نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
بازدید از سایت
امروز : ۳۰ شهریور ۱۳۹۶
بازدید امروز : 540
بازدید دیروز : 2787
تعداد نظرات : 3383
تعداد مطالب امروز :0 عدد
تعداد مطالب : 1792
کل بازدیدها : 9525511
خروجی فید امروز : 22
ورودی گوگل امروز : 8
افراد آنلاین :3 نفر

 

 آنجا روي تنها درخت دهكده نشسته بود. دلگير، گرفته و بغضناك. با چهره اي سوخته از آفتاب و اشك.
راديوي كهنه ي پدرش به بالاترين شاخه آويزان شده بود و او گاه گاه  براي رهايي از تنهايي آن را روشن   مي كرد. گلويش پر از بغض و درد بود. دلش شور مي زد.كف دست هاش هنگام بالا كشيدن از درخت خراشيده بود. نا آرام و دلواپس كت پاره و خيس پدرش را به خود مي پيچيد. گرسنه بود و بي حال. نمي دانست چه بكند. سرش از افكاري بي بند و بار و دلش با غصه و درد انباشته بود.
نگاهش از روي سيل خروشاني كه درخت و او را در بر گرفته بود و تا پاي تپه هاي دور، دامن گسترده بود مي لغزيد. مي رفت و مي رفت تا آنجا كه پدرش از آب بيرون رفته بود و براي كمك خود را به جاده اي كه به دهات ديگر و شهر مي رسيد كشانده بود.

خودش هم درست نمي دانست چه اتفاقي افتاده بود. با پدرش پشت بام خانه شان را بانگلان (بام غلتان)        مي كردند تا درز و دروزي را كه از باران هاي چند روز پيش درست شده بود به هم بياورند. مادرش با خواهر و دوبرادر كوچكش  در اتاق نشسته بودند و او از سوراخ پشت بام صداي هوره ي(نوعي آواز كردي)  دلگير مادرش را مي شنيد. آوازي كه هميشه دل ار را به درد مي آورد. يك بار هم از همان سوراخ كه نور براي اتاق مي برد مادرش را ديد كه پشت دار قالي نشسته بود و با انگشتان لاغر و كمر خميده به كار مشغول بود. اين را هم مي دانست كه پنج ماه تمام بود كه مادرش روي آن قاليچه كار مي كرد. كاري كه مزدش را هم قبلا خورده بودند.

پدرش راديوي كوچك دست دومش را كه خيلي دوست مي داشت و با صرفه جويي و بريدن از شكم آن ها خريده بود، به گردن او آويخته بود وبه آهنگ هايي كه پخش مي كرد گوش مي داد.

آن وقت آسمان كه ازصبح نا آرام بود، تيره تر شد. برق زد و آسمان غرنبه اي دهكده را لرزاند و سراسر   ظلم آباد يكسره سياه شد. “بوره” سگ پشمالوي آن ها از پايين زوزه كشيده. مرغ ها قدقد كردند و پدرش صلوات فرستاد و صداي شكستن و هياهو، بع بع و غرش و ريزش از راه دور به گوش رسيد و باراني چون لوله ي آفتابه بر دهكده  فرو ريخت.

 از روي تپه ها پنجعلي و پسرش كه چوپان ظلم آباد بود با شتاب بالا دويدند. فريادشان با همهمه  و آسمان غرنبه در هم آميخت و نا گهان همه جا را آب فرا گرفت. او و پدرش تا آمدند به خودشان بجنبند خانه تكان خورد.  فقط پدرش توانست او را بغل كند و با شتاب به پشت بام خانه ي محبعلي ببرد و از آنجا خود را به درخت توت برسانند و از آن بالا بروند.  پدرش ابتدا او را به بالاي درخت فرستاد و خودش را كه تا كمر در امواج گل آلود وخروشان دست و پا مي زد با تقلا بالا كشيد. به عقب كه نگاه كردند نه خانه اي و نه اثري. ديوار خانه ي محبعلي كه بالاتر از خانه ي آن ها بود در آب فرو مي رفت.

 از بالاي درخت از دور دهكده را مي ديدند كه چگونه مثل غريقي نا اميد عقب مي نشست و حباب هايي كه شايد از دهان مادر يا خواهر يا برادر هايش بيرون مي آمد روي آب مي تركيدند. ازظلم آباد جز خانه باغي كه در كنار موستان بالاي تپه قرار داشت و خانه ي اربابي و انبار گندم جهانگير خان كه كه از سنگ و سيمان ساخته شده بودند ديگر چيزي نمانده بود.  چند نفر زن و بچه از دور كنار موستان شيون مي كردند و خود را غرق گل و لاي مي ساختند وگونه هاشان رامي خراشيدند. روي آب پر از كاه  و تير و چوب و پشكل بود.  گاه سرو كله ي آدم هايي كه دست و پا مي زدند و فرومي رفتند،  سگ هايي كه خود را به سوي تپه ها مي كشاندند، گوسفندهايي كه سنگين مي شدند و غرق مي گشتند و گاوها و اسب هايي كه شنا كنان رو به تپه ها مي شتافتند ديده مي شدند.

 براي آخرين بار از دور قيافه ي هراسناك مادرش را ديد.  سربند از سرش باز شده بود و گيسوان پريشان سياهش روي صورتش ريخته بود. نگاه نا اميدش به او دوخته شده بود ودست هايش بيهوده در هوا دنبال پناهگاهي مي گشت.  موج خروشاني او رادر خود فرو برد و كاه ها پشكل ها در نقطه اي كه او بود رويش را پوشاندند.  خواست خودش را به آب بيندازد. اما پدرش كه نفس نفس مي زد و كبود و گيج  و منگ به نظر   مي رسيد او را گرفت و روي شاخه اي نشاند.

راديو را كه در كشاكش فرار سالم مانده بود از گردن پسرك گرفت و به بلند ترين شاخه آويخت. سپس چشم هايش را بست و گشود و از ديدن آنچه بر آن ها گذشته بود ناله ي سوزناكي كشيد و با دو دست به سرش كوبيد و هاي هاي دلخراشي را سر داد و او با بغض با صورتي خيس و داغ  با پدرش هم نوايي كرد.
چنان گريه اي كه فقط يك بار ديگر از پدرش ديده بود و آن زماني بود كه گاوشان از گرسنگي مرد. ياد برادرش نصرت افتاد كه آن روز صبح چايش را موقع خوردن صبحانه ريخته بود.

 نصرت بي تقصير بود. مي خواست كه تكه اي نان بكند و چون سفت بود دستش ناگهان به استكان چاي خورد و آن را ريخت. پدرش با سيلي صورتش را گل انداخت و مادرش فحشش داد. ديگربه او چاي ندادند. هميشه اين طوربود. هركس چايش را مي ريخت ديگر به او چاي نمي دادند. نصرت نان بيات را با غصه و بغض جويد و خورد. هنوز قيافه اش رابه ياد اشت كه چگونه براي بلعيدن نان رگ هاي نازك وظريف گردنش راست مي ايستاد و چشمانش را مي بست.

پسرك با خودش زمزمه كرد: ” چه آرزويي در دل نصرت ماند! آرزوي يك چاي شيرين.”

 چشمانش را بست و با خودش گفت:” شايد خواب ديده ام. اي خدا خواب باشد. خواب باشد.”

اما بودن او روي آن درخت. سرما و باد و باران. آن همه آب كه ظلم آباد را پوشانده بود و تنهايي او. نه اين خواب نبود. پرنده اي تنها پركشان به درخت نزديك شد. خواست بنشيند. چون او را ديد پرگشود و درخت و او را تنها گذاشت. پسرك سر و صورتش راكه خيس از باران بود با آستين كتش پاك كرد و گريه را سرداد.

پدرش او را آنجا گذاشته بود و براي كمك گرفتن خود را به آب زده بود  و رفته بود. آخرين گريه ها و بوسه ها و دعا هايش را به ياد داشت.  با پلك هاي قرمز و چهره اي زرد با دست هايش كه مثل دهن اره زبر و خشن بود.  او را نوازش كرد و بوسيد و رفت. تا شايد چيزي به دست بياورد و او را از گرسنگي و مرگ برهاند.
شب سياه و سنگين و سرد مي آمد. نه عوعوي سگ هاي گله و نه صداي ريز و يكنواخت بازگشت گله ها از چرا و نه بانگ جاجاي مادرش كه مرغ ها را به لانه مي كرد. فقط صداي باد و ريزش باران بود كه در شاخه هاي درخت توت مي پيچيد. يك لحظه تصور كرد كه مادرش ازوسط آب ها، چراغ لامپا به دست دارد و پيش مي آيد.  چشمانش رابا اشتياق گشود. اما هيچ كس نبود. تنها شعله هاي آتشي كه مردم روي تپه هاي دور افروخته بودند در آب افتاده بود. تنهايي او را به ياد راديو انداخت. آن را روشن كرد:

 – خانم وگوش شما به چه غذايي علاقه داريد؟

راديو را بست و آب دهانش را قورت داد. ازسرما لرزيد و كت پاره و خيس پدرش را محكم به خود پيچيد و دوباره براي  فرار از تنهايي راديو را گرفت.

– خانم گوگوش چرا به پرچم آمريكا علاقه داريد؟  مي بينم كه به پشت لباستان يك پرچم آمريكا     دوخته ايد.
– خب ديگه اين مده. در فرانسه كه بودم…

 راديو را بست و به شعله هايي كه در آب مي رقصيدند چشم دوخت. خودش هم از بزرگي آن همه فاجعه خبر نداشت. باور نمي كرد كه مادر و دو برادر و خواهرش ديگر وجود ندارند. ياد بوره افتاد كه قبل از سيل زوزوه ي  وحشتناكي كشيده بود.  نمي دانست بوره كجا رفته است. در آن تاريكي كه باد هو مي كشيد ناگهان بغضش تركيد.سر را روي شاخه ي توت گذاشت  و هاي هاي گريست.  هق هق گريه اش با خروش سيل  درمي آميخت.  باد صداي گريه مي آورد.  صداي كودكي گرسنه مي آورد.  صداي بع بع  و عوعو مي آورد  و او خودش را محكم به درخت چسبانده بود. دوباره به راديو پناه برد:

” زردي من ازتو.  سرخي تو ازمن.  بچه ها كف بزنيد.  بچه ها كف بزنيد.  بچه ها برقصيد.  شادي كنيد.
بله شنونده ي عزيز با وجود اينكه امسال براي جلوگيري از پيشروي  كوير و حفظ بوته ها،  بوته ي چهارشنبه سوري  وجود نداشت با اين وجود بوته هاي قاچاق بزم همه ي مردم را گرم كرد.”
جيغ و فرياد بچه ها يك لحظه بي خودش كرد. اما وزش بادي سرد و گرسنگي او را به خود آورد. پاهايش يخ زده بو د  و باران روي پوست بدنش نفوذ كرده بود.  دست هايش چنان كرخت و بي حال شده بودند كه نتوانست راديو را ببندد. از دور شعله ها روبه خاموشي مي رفتند. دردي در شكم خاليش مي پيچيد.  و اين درد از گلويش بالا مي آمد  و دهانش را پر از آب مي كرد.  آب دهانش را با لذت فرو برد.
دست هايش را به زور به شاخه ي درخت گرفته بود.  جز نان و چاي صبح تا آن وقت چيزي نخورده بود. گرسنه و بي حال و سرمازده.  چشمانش را گشود.  تصور كرد كه پدرش از دور با سفره اي  نان و پشته اي بوته ي خشك مي آيد.  و مادرش سماور را آتش مي اندازد. برادر كوچكش نصرت چاي شيرين ديگري      مي خورد  و خواهرش بر سرنان به برادر ديگرش پريده است.  دست هاي يخ زده اش براي گرفتن نان در تاريكي دراز شد اما نتوانست چيزي را بگيرد. از شاخه ليز خورد. توانايي آن را نداشت كه شاخه را بچسبد. از همان بالا با سر در تاريكي سقوط كرد.  آب دهان گشود و او رادر خود فرو برد. دست وپا زد. بالا آمد. فرياد كشيد.  و براي هميشه فرو رفت.

جغدي از دور به درخت نزديك شد و كنار راديو نشست.  سپس از سر و صداي  راديو رميد و فرار كرد. مرد خسته با دردي كشنده  در دل  و بغضي در سينه  برمي گشت.  دوباره به آب زد. از دور درخت توت را ديد كه تنها در آب نشسته بود.  خيلي به چشمش فشار آورد تا پسرش را ببيند، كت خودش را مي ديد كه از شاخه اي آويزان شده. با خود انديشيد كه شايد پسرش پشت كت نشسته است.
خورشيد بالا مي آمد. تكه هاي بزرگ ابر اينجا و آنجا در آسمان پهن شده بودند. مرد به هرجا كه سر كشيده بود آب بود و آب. تپه ها پراز مردم گرسنه بودند.  سيل همه چيز را برده بود. جاده اي كه به شهر مي رفت خراب شده بود و آب آن را گرفته بود.

 گرسنگي آزارش مي داد. اما اميد به نجات تنها پسرش او را به تلاش وامي داشت.  با تقلا خود را به درخت رساند.  بالا رفت كتش را با شتاب از شاخه كند.  هيچ كس آن جا نبود.  مويه كرد و ناليد و چشمانش سياهي رفت.  راديو با صداي ضعيفي اخبار پخش مي كرد: ” سيل در چند روستاي اطراف كرمانشاه جاري شده. اما تلفات جاني نداشته است. اين دهات قبلا از سكنه خالي شده بودند. از طريق هوا براي روستايياني كه درسيل محاصره شده اند خرما و آرد ريخته شده است.  چند هليكوپتر به نجات مردم شتافته اند.” مرد با خشم و كين به طرف راديويي كه آن همه دوستش داشت حمله برد. بلندش كرد و با فحش و نا سزا در حالي كه كف به دهان آورده  بود به تنه ي درخت كوبيدش. كوبيد و كوبيد تا به صورت مشتي آشغال در آمد. دودستي آن را به دهان برد و جلد راديو را گاز گرفت و دوباره  به تنه ي درخت كوبيد و با تمام قدرت آن را در آب پرت كرد و فرياد زد: – دروزن. دروزنيل داله خيز. داله خيزيل دروزن(دروغ گو! دروغ گوهاي مادر قحبه! مادر قحبه هاي دروغگو)
در آن حال به تپه هاي دور نگريست و چنين به نظرش آمد كه تمام مردمي كه روي تپه ها سرگردان و گرسنه و سرمازده  جمع شده بودند و مادرهايي كه بچه هاي مرده شان رادر آغوش مي فشردند.  همه فحش مي دهند. و هركه راديو دارد آن را با لگد خرد و خاكشير مي كند.

توضیح : موسیقی های انتخاب شده از آثار استاد حسین علیزاده می باشند .

منبع

بازدید:2,123بار , ارسال شده در : ۲۴ام فروردین, ۱۳۸۹; ساعت : ۹:۲۵ ق.ظ
تعداد نظرات : ۰
آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد
در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
  • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
  • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
  • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



جستجو
مدیریت
سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
www.kargan.ir
نیز در دسترس می باشد.
مرحوم تقی کرکانی خان قدیم کرکان

روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

شبکه های اجتماعی کرکان

شماره تلفن تلگرام :0016624759892
تبلیغات
HTML
محبوب ترین مطالب
آرشیو ماهانه

برای اشتراک در خبرنامه کرکان ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید