چیزهای روی آن ، توی تنور نانوائی (که در آشپزخانه هرخانه است) می گذارند. بعد قدری حرف می زنند و قصه می گویند و هرکس به خانه خود می رود.

شب بعد که شب پنج شنبه است، دخترها و زنها به همان خانه ای که در آنجا فال گرفته اند می آیند. البته شام را میهمان صاحب خانه هستند. بعد از خوردن شام دور هم می نشینند، و کوزه را از تنور بیرون می آورند. سپس شانه و آینه و نمک و سورمه دان را بر می دارند، و کوزه را به دست دختر کوچکی که بیش از سه سال نداشته باشد   می دهند، و به ترتیب هر کدام یک چهار بیتی می خوانند (در خور به دوبیتی یا چهارپاره ، چهار بیتی می گویند.)

معمولاً اولین چهار بیتی که می خوانند این است:

نیت کردم نشینم بر سر راه

شب چهارشنبه است و آخر ماه۸

که یارت می رسد امروز و فردا

نیت کردی تو منشین بر سر راه

بعد از هر چهار بیتی دختر بچه یکی از چیزها را بیرون می آورد، همه می گویند که این از آن فلان کس است، و فال او همان چهاربیتی بود که خوانده شد.

بعضی وقت ها که یکی از زنها که می خواهد دیگران را ناراحت کند، چهاربیتی های بد و نارحت کننده می  خواند و چه بسا چیزی که خود در کوزه انداخته بیرون آورده می شود.

چون کوزه را به زبان خوری «هنشک heneshk » می گویند، این فال «فال هنشکو fale heneshku » نامیده میشود.

و اینک چند چهار بیتی خوری:

کتون پوشیده و مثلش کسی نی

سیه چشمی که مو دیدم پسینی۹

که شیر داده به همچین نازنینی

هزاران آفرین بر مادر او

بدیدم دخترو در خواب نازه

سحرگاهی رسیدم در بیاضه۱۰

بگفت ای بی حیا وقت نمازه

بگفتم دخترو یک بوس به مو ده

نه سورمه چشم کنم نه سر ببندم

شبی که تو نیائی مو نخندم

کیلد را در کنم، در را نبندم

اگر دونم که تو امشو میائی

 

منبع: سایت پاشاکی

بازدید:3,628بار , ارسال شده در : ۲۴ام اسفند, ۱۳۸۹; ساعت : ۸:۳۲ ق٫ظ
تعداد نظرات : ۰
آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد
در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
  • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
  • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
  • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



جستجو
مدیریت
سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
www.kargan.ir
نیز در دسترس می باشد.
مرحوم تقی کرکانی خان قدیم کرکان

روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

تبلیغات
HTML
محبوب ترین مطالب
بازدید از سایت