نویسندگان
تبلیغات
کد HTML تبلیغ
بازدید از سایت
امروز : ۲۲ آذر ۱۳۹۶
بازدید امروز : 2554
بازدید دیروز : 4351
تعداد نظرات : 3401
تعداد مطالب امروز :0 عدد
تعداد مطالب : 1796
کل بازدیدها : 42574
خروجی فید امروز : 25
ورودی گوگل امروز : 28
افراد آنلاین :4 نفر

مصاحبه با خانواده شهید :

 

س: فکر می کردید زندگی با ایشان اینقدر سخت باشد ؟

می دانید یه جور بود که خودم احساس راحتی می کردم یعنی هم دوست بود برایم هم پدر و مادر بود برایم بعد از اینکه مأموریتشان تمام شد رفتیم کرمانشاه قبل از اینکه برویم تازه خانه مان را زنگ زده بودیم چون همیشه بمباران بود وقتی که آمدیم دیگه همسایه ها آمدند آب و گل دادند بعد آنکه رفتیم مدام وضعیت قرمز می شد وقتی که ایشان خانه بودند من اصلاً نمی ترسیدم ولی وقتی که نبودند من همیشه فکر می کردم حالا همین هواپیما بمب ها را روی سر من و بچه ها می ریزد بعد طوری شد که شهر را تخلیه کردند و ایشان گفتند خوب بهتر است که اینجا نمانید حالا یک خاطره جالب بود که یک روزی شهید سرکار بودند که هواپیما آمد و دیوار صوتی را شکست طوری که شیشه اتاق خواب ما قشنگ ریخت پائین بعد تقریباً ۲ تا بلوک آنطرف تر دو سه نفر شهید شدند بعد که شهید آمد من و بچه ها را برداشت رفتیم شهر . رفتیم در آن وضعیت یک شیشه گرفتیم برای پنجره مان و وانت گرفت و آمدیم و شیشه را انداخت و گفت اینها می خواهند روحیه ما را خراب بکنند بعد دوباره فردای آنروز رفت سرکار که تا این بر گردد دوباره دیوار صوتی را شکستند که شیشه هم شکست و دیگر دید این طور که نمی شود چون همه شیشه ها یمان ریخته بودیم دیگه یه مقدار سفره و پلاستیک زدیم دیگه خانه را آدم نگاه می کرد پرده ها پاره شده بود و شیشه ها شکسته بود ند و دیگر دید که وضعیت بدتر می شود ما را به انزلی آورد بعد که رفت مأموریت و برگشت چون من همیشه دوست داشتم حتی در جبهه در کنارش باشم یعنی زمانیکه سر کار بود که خوب ولی وقتی به خانه می آمد و دیگه هر جا می خواست برود امکان نداشت ما را نبرد با توجه به اینکه هیکلش درشت بود همیشه یکی از بچه ها در بغلش بود و یکی از بچه ها را در دستش را می گرفت و همسایه همیشه می گفتند که آخه چطور یه که آقای هادیان همین که می آید مدام شما را بیرون می برد و خودش هم می گفت که آخه تو اینجا غریبی و کسی را نداری خوب من هم که می روم سر کار حالا دوست دارم هر جا که می خواهم بروم با هم باشیم بعد که به انزلی دنبال ما آمدند تقریباً عید بود البته پس از سیزده بدر رفتیم و دیگر به انزلی نیامدم و وقتی که می رفتیم گفت تعداد کسی از خانواده ها بر گشته اند ولی خوب بقیه هم ما را می بینند و بر خواهند گشت و اینها می خواهند که روحیه مردم را ضعیف کنند و ما رفتیم و دیدیم که در آن شهرک کسی نیست و حتی یک پرنده پر نمی زند و آنجا گفتم که خدایا من چه جور باید آنجا بمانم و وقتی به خانه آمدم دیدم برق قطع می شود و مشکلات زیادی بود ولی چون دوست داشتم در کنارش باشم همه را تحمل می کردم بعد دو باره یک مأموریت برایش خورد هم عاشق بچه ها بود و هم به فکر بقیه مثلاً دلش به حال حتی سربازان می سوخت که مدتی است به مرخصی نرفته اند و با من صحبت می کرد و می گفت گناه دارد تازه ازدواج کرده یا مریض است بگذار من سر جایش بروم اینقدر خوب و خوش اخلاق بود که حتی دوستانش هم دیگر عادت کرده بودند و هر کدام مشکلی داشتند نزد او می آمدند بعد دو باره که مأموریت رفتند ده خانوار بودیم که رفت مأموریت دخترم مریض شد و من گفتم خدایا چه کنم کجا ببرمش بعد همسایه ما را به دکتر برد شماره ای از شهید داشتم بالاخره به ناچار برایش زنگ زدم دخترم تازه اولین کلمه ای که از دهانش بیرون می آمد به همه می گفت خورد تا گوشی را گرفتم .
صدای پدرش را که شنید برگشت و گفت خورد بعد من چند بار وسایل و لباسها را فعلاً دست نزن می ماند برای ماه بعد ما همیشه یک ساک مان آماده آنجا بود . دو سال و اندی که با او زندگی کردم شاید مدت زیادی نبود ولی هر چقدر بیشتر از او فاصله می گیرم خاطراتش بیشتر برایم زنده می شود یعنی کمتر فراموشم می شود دیروز که گفتند شما تشریف می آورید نا خودآگاه که دراز کشیده بودم رفتم به زمان گذشته یعنی فکر می کنم آن زندگی که کردم همه اش خواب و رویا بود و الان هم که ازدواج کردم بعد از ۹ سال و اندی باز به این جهت که آن چیزی را که از دست داده ام یا گم کرده ام به آن برسم این کار انجام دادم خیلی خوب و مهربان بود با تو جه به اینکه سختی زیاد در زندگی داشتم در خانواده پدرش مشکلات زیاد بود فکر نمی کنم که هیچ بنده ای این قدر وظیفه شناس باشد چون الان خودم دارم بچه بزرگ می کنم یعنی با بچه ، بچه بود با بزرگ ، بزرگ بود با پدر و مادر جای خود با برادرش دلسوز و همیشه دوست داشت با خانواده اش دور هم باشند پدر و مادر من خیلی او را دوست داشتند من خودم اصلیتم ترک هستند ولی شهید هم کردی هم ترکی و هم … بلد بود و ما ترکها با داماد کلاً غریبه هستیم او وقتی که می آمد مادرم را بغل می کرد و مادرم خجالت می کشید و به مادرم می گفت تو جای مادر کنی . در خانواده ما هم چون پسر کم است اصلاً پدرم عاشقش بود بعد دو باره بعد از یک ماه که می خواست برای شناسایی برود همیشه به طور غیر مستقیم به من می گفت و لباس عادی می پوشید و می رفت چون منافقین هم بودند و کلی به من سفارش می کرد که نکند از دهان تو برود ولو برود و هیچ وقت نشنیدم که از خودش تعریف کند و دوستانش که گاهی می نشستند و از او حرف می زدند به او می گفتم خوب چرا به من نگفتی می گفت خود حالا شد دیگر و اگر هم می خواست جریانی را تعریف کند خیلی مختصر مطرح می کرد حتی یادم است که سال ۶۳ که زائرین در مکه به خون کشیده شده بودند و شهید نشسته بود که نگاه می کرد که در یک لحظه دیدم بلند شده و دستش را مشت کرده که من تا آن روز او را آنقدر عصبانی ندیده بودم و محکم به دیوار کوبید و گفت آخر اینقدر ظلم در خانه خود خدا هم اینقدر ظلم می کنند ای کاش من الان آنجا بودم اینها از صدام هم بدترند آخر چه جور به پیرزن پیرمرد زن و بچه رحم نمی کنند و من تا آنروز او را آنقدر عصبانی ندیده بودم و کلی ترسیده بودم گفتم وای تو چرا این جوری شدی گفت آخر تو نگاه کن در آن هوای گرم در خانه خدا این همه ظلم آنجا به آقا شیره معروف بود و وقتی دوستانش می شنید که هادیان داره می آید می دانستند که می گوید و می خندید و کلی شور و شوق دارد و روحیه به بچه ها می دهد . یادم است که در کنار خانه های هوا نیروز به خلبانان داشتند زمین می دادند به او گفتم که آقا چقدر خوب است ما هم بگیریم و یک لحظه برگشت و ما را نگاه کرد و گفت که ول کن شادی مال دنیا برای چه کسی مانده الان اینقدر خانه ها دارند خراب می کنند تو فکر خانه ای فعلاً اینجا نشسته ایم خدا بزرگ است بگذار جنگ تمام بشود و ببینم که چه می شود من هم خیلی در این زمینه ها اصرار نمی کردم چون می دانستم مشکلات را خیلی راحت حل می کند .

س: نحوه شهادتش؟

بعد از عید که رفتیم انزلی نیامدیم و می گفت این دفعه که از مأموریت آمدم انشاءا.. می رویم و من باز وسایلم را بسته بودم که آمد و گفت شادی اعلام کردند که باید ما ده روز بمانیم یک عملیات کوچک در پیش است چیزی نیست انشاءا… بر می گردیم و با هم می رویم و مدت بیشتری می مانید صبح یکی از روزهای آخر دی ماه بود که رفت نان و مقداری برنج گرفت بعد نانها را تا کرد و برای بچه ها شیر خشک درست کرد و یک لقمه نان و پنیر هم برای من درست کرد و گفت که من دارم می روم و خداحافظی کرد و رفت بعد من هم بلند شدم و گفتم که خواب رفته دیگر که حدود ساعت ۷ عصر بود که دیدم وسایلش بر گشت گفتم چی شده که نرفتی گفت حالا به ما گفتند بروید و بعد به شما خبر می دهیم بعد ساکش را آورد و باز کرد و ماسکش را در آورد و روی صورت گذاشت و شروع به بازی با مجتبی کرد و بعد دیدم یک چاقو هم در وسایلش است گفتم این چاقو چیست گفت هم برای کندن سنگر است وهم موقعی که هلی کوپتر کلید می کند و درش باز نمی شود ما با این شیشه را می شکنیم بعد بچه ها مقداری بازی کرد و بلاخره شام خوردیم و خوابیدیم تا صبح که می خواست برود این دختر من بلند شد با توجه با اینکه هر وقت شیر می خورد می خوابی ولی آنروز صبح بلند شد و هی به پدرش نگاه می کرد و شهید هی می آمد و می گفت بوس بدم بوس بدم می داد و به من و می رفت و این باز از دستم خودش را رها می کرد و به طرف پدرش می رفت و باز نگاه می کرد این کار سه بار تکرار شد و دفعه آخر شهید گفت شادی بیا این را بگیر این که این طور می کند پایم دارد می رود ولی دلم اینجاست . این چرا امروز این طوری می کند بعد که بچه را گرفتم او رفت البته قبل از اینکه برود آنجا دفتر و لوازم التحریر می دادند ما هم عادت کرده بودیم که بیرون می رویم بچه ها را در خانه می خواباندیم و طی ساعاتی که می خوابیدند ما می رفتیم و بر می گشتیم که قبل از آن هم رفتیم دفتر خریدیم و من می گفتم حالا برو بیا بعد می گفت شاید بچه ها خواستند نقاشی بکشند و من نیستم بعد رفتیم تا برگشتیم این پسرم بستنی زمستانی خیلی دوست داشت برای اولین بار بود که او را از خواب بیدار شده بود و رفته بود که از یخچال بستنی زمستانی بردارد که ما هم رسیده بودیم و بعد از آن رفت و ما چون در منزل تلفن داشته مدام زنگ می زد من خیلی دوست داشتم با او صحبت کنم که او می گفت از پشت تلفن صحبت نکن چون گاهی اوقات سربازها هستند ممکن است بشنوند بعد تقریباً ۱۳ بهمن بود که دیدم در بعد از ظهر زنگ می زنند با شهید صحبت کردم و گفت که من فردا خواهم آمد و ظهر باقلی خورش درست کن و از هوای آنجا پرسید من نگاه کردم و دیدم هوا آفتابی است گفتم اینجا هوا آفتابی و او در جواب گفت اینجا برف است گفتم پس چطور می خواهی بیایی گفت خدا بزرگ است تا آن موقع خوب می شود نترس و خیالت راحت باشد تا صبح آن شب محبوبه من نخوابید و حدود ساعت ۷ صبح بود که خوابید و من هم خودم خسته شده بودم رفتم کمی خوابیدم یک مقدار معده ام نیز درد می کرد بعد که شهید زنگ زد که دارد می آید خواب نا خودآگاه وقتی آدم ببیند شوهرش دارد می آید روحیه می گیرد بعد لباسها را شستم و رفتم روی تراس دیدم همسایه ام آنجا هست و گفت که چیه خیلی خوشحالی گفتم آره آخه بابای مجتبی می خواهد بیاید گفته تا ظهر می آید و کمی با من شوخی کرد و من آمدم و صبحانه خوردم و لباس بچه ها را شستم و پهن کردم و شروع به پوست گرفتن باقلی جهت درست کردن خورشت باقلی مشغول شدم و پس از آن دیگر به صفحه ساعت نگاه می کردم و ساعت یازده چون قرار بود که بیاید که ساعت ۱۱ به ۱۱/۵ و همینطور هی جلوتر می رفت همین موقع در آشپزخانه بودم که یادم -می آید یک هلی کوپتر از جلوی پنجره آشپزخانه ما رد شد من گفتم ها این خودش است و دارد می آید بعد که دیدم طولانی شد گفتم حتماً رفته بگذارند همدان چون بعضی اوقات می گفتند شناسایی کرده اند و می خواند هلی کوپتر را بگذارند می بردند همدان می گذاشتند و من هم گفتم حتماً رفته همدان بگذارد و با ماشین برگردد که من دیدم خیلی تأخیر دارد شروع کردم به تلفن زدن به پایگاه و سرباز آنجا گوشی را بر می داشت و من که می گفتم با هادیان کار دارم قطع می کرد و من ناراحت شدم و گفتم یعنی چه چرا قطع می کند و چند بار این کار را انجام دادم و آنها گفتند خانم چرا مزاحم می شوید وبعد متوجه شد که همان هلی کوپتری که ساعت تقریباً ۳۰/۸-۹ از جلوی پنجره رد شده بود پیکر شهید در آن قرار داشتند می بردند. بعد از اینکه نتوانستم تماس بگیرم یک حالتی شدم و گفتم خدایا آخه چه شدی بعد دوباره رفتم بیرون که باز دیدم همسایه ما روی تراس ایستاده گفتم می دانم چیه خانم شهبازی الان هلی کوپتر رفت ولی نمی دانم چرا آقام نیامد گفت ناراحت نشو می آید دیگر و چون حامله بود ناگهان دیدم که صورتش حالتی شبیه به گریه کردها دارد گفتم چیه خانم شهبازی گریه کردی تا این را گفتم بغضش تر کید گفت می دونی چیه یکی از فامیلهای دور ما شهید شده بود به من گفتند خیلی ناراحت شدم من گفتم حالا تو با این حال چرا این جور خبرها به تو می دهند بعد گفتم خودت را ناراحت نکن تو حالا وضعیت این جوری است و من هر در حال دلداری دادن او بودم در حالی که او می دانست شوهر من شهید شده و به من همین خاطر گریه کرده بود بعد مجدداً برگشتم و گفتم خدایا چه کار کنم باز شروع کردم که زنگ بزنم که دیدم اصلاً تلفن ما را قطع کرده اند و مدام دلهره و اضطراب داشتم و منتظر بودم که ناگهان دیدم خانم شهبازی و شوهرش به منزل ما آمدند و گفتند که شادی جان می خواهم تلفن بکنیم چون در آن طبقه فقط ما تلفن داشتیم من چ

ادرم را سر کردم و به او گفتم که به شوهر تان بگوئید بفرمائید که دیدم آنها آمدند در خلاف جهت تلفن نشستند و من پرسیدم خانم شهبازی چیه چرا زنگ نمی زنید گفت هیچی شادی جان می دونی چی شده آقای هادیان که از همدان می آمدند تصادف کردند و پایش آسیب دیده والان در بیمارستان است گفتم راست می گوئید خانم شهبازی نکند چیز دیگری شده گفت : نه خیالت جمع باشد که به من گفت نه الان راه نمی دهند بگذار یکی دو ساعت دیگه شوهرم برود و هماهنگی بکند بعد بیاید تو را ببرد حالا من رو می بینی باورم نمی شد و می گفتم حتماً دروغ است بخاطر اینکه من خودم با او حرف زدم چون تازگی هم دو هلی کوپتر به کوه خورده بودند کمی نگران و دلهره من بیشتر شده بود ولی همان موقع که زنگ زدم به هادیان او گفت آنها مال هلال احمر بودند و به منطقه ما نا آشنا – اما من مثل کف دستم اینجا را می شناسم و ناراحت نباش و من برای تسلی خودم مدام این حرفها را برای خود تکرار می کردم که پس از چند دقیقه هم همسایه طبقه بالای ما هم به منزل ما آمدند که من بیشتر تعجب کردم چون اینها هیچ وقت نمی آمدند گفت شادی جان می دونی شنیدم که شوهرت تصادف کرده گفتم شاید ناراحت بشوی و من گفتم خواب بریم دیگه که آنها گفتند نه او را فرستاده اند تهران که آنجا زودتر خوب بشود مگر تو اخلاقش را نمی دانی چون دفعات قبل هم برایش پیش آمده بود که ترکش به کنار چشمش خورده بود و خون شدیدی می آمد که همه او را از کار منع می کردند اما او نمی پذیرفت و می گفت چیزی نیست و با توجه به اینکه به او یک هفته مرخصی داده بودند اما پس از دو روز برگشته بود و اگر شما دفتر پرواز او را نگاه می کردید غیر ممکن بود که از دوازده ماه او یک ماهش را پروازی نداشته باشد بعد من هی مدام گفتم اشکالی ندارد برویم تهران او گفت الان که دیر وقت است صبح می رویم شب دیدم که همسایه طبق بالایی ما آمد و گفت شادی جان امشب که تنهایی می خواهم پیشت بخوابم نکند که بترسی گفتم از چی بترسم مگر من همیشه تنها نیستم و آمد و در اتاق خواب ما در پائین تخت ما خوابد و من نزدیکهای صبح احساس کردم شهید دارد زنگ می زند یعنی باور کن که من با گوش خودم می شنیدم حدود ساعت ۵-۴ شهید یک انگشتر داشت زنگ هیچ وقت نمی زد بلکه یک حالت بخصوصی می زد که من می دانستم شهید است می رفتم از روزنه در نگاه می کردم که اصلاً خدا شاهد است من شهید را می دیدم درب را باز می کردم می دیدم نیست و من سه بار رفتم و آمدم که ناگهان دوستم بلند شد و گفت چی شده گفتم یعنی چی شده که هی می روی و می آیی گفتم شکیلا به خدا احمد درب می زند من در باز می کنم می بینم او نیست او یک دفعه بلند شد و گفت آن جوری نکن من می ترسم چون او هم می دانست که احمد شهید شده گفتم یعنی چه مگر احمد ترس دارد از چی می ترسی بعد دوباره گرفت خوابید من یادم رفت این را بگویم اینکه جبهه بود من آمدم شلوارش را بشویم اصلاً شلوارش کاملاً در دستم تکه تکه شد خدایا چرا این طوری شد یعنی الان هم که الانه این ههیشه برای من جای سئوال است و این در آخرین مأموریتش بود با توجه به اینکه از هیچ ماده ضد عفونی کننده ای استفاده نکرده بودم بعد همسایه رو به رویم گفتم که من نمی دانم چرا شلوار احمد این طوری شد بعد هر وقت که زنگ می زد و می خواستم به او بگویم می گفتم نه شاید ناراحت بشود چون شلوارش را خیلی دوست داشت بعد دوباره این خانم گفت بابا آن که الان نمی آید او در بیمارستان خوابیده بعد من صبح بلند شدم که لباسها را جمع کنم تا برویم تهران که این همسایه پائین ما تازه برگشته بود و فکر می کرد که من خبر دارم تا آمد گفت شادی جان الهی من برایت بمیرم بدبخت شدی این چه بلایی بود که به سرت آمد من گفتم خدا نکند این چه حرفیه آن دیگه متوجه نشد که من چه می گویم ناگهان آنجا من فهمیدم که اصلاً شهید شده هر چقدر داد زد من که نه تو را خدا نگوئید شما دارید دورغ می گوئید که یک لحظه آمدم درب را باز کردم که دیدم اعلامیه اش هم پشت در زده اند و پائین هم برایش حجله گذاشته بودند خلاصه در کرمانشاه که رفتیم شهید را ببینم نتوانستم تا اینکه آوردند انزلی من حدود ۲۳ روز بود که او را ندیده بودم و کلی حرف در دلم بود که به او بگویم تا اینکه او را به سرد خانه انزلی آوردند و آنجا رفتیم او را دیدم ولی باز باورم نمی شد و منتظر بودم و یک حالتی می خواستم خودم را گول بزنم و می گفتم نه مأموریت است تا اینکه لباسش را آوردند بعد از یک ماه ساکش را آوردند و لباسش را به من دادند من از آن انتظار خارج شدم و باورم شد که شهید شده و من سعی کردم بچه را آن جوری که دوست داشت بزرگ کنم یادم است محبوبه یم بار حدود یکسالش بود تابستان بود و یک لباس تابستانی او را پوشانده بودم و پاهایش در آمده بود به من گفت شادی جان این طوری می خواهی او را ببری بیرون گفتم چیه بچه است دیگر گفت نه تو فکر کن این هم یک انسان است درست است که بچه است که خدا شکر خودش الان هم اهل رعایت است .

س: آیا چیزی از اغو هست که درلتان مانده باشد و شما نگفته باشید ؟

می گویم او خیلی مظلوم بود او حدود ۷ سال در جنگ بود او در ۱۹/۱۱/۶۶ شهید شد و سال ۶۷ قعطنامه امضاء شد من یادم هست در مورد خانواده شهدا در مورد شهید شیرودی یادم است که تازه ازدواج کرده بودیم یک روزی دو نفر با او به منزل آمدند و حدود ۳ ساعت با هم صحبت کردند بعد من پرسیدم اینها کی بودند گفتند خبرنگارند که راجع به شهید شیرودی صحبت می کردیم آنها که رفتند و ما ناهار خوردیم پس از آن دیدم که احمد ۲-۳ تا کاغذ بزرگ برداشته و شروع به نوشتن کرد از او پرسیدم چی شده مگه تو صحبت نکردی گفت چرا ولی نمی خواهم که آن کارهایی که کرده من با نگفتنم حقش را ادا نکرده باشم آنهایی را که الان یادم آمده می نویسم یا اینکه من بارها می دیدم که نفت می ریخت و برای خانواده شهید می برد چون آنجا نفت کم بود و ما گاز کشی داشتیم با اینکه گاهی به رشت می آمدیم موقع رفتن با توجه با سخت گیریهای آنموقع برای ما برنج نمی گرفت اما برای آنها برنج تهیه می کرد و می برد .

همیشه عکسهای دوستانش را نگاه می کرد و با یک حالتی حسرت می کشید و می گفت شادی همه رفتند آخه چطوری فقط من در بین اینها نرفتم گفتم شاید خدا خواسته تو این جوری خدمت کنی می گفت نه من سعادت نداشتم ببین من چه کار کردم آخر تیر خورد به اینجای من (سرش ) من شهید نشدم و همیشه می گفت شهید جمشیدی می گفت من بچه ام را نمی ببینم و شهید می شوم و درست هم همانطور شد و کلی برای کارهای حقوقی اینها دوندگی می کرد . بالاخره من هر چقدر بگویم کم است باید از کسانی بپرسید که با او هم رزم بودند شاید من یک چیزهایی که چون خودم جوان بودم در عرض سه سال نتواستم بشناسم ولی باید از هم رزمها بپرسید چون اوایل که شهید شده بود دوستانش می آمدند و تعریف می کردند من جداً تعجب می کردم که آخرین چه طور با آن روحیه آنجا می رفت می جنگدید ولی وقتی به منزل می آمد مثل یک بچه کوچک با بچه ها بازی می کرد یا به سرکشی خانواده فقیر می رفت و با بچه های آنها بازی می کرد و با لهجه آنها با آنها صحبت می کرد و هیچ وقت دچار تکبر و غرور نمی شد و هیچ وقت نمی خواست کاری را که انجام بدهد بزرگ نماید .

 

منبع:سایت وارش

آرشیو مطالب
ارسال نظر جديد
در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی یا گیلکی تایپ کنید.
  • نظرات در ارتباط با همین مطلب باشد در غیر اینصورت از « فرم تماس با مدیریت » استفاده کنید.
  • «مدیر سایت» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور یم.
  • نظرات پس از تأیید مدیریت سایت منتشر می‌شود.



جستجو
مدیریت
سایت کرکان بندرانزلی با دامنه
www.kargan.ir
نیز در دسترس می باشد.
مرحوم تقی کرکانی خان قدیم کرکان

روستای کرکان در منطقه جلگه ای و در کنار جاده کپورچال-آبکنار واقع شده دارای نسق 85 ساله (تاتاریخ 1363 شمسی)بوده و از نظر ثبتی جزء بخش 7 حومه انزلی و سنگ شماره 6 میباشد و مسافتش تا کپورچال 7 کیلومتر و تا انزلی 27 کیلومتر است . . .

شبکه های اجتماعی کرکان

شماره تلفن تلگرام :0016624759892
تبلیغات
HTML
محبوب ترین مطالب
آرشیو ماهانه

برای اشتراک در خبرنامه کرکان ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید