نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
بازدید از سایت
امروز : ۲۱ آذر ۱۳۹۶
بازدید امروز : 3078
بازدید دیروز : 6136
تعداد نظرات : 3401
تعداد مطالب امروز :0 عدد
تعداد مطالب : 1796
کل بازدیدها : 38747
خروجی فید امروز : 31
ورودی گوگل امروز : 10
افراد آنلاین :9 نفر

 

ما 7 تا بچه بودیم که 4 پسر و 2 تا دختر بودند که احمد فرزند اول و من هم فرزند دوم بودم که 2 سال با هم اختلاف سنی داشتیم و بقیه هم که الان هستند . ایشان در انزلی درس خواندند تا درس خود را تمام کردند و از آنجا ئیکه به خلبانی خیلی علاقمند بودند گفتند من می خواهم در رشته خلبانی ادامه دهم البته قبل از اینکه به دوران خلبانی بپردازیم باید کمی به دوران عقب تر برگردیم آنطور که دوستانش تعریف می کنند چون ما که خیلی با او بیرون نبودم چون از همان وقتی که با بچه بودیم و می رفتیم سر کوچه بازی می کردیم ایشان از همان موقع خیلی غیرتمند بودند و می گفتند دخترها نباید بیایند بیرون باید بروند با دخترها بازی کنند هیچ وقت شما نیائید با پسرها بازی کنید هر وقت اگر هم می دیدند که ما پسرهای فامیل (عمو) بازی می کنیم می گفتند بروید با دختر عموها و با بقیه دخترها بازی کنید و ما را دعوا می کردند و یکی از دوستانش تعریف می کرد که پیرمردی بود که از کار افتاده بود و نمی توانست کار بکند و هیچ گونه ممری نداشت و یک آلونکی در اطراف خانه ما ساخته بودند و آن آقا آنجا زندگی می کرد بدون خانواده بود خودش تنها بود ایشان وقتی آن مرد را می دید از همان دوران نوجوانی خیلی ناراحت بود از همان 12-10 سالگی و همیسشه به فکر این بود که چه کاری برایش بکند و تا او یک مستمری داشته باشد و بتواند با آن پول زندگی خودش را بچرخاند و نیاز مند این نباشد که دستش را جلوی دیگر دراز کند و دوستش که همیشه با او همراه بود این طور تعریف می کرد که ایشان این قدر ناراحت بود و همیشه حرف او را می زد گاهی غذایش را نصفه کاره می گذاشت و نمی خورد و بقیه را می برد به ایشان می داد بعد می گفت من یک فکر به سرم زده که یک کاری بکنم می رفت با امکانات بسیار کم خودش را آماده می کرد و کارهای پهلوان منش انجام می داد و آنها را یاد گرفته بود یعنی بدنسازی می کرد و شروع کرده بود به پهن کردن بساطی و با انجام حرکات پهلوانی که مردم برایش پول می دادند آن پول را جمع می کرد و به آن شخص می داد و دوستش می گوید بارها این کار را تکرار کرده بود و اصلاً از آن پول که جمع می شد یک قرآنش را خودش بر نمی داشت و همه را می برد به او می داد و همیشه به فکر او بود و کلاً به فکر همه نیازمندان بود آنقدر خودش را ساخته بود روی بدن خودش کار کرده بود که در انزلی کاملاً زبانزد بود و همه ایشان را می شناختند و از طرفی هم که خیلی غیرتمند بود و این جسمش بر روی روحش خیلی اثر گذاشته بود چون در یک خانواده مذهبی بزرگ شده بود از این رو ایمانش هم خیلی قوی شده بود و بر این اساس چون خیلی غیر تمند شده بود ما هر وقت که بیرون می رفتیم می گفتند که این خواهر احمد است و ما خیلی اهمیت داشتیم و کسی نمی توانست و حق نداشت در جلو او به کسی متلک بگوید . دیگر تمام مردم این را می شناختند و زمانیکه ایشان تصمیم گرفت که برای خدمت در هوا نیروز برود که من خلبانی یاد بگیرد چون خیلی علاقمند بود تا از این طریق بتواند به مردم خدمت بکند در سال 52 بود که من هم در سپاه دانش بودم و در رشت بود ایشان با یکی از دوستانش آمدند که آنجا با من خداحافظی کند چون ما شبانه روزی بودیم و نمی توانستیم بیائیم و روزی که می خواست برود من تعطیل نبودم بعد از ظهری بود که آمد و گفت طلعت من می خواهم بروم آنجا ثبت نام کرده ام و قبول شدم و الان می خواهم برای گذارندن دوره بروم و این حاکی از قدرت جسمی او بود که با توجه به تمام مراحل سختی که وجود داشت او سریع قبول شده بود و دوستش قبول نشده بود و خیلی از این بابت ناراحت بود و از آن زمان که برای آموزش خلبانی هم رفته بودند حتی چندی پیش در فیلم که با شهید شیرودی بود هم گفته بود که ایشان از نظر زبان نفر اول شده بودند بالاخره قبول شدند و پس از گذراندن دوره در تهران به اصفهان رفتند و در اصفهان بود که با شهید شیرودی آنجا آشنا شدند البته در تهران هم دوره بودند ولی بیشتر آشنایی آنها در اصفهان بود بعد با شهید شیرودی که یک سری دوره را هم آنجا برای جنگنده کبری گذارند ند با هم به کرمانشاه رفتند در کرمانشاه دو 3 تا از دوستان با هم بودند از جمله شهید جمشیدی و آقای خامنه بودند که اینها آنجا یک اطاقی گرفته بودند و با هم آنجا زندگی می کردند ایشان یک دفعه ما درا دعوت کردند و من مادرم و برادر کوچکم رفتیم آنجا وقتی ما رفتیم آن دو تا دوستانش به نزد یکی از دوستان خود رفته بودند تا اینکه یک روز ناهار مادرم از آنها دعوت کرد تا آنها بیایند و همه هم دیگر را ببینیم که در آن روز شهید جمشیدی با مادرم می گفت مامان این پسرت آخر چی هست دیگر آخر نمی دانی که چگونه از او تعریف کنم هر چه بگویم کم گفته ام ایشان هر چه می خرند حساب نمی کنند و می گوید هیچ فرقی نمی کند و شما برادرهای ما هستید در حالی که ما می گوئیم که باید دانگ حساب بشود ولی او نمی پذیرد و این حرفها را او در غیاب احمد می زد و هم چنین از اخلاق او تعریف می کرد بالاخره تا اینکه در سن 24 سالگی با دختر خانمی که پدرش در ارتش بود و در قم زندگی می کرد ند تشکیل خانواده داد . جریان بدین صورت بود که احمد از ورزش آمده بود و خاله این دختر خانم که با من دوست بود او را به همراه خواهرزاده خود دید ه بود و بعد به من گفت که ما از برادر شما خوشمان آمده و من با احمد صحبت کردم و ایشان گفت که من اصلاً ندیدم و نمی دانم که کدام دختر خانم بود بالاخره یک بار یادم نیست که خودشان را دیدند یا عکس دختر خانم را دیگر به عهده ما گذاشتند و گفتند که اگر شما قبول کردید من هم مشکلی ندارم ولی می گفت بیاید پاکدامن باشد ولی بالاخره ازدواج سر گرفت ولی متاسفانه زندگی موفقی نبود بنا به دلایلی که شاید بیشتر دخالت  مادر دختر خانم در زندگی اینها بود که نهایتاً منجر به طلاق شد که پس از مدتی مجدداً اینجا با یک خانمی که قبلاً یک بار ازدواج کرده بود مجدداً ازدواج کرد و اینجا هم صاحب دو تا بچه شد که دو بچه اول او بنامهای مریم و محمد رضا می باشد و این دو بچه هم مجتبی و فاطمه می باشد که محبوبه او را صدا می کنیم البته طبق قولی که خانمش داده بود قرار بود که آنها پس از ازدواج بیایند و با اینها زندگی کنند ولی خانمش پس از عقد زیر قولش زد و این مسئله را نپذیرفت ولی هر وقت که می آمد به داخل اتاق می رفت و عکس این بچه ها را در می آورد و کلی گریه می کرد البته آنجا هم به نحوی با بچه ها برخورد کرده بود ند که اگر این (پدر تان) می آید می خواهد شما را بدزدد و یا … و آنها را کاملاً از این ترسانده بودند ولی پسرش خیلی علاقمند بود و از خصوصیاتش این بود که به بچه ها خیلی علاقمند بود و بیشترین وقت خود را در منزل صرف بچه ها می کرد و خانمش هم حتی می گوید که هر وقت از مأموریت می آمد می گفت که خوب تو این مدت برای بچه ها زحمت کشیدی حقت نبود و همین طور قبل از اینکه لباسهایش را در بیاورد به داخل آشپزخانه می رفت و شروع به شستن ظرفها و مرتب کردن نمودن وسایل می کرد و غذا درست می کرد و خانمش وقتی او شهید شده بود می گفت حالا من باید چطوری شب به بچه ها شیر بدهم چون اغلب احمد که بود خودش بلند می شد و شیر بچه را درست می کرد و می داد و نمی گذاشت که من بلند شوم و این کارها را خیلی کمک می کرد . حتی از نظر مالی پدر من چون مریض شده بود ایشان خودش را در مقابل خانواده مسئول می دانست که به خانواده هم کمک بکند .

وقتی انقلاب شد کم کم از شهید کشوری و شیرودی آغاز شد که کم کم ، اینها هم به آن سمت کشیده شدند و این ها 5،6 نفر بودند که در آن جو با هم صحبت می کردند و کم کم انقلابی شدند بعد زمانیکه کردستان آبستن حوادث شده بود و اشرار شروع به شرارت کرده بودند ایشان همراه شهید شیرودی و کشوری و سهیلیان بیشتر برای مأموریت می رفتند و زمانیکه مأموریت می رفتند من الان که یادم آمده چون فردا روز شهادت شهید شیرودی است خوبست که از او هم صحبتی شود اول سهیلیان بعد کشوری که شهید شدند و پس از آن شهید شیرودی بود آن دو تا که شهید شده بودند این دو تا خیلی با هم وابسته شده بودند حتی زندگی اینها خیلی شبیه هم شده بود همان مسائلی که برای ایشان پیش آمده بود درست همین مسائل برای شهید شیرودی پیش آمده بودند و از این رو یک ارتباط تنگاتنگ با هم داشتند و بیشتر اوقات در خانه هم بودند و فرزندان شهید شیرودی که ابوذر و عادله بودند هم سن و سال همین بچه ها بودند . خلاصه روزی شهید شیرودی به احمد گفت چرا بیرون خانه کرایه کردی و مستاجر هستی بیا در خانه های سازمانی بنشین که نزدیک هم باشیم و بیشتر بتوانیم با هم ارتباط داشته باشیم بعد که شهید احمد کشوری به شهادت رسید خانه سازمانی او را به احمد ما دادند و وقتی ایشان رفته بودند در خانه او زندگی می کرد تمام جاها را که می دید از شهید کشوری را یاد آوری می کرد چون با او نیز دوست بود و مدام می گفت کجا نشسته بود و چه می کرد و چه حرفهای بین ما رد و بدل می شد و همیشه به فکر آنها بود و می گفت من فکر می کنم که شهید می شوم مخصوصاً که شهید شیرودی شهید شده بود . ایشان خواب دیده بود که شهید شیرودی به او گفته بود احمد ناراحت نباش غصه نخور به زودی به ما خواهی پیوست از آن زمان دیگر مطمئن شده بود و هر جا که می رسید می گفت منم رفتنی هستم و من به او می گفتم خوش به حالت احمد می گفت دوست داری من شهید بشوم من می گفتم به خدا نم هم دوست دارم که شهید بشوم می گفت من که دارم پرواز می کنم برای اینکه دوستانم که همه شهید شدند و جسمم اینجاست ولی روحم آنجا ست بالاخره آن زمانیکه ایشان برای مأموریت دفع اشرار می رفتند یکی از همرزمهایش می گفت که ایشان آن روز که با کمک خلبان رفتند برای سر کوبی ( قبل از جنگ سال 59-58 ) توانستند یک سری از اشراررا به درک واصل کنند و به همین جهت سران آنها در پشت کوهها مخفی شده بودند بیرون آمدند و شروع به شلیک گلوله به طرف هلی کوپتر اینها کردند که بالاخره به هلی کوپتر اصابت می کند و هلی کوپتر آتش می گیرد به نحوی که کمک خلبان آنجا می سوزد ولی برادرم در هنگام سقوط هلی کوپتر که چند متری زمین بود خود را روی زمین پرت می کند و وقتی روی زمین می افتد چون همیشه نارنجک با خودشان داشتند و فاصله بین اشرار و او خیلی کم شده بود و احمد تنها کاری که توانشست بکند این بود که نارنجک را به طرف آنها بیندازد و چند نفر آنها به درک و اصل شد و بقیه شروع به دنبال کردن احمد نمودند و احمد در این گیر و دار 30 کیلومتر راه را بصورت زیکزاک که آنها تیراندازی می کردند دویده بود تا می رسد به جایی که یکی از هلی کوپتر ایران در حال نزدیک شدن به انها بود و آنها هم فکر می کردند که احمد هم جزء اشرار است و نزدیکتر که می شوند می بینند که خلبان ایرانی است و بدین صورت او را گرفتند و سوار هلی کوپتر کردند و چون یک تیر به پیشانی او خورده بود  و رد شده بود او را به بیمارستان می برند که پانسمان کنند ولی همانجا مثل اینکه اسمش را که بر روی لباسش می بینند می فهمند که این همان خلبان است چون در شب نامه هایی که آنجا پخش کرده بودند اسمش را زده بودند و می گفتند این مزدور خمینی است و اگر او را بگیرید برای سرش جایزه گذاشته بودند البته یکی از این شب نامه ها دست یکی از فامیلین ما هم رسیده بود بعد آنجا در بیمارستان تصمیم گرفتند که این را بکشند و دوستانش که احمد را به بیمارستان برده بودند متوجه می شوند که اینها می خواهند به بهانه کارهایی را انجام بدهند و می خواهند اینها را سرگرم کنند تا بتوانند به نحوی احمد را آنجا بستری کنند و احمد می گوید حالم آنطور بد نیست من می توام به پادگان بر گردم و آنها باز بیشتر اصرار کردند که نهایتاً دوستان احمد از یک طریقی احمد را می زدند و از آنجا بیرون می آوردند و وقتی که احمد را به پادگان می بردند برای بررسی منطقه که می روند محاسبه می کنند که آن فاصله ای را که احمد دویده 30کیلومتر بوده است بعد از طریق رئیس جمهور وقت آن زمان برایش جایزه در نظر گرفتند که ایشان نپذیرفت و گفت من برای جایزه این کار را نکردم و درجه ای را که برای او داده بودند او نگرفت و چندین بار از این مسئله برایش پیش آمد ولی او قبول نمی کرد و می گفت ما برای درجات نمی جنگیم بلکه برای اسلام است . یکی دیگر از خاطرات این است که ایشان نسبت به خانواده شهدا یک احساس مسئولیت عجیبی داشتند نه تنها به خانواده شهدا بلکه کلاً نسبت به ایتام دلسوز بود با توجه به بدن ستبر و پهلوانی او قلب بسیار کوچک و مهربان و دلسوزی داشت وقتی شیرودی شهید شده بود وقتی بچه هایش را می دید اگر بچه های خودش را بغلش بودند آنها را سریع پایین می گذاشت و فوراً آنها را بغل می کرد که نکند آنها ناراحت بشوند و آنها را نوازش می کرد گاهی همسرشان هم ناراحت می شد که چرا تو بچه های خودت را گذاشتی و آنها را بغل می کرد و یا گاهی می رفت به همسر شهید شیرودی سر می زد و خود را در برابر او مسئول می دانست و یا خانواده های دیگر و یا اصلاً انزلی که می آمد خانواده شهدا را که می دید خیلی شرمنده می شد و می گفت اینها بخاطر اسلام و امنیت ما رفته اند که ما هنوز زنده هستیم وایشان در سال 20 شهریور 59 که من با پسر خاله ام ازدواج کردم ایشان در حال جنگ با اشرار بودند و زمان عقد ما اینجا حضور نداشتند و وقتی ما تلفنی با هم صحبت کردیم گفت که من دلم خیلی می خواست که بیایم ولی متاسفانه نمی توانم بیایم و عذرم خواسته است ولی بعد از دو سه هفته خودش را رساند بعد زمانی که ایشان آمد دامادشان در انزلی نبود و در تهران بود که باز همدیگر را ندیدند روزی ایشان به بیرون رفته بود از رادیو می شنود که جنگ شروع شده و عراق حمله کرده بلافاصله خودش را به منزل رسانده و دیدم که حالشان کاملاً گرفته است پرسیدم احمد چی شده گفت خبر نداری رادیو ، تلویزیون را روشن نکردی گفتم نه گفت که پس عراق حمله کرده و من دیگه جایم اینجاست نیست و باید بروم و خودم را برسانم که بلافاصله خودش را آماده کرد و صبح فردایش رفت خاطره و دیگر من زمانی است که همسرم شهید شده بود خوب هم پسر خاله اش بود و هم دامادش و یک حال دیگه ای داشت که ایشان روزی با مادرم تماس می گیرند که من می خواهم به انزلی بیایم و شما را به زیارت آقا امام رضا (ع) ببرم ما هم دیگر قبول کردیم و گفتیم که حالا شما دارید زحمت می کشید و دو سه روز مرخصی گرفت و آمدند و من خاله ام و مادرم و همسر و بچه های خودش را با هم بردند و گفتند بهترین کار این است که ما به پا بوس آقا امام رضا (ع) برویم و آنجا از ایشان بخواهیم که یک مقدار تقویت روحیه بشویم و آنجا بهتر از همه جاست و توسل به ائمه پیدا کنیم و در بین ما بی تابی مادر شهید بیش از همه بود و زمانی که ما می رفتیم به پا بوس امام رضا (ع) در راه درست سوم خرداد 61 بود که رادیو روشن بود که نا گهان آزادی خرمشهر را اعلام کردند و گفت ببینید ما هنوز به مشهد نرسیده ایم که آقا به ما مزدمان را داد و به ما هدیه داد و همین کلی روحیه ما را باز کرده و هی در ماشین تکبیر می گفت و ما هم تکرار می کردیم و خیلی ما خوشحال شده بودیم و این خوشحالی همیشه در یادمان بود یکی از آن خاطرات زیبایی که همیشه در خاطرم است این بود که ما رفته بودیم و آزادی خرمشهر را باهم جشن گرفته بودیم .

یک خاطره دیگری که دارم زمانی است که من ازدواج کرده بودم و ایشان شوهرم را ندیده بودند مادرم اینها هم آنجا پیش احمد بودند شوهرم گفت خوب حالا برویم پیش احمد اینها من و خاله ام و شوهرم با هم رفتیم ولی احمد باز نبود و به جبهه به همراه شهید شیرودی به مأموریت رفته بود و مادرم و خانمش منزل بودند و ما هم که می خواستیم هم مادرمان و هم ایشان را ببینیم رفته بودیم و بعد از دو سه روز ایشان آمدند همان شب برای اولین بار من و همسرم شهید شیرودی را دیدیم که به آنجا آمده بود و آنجا با هم آشنا شدیم و آنها قرار بود که فردا مجدداً بروند چون احمد و شهید شیرودی فقط آمده بودند که یک سری به خانه بزنند و بر گردند فردای آن روز در شبش بچه شهید شیرودی مریض بود و می خواست که او را به دکتر ببرد و ماشین جیب که ما ارتش بود و با آن شهید شیرودی فرزندش را به دکتر می برد که درست در مقابل خانه برادرم خراب می شود و می آید می گوید احمد تو بیا و یک دستی بزن ببین می توانی روشن بکنی من هر چقدر سعی کردم روشن نشد این بچه هم مریض است البته او از آن افرادی بود که از وسایل بیت المال استفاده نمی کرد چون دیگر وقتی نداشت که خانمش را قانع بکند چون خانمش می گفت تو دیگر چه جور مردی هستی تو چه جور پدر هستی بابا این بچه مریض است و دارد می میرد تو باز می گویی من نمی خواهم و این وسیله مال دولت است و آنجا که ماشین خراب شده بود به خانمش می گفت ببین اصلاً نمی خواهد با من بیاید تا من بچه ام را با این ماشین به دکتر ببرم بالاخره با دست کاری احمد و همسر من ماشین روشن شد و اینها رفتند پس از برگشت از دکتر آن شب او مجدداً به نزد احمد آمد و گفت پس فردا با شخص دیگری می روم حالا احمد می گوید نه ما با هم عهد بستیم با هم قرار گذاشتیم تو چه طور داری برنامه ها را به هم می زنی و او می گوید حالا دیگر خواهرت آمده و این همه مهمان تو هستند درست نیست حالا دو روز پیش اینها بمان و احمد می گفت نه اینها ناراحت نمی شوند و ما با هم می رویم او اصرار می کرد تو باید بمانی و احمد می گفت نه بالاخره شهید شیرودی پیروز شد . البته مادرم هم نهایتاً گفت خوب حالا تو بمان دیگر دو سه روز بعد برو و احمد ماند فردای آن روز که شهید شیرودی رفته بود ما حرکت کردیم به طرف انزلی اومدیم صحبش فکر می کنم درست 12 سال قبل یک چنین روزی بود بعد از ظهر هفتم از آنجا حرکت کردیم که به انزلی رسیدیم رادیو را روشن کردیم که دیدیم می گوید خلبان شیرودی شهید شده و اینجا یک حالی به ما دست داد ه بود چون نیست که از نزدیک با هم آشنا شده بودیم دیگر یک حال دیگر داشتیم و همسرم می گفت آخر چه طوری یعنی واقعاً رفته بعد احمد از آنجا تماس می گرفت با انزلی که پس شما بیائید تهران ما داریم جنازه را به تهران می آوریم ولی ما فکر می کردیم نهایتاً او را به شیرود می آورند ماشین گرفتیم و رفتیم آنجا ولی دیدیم آنجا خبری نیست که مجدداً رفتیم تهران و آنجا تشیع جنازه برگزار شد و دوباره ما برگشتیم آمدیم بعد احمد در هفتم او بود که یک متنی برایش نوشته بود که نمی دانم برایتان بخوانم یا نه که دست خط خودش هم هست و اقعاً این دو دوست خیلی عاشق و معشوق هم بودند احمد 6 سال پس از شیرودی شهید شد شیرودی در سال 60 (هشتم اردیبهشت سال 60 ) و احمد در سال 66 (15 بهمن 66) ولی احمد بعد از مدت کوتاهی آن خواب را دیده بود و دیگه یقین داشت و می گفت دیگه اکبر به من دورغ نمی گوید او گفته که تو به جمع ما خواهی پیوست من حتماً رفتنی هستم و می روم . در جبهه هم می گفتند این برای بسیجی ها سربازها خیلی کمک می کند هیچ فرقی نمی گذاشت و از آن افرادی نبود که خودش را بگیرد و با هر تیپی خودش را وقف می داد بعد در جبهه می گفتند که به ایشان در نماز اقتدا می کردند و اینها را ما نمی دانستیم یا می گفتند آنقدر رساله را خوب بلد است که در پایگاه هوا نیروز تدریس می کرد یا خیلی از مطالب سیاسی را بعد ایشان بعد از شهید شیرودی بیشترین پرواز را داشت آنطور که فرمانده خلبان هوا نیروز می گفت بعد هر وقت که پرواز می کردند و منتظر دستور آنها نمی ماند یا حتی به جای بعضی از بچه هایی که می ترسیدند یا مشکل داشتند یا هر مسئله ای برای آنها پیش می آمد احمد به جای آنها می رفت و چند تا از این خلبانها ی هوا نیروز مثل شهید شیرودی و سهلیان و .. جزء افرادی بودند که خیلی داوطلب می شدند برای مأموریت از طرف رئیس جمهور آن زمان آقای خامنه ای (ره) به اینها لقب بسیجی داده بودند یعنی خلبان بسیجی و به این عنوان آنجا معروف بودند یا یکی از دوستانش تعریف می کرد که در کرمانشاه تشیع جنازه با شکوهی برایشان گرفتند البته مثل شهید شیرودی قرار بود که در تهران هم تشیع شود که برادرم اینها چون مریض شده بودند مانع این کار شدند . یکی از دوستانش که نوحه خوان بود و از انزلی در کرمانشاه برای تشیع رفته بود می گفت یک خانمی را آنجا دیدم که آنقدر به سر و سینه خود و چیزهای را به زبان کردی می گفت که نظرم را جلب کرد و گفتم که از افرادی که کرمانشاهی صحبت می کردند پرسیدم این کلمات چیست که می گوید که آنها گفتند او می گوید این بچه هام را از دست اشرار نجات داده بود و این زنده کننده خانواده من بود و هادیان مثل بچه من بود و اغلب کردهای آنجا احمد را می شناختند یعنی آنقدر زود جوش بود که همیشه در بین مردم بود و همه احمد را دوست داشتند و اغلب کرمانشاهی ها برای تشیع او آمده بودند و حتی مراسم آنجا با شکوهتر از اینجا بود و از بسیجیان مخلص آنجا فرماندهان لشکر 16 زرهی قدس یک علاقه ویژه ای نسبت به احمد داشتند یک فرد همیشه خنده روی لبانش بود و خیلی عطوف و مهربان بود و در خانه هم مدام به برادرهای کوچکتر سفارش می کرد که نکند شما در خانه بنشیند و به جبهه نروید و اینها هم مرتب می رفتند . و یکی از خاطرات که زبان مادرم می خواهم عرض کنم ایشان می گفت زمانی که نزدیک شهادت احمد بود البته همان روز و تقریباً همان ساعتی که احمد شهید شده بود مادرم می گفت که با پدرم در خانه نشسته بودیم و تلویزیون نگاه می کردیم که یک آقایی را نشان داد که چهار پسر داشت و همه شهید شده بودند و او داشت صحبت می کرد من ناراحت بودم و می گفتم ای خدا من هم چهار تا پسر دارم ولی یک دانه را برای خدا ندادم و من از روی اینها شرمنده هستم که این صحبتها دوست همان لحظاتی بود که احمد شهید شده و دعا مادرم مستجاب شده بود و بعد از آن که احمد را آوردند مادرم شکر خدا را به جا آورد و نماز خواند.

س: جریان شهادتش چگونه بود ؟

من مریض بودم و در منزل بودم البته کلاً زمانیکه همسرم هم می خواست شهید بشود و من یک حالاتی داشتم که بعد ها برای احمد هم همین حالت به من دست داده بوده و من احساس می کردم یک چیزی می خواهد پیش بیاید البته احمد یک هفته از شهادت به تمام فامیل زنگ زده بود یعنی آخرین جمعه قبل از شهادت که از همه حلالیت طلبیده بود و یکی از دوستانش می شگفت احمد جزء اولین کسانی بود که همیشه برای نماز بلند می شد آن روز کمی خوابم می آمد و تنبلی می کردم برای بلند شدن که دیدم احمد را به این شکل ندیده بودم یک حالی به من دست داده بود و گریه های احمد سبب شده بود که من بلند شوم و پس از آن احمد بقیه را هم بلند کرده بود که پیروز شده بودند برایشان جشن گرفته بودند و عملیاتشان تمام شده بود و به اینها گفته بودند خودتان را پانزدهم برسانید که برایتان جشن گرفته ایم و می خواهیم به شما جایزه بدهیم چون ایام دهه فجر هم بود و قرار بود که صبح برگردند و بیایند به پایگاه که همان صبح همین اتفاق افتاد و دوستش می گفت من فقط خدای بزرگ را می شنیدم که او با صدای بلند می گفت بعد که می خواستند برگردند هنوز هم معلوم نشد که به کوه برخورد کردند یا گلوله دشمن به اینها اصابت کرده بود و برای آنها هم مشخص نشد چون اینها چند تا هلی کوپتر بودند که آنها همه سالم رسیدند و فقط هلی کوپتر اینها دچار سانحه هوایی شد بعد وقتی صدام اینها شنیدند که شهید شده چون برای سرش جایزه گذاشته بودند و مرتب از طریق رادیو تلویزیون اعلام می کردند که اگر هر کس سر این مزدور را بیاورد برایش فلان قدر جایزه می دهیم و حتی شنیده بودیم که پس از ذهنش از طریق اطلاعات سپاه دو سه روز برروی مزارش کشیک می داد که نکند از درون قبرش سرش را بردارند و بلاخره آن مسئله ای که داشتم می گفتم آن خانمه می گفت که این شیر کردستان است و صدام هم او را به این اسم می شناخت .

س: چه چیز را دوست داشت یا دوست نداشت ؟

به امام که عشقی زیادی داشت عاشق امام بود و جان برایش معنا نداشت و می گفت من صد تا جان داشته باشم در راه امام می دهم چون راه امام راه اسلام و راه خدا می دانم ولی آقای سید احمد خمینی را مرید خود می دانست چون هم از نظر قیافه و هم از نظر هیکل شبیه هم بودند و همیشه می گفت آخه نگاه کنید این چقدر عاشق پدر است و هر وقت این را می بینم به او غبطه می خورم که پسر همچنین پدری است .خیلی عاشقش  بود. از نظر زن و اینها که به حجاب و عفت و پاکدامنی خیلی اهمیت می داد و واقعاً نسبت به همه غیر تمند بود یک شب قبل از شهادتش خوابی دیدم که جا تشیع جنازه است و خانه ما در مسیر این گلزار واقع شده بود من خواب می بینم که انزلی تعطیل شده و یک شهید دارند می آوردند و من که زودتر از همه می رفتم و جلوی سپاه می ماندیم برای تشییع آن روز استثنائاً می بینم که من از خانه بیرون نیامدم و آخرین لحظه که نزدیک به منزل ما شده من می آیم بیرون که می بینم اغلب فامیلهای ما هستند و همه اعضاء خانواده را در صف جلو می بینم و عکس را که می بینم کاملاً شبیه احمد است و ما عادت داشتیم که شهید می آوردند چون خانه ما در جلوی بیمارستان بود می دیدیم که آن شهید کجایش زخمی شده و آن روز می بینم که هر کس مرا می بیند می پرسد تو کجا بودی که این قدر دیر کردی که برای من خیلی جالب و عجیب بود بعد من می پرسم که این شهید کیست و چگونه شهید شده و آنها به من می گویند که سرش زخمی است و دستش شکسته و پاهایش سوراخ شده پس از اینکه از خواب بیدار می شوم می گویم خدایا این چه خوابی بود بعد برای خودم تحلیل می کنم چون یک برادر دیگرم در جبهه نیز بود می گویم نکند او شهید شده باشد و بعد از مدتی به همان نحو این شهید شد .

یک خواب دیگر هم دیده بودم زمانی که همسرم شهید شده بود من همیشه در این فکر بودم که بچه کوچک داشتم و 25 روزه بود که شوهرم شهید شده بود چون بچه کوچک داشتم نمی توانستم شهرهای متفاوت بروم و مزار شهدا را زیارت کنم و خیلی دلم می خواست هر جا بروم مزار شهدا را ببینم و در خواب همین طور ناراحت بودم و می گفتم خدا کند حداقل مرا ببرد رشت تا من رشت را ببینم بعد که همسرم یک ماشین گرفت و گفت بیا باهم برویم رشت که دوست داری – مزار شهدا را ببینی و غروب و یکی از روزها بود و من هم هیچ وقت آن موقع قبرستان نمی رفتم و در عالم خواب همین طوری می بینم که شهید شده و از قبر در آمده و برایم ماشین گرفته و من با یک نفر دیگر رفتم سوار ماشین شدم و من را وسط نشاند و آن کسی که در طرف دیگرم کسی شبیه به برادرم نشسته بود که من از او می پرسم محمود این چه کاری است تو کردی چرا مرا وسط نشاندی دیدم که او می گوید خوب آن هم برادر ماست . ما مثلاً وقتی که احمد شهید شده بود من رفتم پیش او و به او قسم دادم که اگر تو محمود را دیدی چشمهایت را باز کن و باور نمی کنید شما افرادی که آنجا بودند همه دیدند ایشان چند لحظه چشمانش را باز کرد و بعد بسته بود و ما با دیدن این چیزها به باور قلبی رسیده بودم که شهدا زنده اند و به سعادت رسیده اند و ما باید کوله بار سنگینی را به دوش بکشیم و ببینیم که عاقبت ما چه می شود. یک دو بیتی هم می خواستم بخوانم :

چون خون شهید راه حق ریخت به خاک      بر خواست خروش عرشیان از افلاک

شب قامت ماه خم شد از ماتم و صبح         خورشید سراسیمه گریبان زد چاک

آنان که به ما سر سحر گفتند                 در شحنه شب هم چو عقاب آشفتند

                 کردند دگر همسفران را بیدار                 خود گر چه درون بستر خون رفتند

راهشان مستدام و یاد شان گرامی انشاءا… که شفیع ما باشند در قیامت و همچنین شفیع شما باشند .

 

منبع:وبلاگ 8000 شهید

آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد
در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
  • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
  • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
  • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



جستجو
مدیریت
سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
www.kargan.ir
نیز در دسترس می باشد.
مرحوم تقی کرکانی خان قدیم کرکان

روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

شبکه های اجتماعی کرکان

شماره تلفن تلگرام :0016624759892
تبلیغات
HTML
محبوب ترین مطالب
آرشیو ماهانه

برای اشتراک در خبرنامه کرکان ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید